تبليغاتX
ایثارگران

ایثارگران

صفحه نخست | پست الكترونيك | آرشيو وبلاگ | RSS

بدگویی از زنان، کاری ابلهانه ، سبک، نامنصفانه و مبتذل است ؛ زیرا زنان کمتر از مردان بدی کرده اند.    ارل چستر فیلد

زن عمیقتر می بیند و مرد دورتر ، عالم برای مرد قلبی ست و قلب برای زن عالمی .    کرابه

خیلی ممنونم که زن نشدم ، چون در اینصورت مجبور بودم با مردی ازدواج کنم !    ؟؟

زن دانا به مرد الهام میدهد ، زن زیبا مرد را مفتون می سازد ، ولی زن مهربان مرد را تصاحب می کند .   ؟؟

زیان بی وفایی زن ، بیش از زیان بی وفایی مرد است، از این رو قانون پاکدامنی در مورد زن سخت گیر تر است . دیوید هیوم

درجات ترقی یک ملت در حیات اجتماعی منبعث از احترام به زن است .  گراتوآر

اگر زنی در چهل سالگی هنوز جوان است به این دلیل است که شوهرش او را هنوز هم عاشقانه دوست دارد .  جرد برنارد شاو

زن بزرگترین آژانس خبری است ؛ چون دایم دستگاه گیرنده " گوش " و پخش کننده " زبانش " کار می کند.  اچ جی ولز


+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 ساعت 4:36 توسط حاجی


به گزارش وبلاگستان فرهنگ سعید ساداتی در آخرین پست وبلاگ جلبک ستیز نوشت:
در سکوت هیاهوی شهر، در لابلای تبریک های بعضا عادت وار سال جدید، دوستی قدیمی از من و شما سوالی پرسیده. من و تو باید پاسخگو باشیم.
بعد از شهدا چه کرده ایم؟!!!

بنده پاسخ خود را در این پست به این دوست عزیز تقدیم می کنم. شما نیز می توانید با مراجعه به وبلاگ این بزرگوار پاسخ های خود را برای ایشان ارسال کنید و در مسابقه شرکت کنید!

و بخوانید پاسخ حقیر را:

بعد از شهدا چه کرده ایم؟
بعد از شهدا سازندگی کرده ایم، بنیاد شهید و امور ایثارگران افتتاح کرده ایم. تمام خیابان ها و کوچه هایمان را با نام شهدا تزیین کرده ایم. یادگاران جنگ (جانبازان) را در موزه هایی با نام "آسایشگاه جانبازان ..." نشانده ایم و به بهانه های مختلف (انتخابات مجلس، انتخابات ریاست جمهوری، روز جانباز، تهیه فیلم مستند و ...) در موزه ها حاضر می شویم از آنها تقدیر می کنیم! ما موزه های جانبازان را در نقاط با کلاس شهر (ولنجک، نیاوران، سعادت آباد و ...) قرار داده ایم.

به خانواده های شهدا عزت و احترام می کنیم؛ برای فرزندان شاهد و جانباز و ایثارگر سهمیه ورود به دانشگاه تعریف کرده ایم. ما فرزندان شاهد را آنقدر دوست داریم که برای آنها اسامی منحصر بفرد انتخاب کرده ایم. ما فرزندان ایثارگران را با نام "سهمیه ای" در دانشگاه ها صدا می زنیم. از همه مهمتر، در وانفسای ترافیک کلان شهرها، برای جانبازان مجوز طرح ترافیک صادر کرده ایم.

ما برای ایثارگران و خانواده های شهدا "کارت جانبازی" صادر کرده ایم تا بتوانند با درصد تخفیف به شهربازی و سینما بروند. ما حتی در اتوبوس های شرکت واحدمان هم، پشت صندلی آقای راننده، بزرگ نوشته ایم: "مخصوص جانبازان"

ما بعد از شهدا خیلی کارها کرده ایم. هر سال ده ها "یادواره شهدا" می گیریم و البته تعداد این یادواره ها در ایام خاص هیچ ارتباطی به مناسبت های سیاسی ندارد و ما فقط می خواهیم از خانواده های معظم شهدا و ایثارگران تقدیر کنیم نه تبلیغ!

ما شهدا را خیلی دوست داریم. ما در کتاب های درسی مان نه داستان دهقان فداکار می خوانیم، نه تصمیم کبری و نه پترس فداکار! ما فقط رشادت های حمید باکری را می خوانیم و داستان چشم های محمد ابراهیم همت را.

ما اصلا در کتاب ادبیات فارسی، افسانه رستم و سهراب نمی خوانیم. ما دلمان را به داستان غیر واقعی خوش نمی کنیم. در مدرسه برای ما از واقعیت های جنگ ایران و عراق می گویند نه جنگ رستم و سهراب!

ما بعد از شهدا فیلم هایی با مضمون جنسی ، عشق و عاشقی و مردهای 2 زنه نمی سازیم. ما فقط "روایت فتح" آوینی را می بینیم. ما آنقدر "آژانس شیشه ای" ها داریم که مجبوریم نیستیم سالی بیست بار "آژانس شیشه ای" ببینیم .

ما مانند "شهاب حسینی" زیاد داریم که به بازی در نقش شهدا افتخار کند.

ما به "جدایی مردم از شهدا" اسکار می دهیم، ما به زنان بیگانه دست می دهیم، ما حتی با آنها روبوسی هم می کنیم! ما تازه به این کارمان افتخار هم می کنیم! ما از ایران فرار نمی کنیم. ما از جایزه اسکار استقبال می کنیم. هر کس استقبال نکند "امّل" است، پس ما از "آقای اسکار" در فرودگاه امام خمینی (ره) استقبال می کنیم تا "امّل" نباشیم. ما حتی اگر چاره داشتیم نام فرودگاه "امام خمینی" را نیز به فرودگاه اسکار" تغییر می دادیم تا باز هم "امّل" نباشیم. ما حتی دیگر برای "امام خمینی"، "(ره)" هم نمی گذاریم، آخه "ولله لایحب المسرفین". ما "بیت المال" را دوست داریم. ما در سال "جهاد اقتصادی"، "اختلاس" نمی کنیم.

ما حرف چندین سال پیش آوینی را تعبیر نمی کنیم: «در جمهوری اسلامی همه آزادند الا حزب اللهی ها»

ما بچه حزب اللهی ها را فیلتر نمی کنیم، ما عمارها را خفه نمی کنیم!

ما باز "آژانس شیشه ای" می بینیم.

ما هنوز "آژانس شیشه ای" می بینیم.

ما به دیدار جانبازان می رویم. ما وقتی به دیدار با جانبازان در "موزه ها" می رویم با خود دوربین عکاسی و فیلمبردار و خبرنگار می بریم، ما به همه می گوییم که به دیدار جانبازان رفته ایم. ما سریع مصاحبه می کنیم که ما ادم خوبی هستیم که به دیدار جانبازان رفته ایم. ما خیلی خوبیم خیلی!

ما با آرمان های شهدا پیمان می بندیم.

ما برای شهدا خیلی کارها کرده ایم. ما دیگر قبول نداریم که مدیون خون شهدا هستیم!!!

اصلا شهدا مدیون ما هستند! ما برای خانواده شهدا و ایثارگران کلاس می گذاریم! برای ورود به دفترمان باید با مسئول دفترمان هماهنگ کنند. جانباز هست که هست، شیمیایی هست که هست. اینهمه کار برایشان کرده ایم. اینکه دلیل نمی شود ما حق و ناحق کنیم!!!! ما عدالت را رعایت می کنیم. ما بین جانباز و مردم عادی فرقی قائل نیستیم. لطفا با وقت قبلی وارد شوید، حتی شما جانباز عزیز!!

ما حتی برای رسیدن به پاسخ سوال "بعد از شهدا چه کرده ایم" مسابقه می گذاریم، وعده جایزه می دهیم و ....



پی نوشت: پس از تبریک سال نو، سکوت محض و نگاهی خیره به کارهایی که بعد از شهدا کرده ایم!

خیلی حرف ها داشتم که برای پاسخ به این سوال بیان کنم، اما سکوت کردم. بغض را در گلو خوردم و یک لیوان آب هم رویش. از همان آبی...

بر شیطان لعینّ الرجیم لعنت!

+ نوشته شده در جمعه یکم اردیبهشت 1391 ساعت 7:24 توسط حاجی

امروز سر چهار راه کـتـک بـدی از یـک دختـر بچـه ی هفـت سـالـه خـوردم !
دل به دلم بدین تا براتون تعریف کنم
پشت چراغ قرمز تو ماشین داشتم با تلفن حرف میزدم و
برای طرفم شاخ و شونه میکشیدم که نابودت میکنم ! به زمین
 و زمان میکوبمت تا بفهمی با کی در افتادی!
زور ندیدی که اینجوری پول مردم رو بالا میکشی و........ خلاصه فریاد میزدم
یه دختر بچه یه دسته گل دستش بود و چون قدش به پنجره ی ماشین نمیرسید
هی میپرید بالا و میگفت آقا گل ! آقا این گل رو بگیرید....
منم در کمال قدرت و صلابت و در عین حال عصبانیت داشتم داد میزدم و
هی هیچی نمیگفتم به این بچه ی مزاحم! اما دخترک سمج اینقد بالا پایین پرید
که دیگه کاسه ی صبرم لبریز شد و سرمو آوردم از پنجره بیرون و با فریاد گفتم: بچه
 برو پی کارت ! من گـــل نمیخـــرم ! چرا اینقد پر رویی! شماها کی میخواین یاد بگیرین
 مزاحم دیگران نشین و....
دخترک ترسید... کمی عقب رفت ! رنگش پریده بود ! وقتی چشماشو دیدم
 ناخودآگاه ساکت شدم ! نفهمیدم چرا یک دفعه زبونم بند اومد! البته جواب
این سوالو چند ثانیه بعد فهمیدم! ساکت که شدم و دست از قدرت نمایی که برداشتم ،
 اومد جلو و با ترس گفت : آقا! من گل نمیفروشم! آدامس میفروشم! ذوستم که اونور
 خیابونه گل میفروشه! این گل رو برای شما ازش گرفتم که اینقد ناراحت نباشین!
اگه عصبانی بشین قلبتون درد میگیره و مثل بابای من میبرنتون بیمارستان،
دخترتون گناه داره....... دیگه نمیشنیدم! خدایا! چه کردی با من! این فرشته چی میگه؟!
حالا علت سکوت ناگهانیمو فهمیده بودم! کشیده ای که دخترک با نگاه مهربونش بهم زده بود ،
توان بیان رو ازم گرفته بود! و حالا با حرفاش داشت خورده های غرور بی ارزشمو زیر پاهاش له میکرد!
یه صدایی در درونم ملتمسانه میگفت: رحم کن کوچولو! آدم از همه ی قدرتش که برای
زدن یک نفر استفاده نمیکنه! ... اما دریغ از توان و نای سخن گفتن!
تا اومدم چیزی بگم ، فرشته ی کوچولو ، بی ادعا و سبکبال ازم دور شد!
حتی بهم آدامس هم نفروخت!
هنوز رد سیلی پر قدرتی که بهم زد روی قلبمه ! چه قدرتمند بود!!
مواظب باشید با کی درگیر میشید! ممکنه خیلی قوی باشه و کتک بخورید!

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم اسفند 1390 ساعت 21:12 توسط حاجی

روز جانبا اااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااز مباررررررررررررررررررررررك

چیه؟؟؟برّوبر نگاه میكنی كه چی؟؟؟كف بزن دیگه . روز جانبازه ، هوراااااااااااااااا.

خوب برا جانباز ها هم كف و سوت زدیم خدا قبول كنه.

راستی اصلا میدونی چرا این جماعت رفتن جبهه؟ یعنی جونشونو دوشت نداشتن؟ چرا الان یكی چشم نداره،یكی  پا نداره،یكی دست نداره، یكی دیگه حتی ریه ای براش نمونده تا بتونه نفس بكشه ؟

نه ! نمیدونی !! همه خیال میكنن، فقط خیال میكنن كه به خاطر خدا بوده ،به خاطر شرف بوده، اصلا رفتن كه راه مولاشون امام حسین رو رفته باشن. برا حفظ كیان اسلام بوده و.... ولی نه اینها همه اشتباهه. اینها همه اش خیاله . واقعیت اینه كه اینها رفتن جبهه تا ما روز جانباز داشته باشیم .نه برا اینكه تكریمشون كنیم ،نه برا اینكه به دردشون برسیم .كه سو‍‍‍‍‍‍‍ژه داشته باشیم برا كف و سوت زدن و ارگانها و سازمانها سوژه داشته باشن برا ریخت و پاش و جشن گرفتن  تا بتونن مستربینهای ایرانی بیارن تا اهنگهای خارجی براشون بخونن .و صدا و سیما تو جاهای با صفا جشنهای باصفا!!! بگیره و بعد هم مستقیم و غیر مستقیم پخش كنه اونوقت زنان بازیگر معروف!سینما و تلویزیون ارایش كنن و یك تیكه پارچه بندازن رو سرشون و مردهاش زیر ابرو بردارن و روغن كاری كنن و بیان از هنر نمایی هاشون بگن و مجری احتمالا محترم با مهمونهاش گپ بزنه (البته گپ داریم تا گپ. باید جای گپ از كلمه دیگه ای استفاده میكردم ولی دیدم دور از شان من و خواننده است).اونوقت میدونید همزمان چه اتفاقی داره اون ور تو خونه اون جانباز شیمیایی می افته ؟ هیچی، چیز مهمی نیست بابا، فقط اكسیژنش تموم شده و دارو نداره یعنی پول دارو رو نداره . زن و بچه اش هم نشستن دورش و هیچ كاری از دستشون بر نمیاد جز ناله كردن . راستی نمیدونم بعضی از این خانواده ها اصلا تلویزیون دارن تا جشنی روكه صدا و سیما برا باباشون گرفته رو ببینن یا نه؟ شما خودتونو ناراحت نكنید همچنان كف بزنید تا آقای ..... براتون ترانه های شاد بخونه و تقدیم كنه به جانباز های عزیز !!! بیخیال بابا به ما چه ربطی داره . اصلا به ما چه ربطی داره كه بنیاد درصد جانبازیه پدر دوستمون رو قبول نداره و میگه همون موقع باید میاومدی ثبت میكردی. خب احتمالا برادران بنیاد فكر میكنن گاز خردل تو خیابونها ریخته بوده و ایشون رو شیمیایی كرده شاید هم فكر میكنن از خوردنه سس خردل شیمیایی شده . دلم برا سپهر و شعرهاش تنگ شد واسه همین با مناسبت یكیشو براتون مینویسم

«اتل متل یک جانباز»

اتل متل یک بابا

 که اسم اون احمده

نمره جانبازیهاش

هفتادو پنج درصده

اون که دلاوریهاش

تو جبهه غوغا کرده

حالا بیاین ببینین

کلکسیون درده

اون که تو میدون مین

هزار تا معبر زده

حالا توی رختخواب

افتاده حالش بده

بابام یادرگاری از

خون و جنگ و آتیشه

با یاد اون زمونا

ذره ذره اب میشه

اهای اهای گوش کنید

درد دل بابا رو

میخواد بگه چه جوری

 کشتند بچه ها رو

« درست سال شصت و دو

لحظه تحویل سال

رفته بودیم تو سنگر

رفته بودیم عشق و حال

علی بود و عقیلی

من بودم و مرتضی

همون که گاز خردل

صورتشو سوزونده

میسوزه و میخنده

خیلی خیلی آرومه

به من میگه داداش جون

کار منم تمومه.

مرتضی منم ببر

یا نرو، پیشم بمون

میزنه تو صورتش

داد میزنم مامان جون

مامان میاد و دسته

بابا جون و میگیره

بابام با این خاطرات

روزی یک بار میمیره

فقط خاطره نیست که

قلب اونو سوزونده

مصلحت بعضی ها

پشت اونو شکونده

برا بعضی آدما

بنده های آب و نون

قبول کنین به خدا

بابام شده نردبون

همون هایی که راه

دزدی رو خوب میدونن

ما خون دادیم و اونها

عین زالو میمونن

دشمنهای انقلاب

ترسوهای بی پدر

اهای غنیمت خورها

هش بابا یواشتر

ای که به این انقلاب

چسبیدی عینه کنه

خطو نشون میکشی

النگوهات نشکنه

فکر نکن علی رو

ماها تنها میذاریم

ما اهل کوفه نیستیم

دخلتونو میاریم

برای آدرس دیگر ما کلیک کنید

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آبان 1390 ساعت 5:34 توسط حاجی

... ارزش یک روح ...

ویولن کهنه ، آنقدر فرسوده ، و پر از لکه بود که مرد حراجی می

پنداشت که ارزش
آنرا ندارد که برای فروشش وقت صرف شود اما آنرا با لبخندی بر لب بالا برد:
"چه کسی پیشنهاد قیمت می کند؟"
" یک دلار ، یک دلار " و سپس دو دلار ! فقط دو دلار ؟
"سه دلار ، یک ، سه دلار ، دو ، فروخته شد به سه دلار ..." اما نه ، از اتاق پشتی
مردی مو خاکستری جلو آمد و آرشه را برداشت. سپس خاک نشسته بر روی ویلون را پاک کرد
و سیمهای شل آنرا محکم کرد و آهنگی روحنواز و ناب نواخت چونان آوای فرشته ای نغمه سرا.
نوای موسیقی فروکش کرد و مرد حراجی با صدایی که آرام بود و ملایم گفت:
" برای این ویولن کهنه ، چه قیمتی پیشنهاد کنم ؟"
و آنرا  با آرشه اش بالا گرفت.
" هزار دلار ! چه کسی دو هزار دلار پیشنهاد میدهد؟
دو هزار دلار ! چه کسی با سه هزار دلار موافق است ؟
سه هزار یک ، سه هزار دو ، پس فروخته شد و به فروش رفت."
مردم فریاد شادی سر دادند و شماری گفتند:
" چه چیزی بر ارزش آن افزود ؟"
بی درنگ پاسخی به گوش رسید:" نوازش ِ دست ِ یک استاد "هستند بیشمار افرادی با زندگی ناموزون و پر از نشیب و فراز خمیده و فرسوده ،
همچون آن ویولون کهنه ، در حراج زندگی به بهایی بسیار ارزان به مردم بی خبر عرضه میشوند.
آنها " فروخته میشوند " ، یک ، " فروخته میشوند " ، دو ، فروخته میشوند ...
اما در این میان استاد می آید و جمعیت نادان هرگز کاملا در نمی یابند

ارزش یک روح و دگرگونی ایجاد شده در آن به واسطه نوازش دست ِ استاد ِ ازلی است.

--------------------------------------------------------------
... طبیعت انسان ...

مباش در پی آزار و هر چه خواهی کن
که در طریقت ما غیر از آن گناهی نیست

"حافظ"

در میان داستانهای حکمت امیز هندی ، داستانی هست درباره یک راهب پیر هندو
که کنار رودخانه ای در سکوت نشسته بود و مانترای خود را تکرار میکرد .
روی درختی در نزدیکی او ، عقربی حرکت میکرد که ناگهان از روی شاخه به رودخانه افتاد.
همین که راهب خم شد و عقرب را که در آب دست و پا میزد از رودخانه خارج کرد ،جانور او را گزید.
راهب اعتنایی نکرد و به تکرار مانترای خود پرداخت.کمی بعد عقرب باز به آب افتاد
و راهب مانند بار قبل او را از آب در آورد و روی شاخه درخت گذاشت و باز نیش عقرب را چشید.
این صحنه چندین بار تکرار شد و هر بار که راهب ، عقرب را نجات میداد نیش آنرا بر دست خود حس میکرد.
در همان حال یک روستایی بی خبر از اندیشه ها و نحوه زندگی مردان ِ مقدس ،
که برای بردن آب به لب رودخانه آمده بود با دیدن ماجرا ، کنترل خود را از دست داد
و با اندکی عصبانیت گفت:
" استاد ، من دیدم که تو چندین بار آن عقرب احمق را از آب نجات دادی ولی هر دفعه تو را گزید.
چرا رهایش نمی کنی جانور رذل را ؟"راهب پاسخ داد :" برادر ، این حیوان که دست ِ خودش نیست ، گزیدن ، طبیعت اوست."روستایی گفت: " درست است ولی تو که اینرا میدانی چرا طرفش میروی؟"راهب پاسخ داد :
" ای برادر ، خوب من هم دست خودم نیست ، من انسان هستم ، رهانیدن ، طبیعت من است."


پیر و مرادم می گوید :

تو دوستی حق در دل وانیاوری تا بر خلق ِ او مشفق نگردی.

 مانترا همان ذکر خودمان است...

--------------------------------------------------------------
... ما ز دریاییم و دریا می روییم ...


یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم
دولت صحبت آن مونس جان ما را بس

"حافظ"

دختری از کشیش می خواهد به منزلشان بیاید و به همراه پدرش به دعا بپردازد.
وقتی کشیش وارد می شود ، می بیند که مردی روی تخت دراز کشیده
و یک صندلی خالی نیز کنار تخت وی قرار دارد.
پیرمرد با دیدن کشیش گفت:" شما چه کسی هستید و اینجا چه می کنید؟"
کشیش خودش را معرفی کرد و گفت:
" من در اینجا یک صندلی خالی می بینم ،گمان میکردم منتظر آمدن من هستید!"
پیرمرد گفت:" آه ! بله ... صندلی ... خواهش میکنم در را ببندید."
کشیش با تامل و در حالی که کمی گیج شده بود ، در را بست.
پیرمرد گفت:" من هرگز مطلبی را که میخواهم به شما بگویم به کسی ، حتی دخترم نگفته ام.
راستش در تمام زندگی من اهل عبادت و دعا نبودم ، تا این که چهار سال پیش بهترین دوستم به دیدنم آمد."
روزی به من گفت:" جانی ، فکر کنم دعا یک مکالمه ساده با خداوند است.
روی یک صندلی بنشین.
یک صندلی خالی هم رو به رویت قرار بده .
با اعتقاد  فرض کن  که خداوند همانند یک شخص بر صندلی نشسته است.
این مساله خیالی نیست ، او وعده داده است که : من همیشه با شما هستم.
سپس با او درد دل کن. درست به طریقی که با من هم اکنون صحبت میکنی"
من هم چند بار اینکار را انجام دادم و آنقدر برایم جالب بود که هر روز چند ساعت اینکار را انجام میدهم."
کشیش عمیقا تحت تاثیر داستان پیرمرد قرار گرفت و مایل شد تا پیرمرد به صحبتهایش ادامه دهد.
پس از آن با همدیگر به دعا پرداختند و به خانه اش بازگشت.
دو شب بعد دختر به کشیش تلفن زد و به او خبر مرگ پدرش را اطلاع داد.
کشیش پس از عرض تسلیت پرسید:" آیا او در آرامش مرد؟"
"بله. وقتی من میخواستم ساعت دو از خانه بیرون بروم ، او مرا صدا زد که پیشش بروم.
دست مرا در دست گرفت و مرا بوسید. وقتی نیم ساعت بعد از فروشگاه برگشتم،
متوجه شدم که او مرده است. اما چیز عجیبی در مورد مرگ پدرم وجود دارد.
معلوم بود که او قبل از مرگش خم شده بود و سرش را روی صندلی کنار تختش گذاشته بود.
شما چه فکر می کنید؟"
کشیش در حالی که اشک هایش را پاک میکرد گفت :
"ای کاش! ما هم می توانستیم مثل او از این دنیا برویم."
 
-----------------------------------------------------------
 
... دریا شود آن رود که پیوسته روان است ...
 

آبی که بر آسود زمینش بخورد زود
دریا شود آن رود که پیوسته روان است

"هوشنگ ابتهاج"

 

ماهی تازه یکی از غذاهای اصلی مردم ژاپن است .
ژاپن کشوری جزیره ای ست که محصور در آبهایی ست که منبع عظیم ماهی را در خود دارد.
اما سالها پیش بعلت صید بی رویه با استفاده از تکنولوژی های پیشرفته ، منابع آبزیان
در سواحل ژاپن و مناطق اطراف به شدت کاهش یافت به صورتی که
کشتی های صید ماهی مجبور شدند به آبهای دورتر برای صید ماهی بروند.
اما مشکل این بود که با طی مسافت زیاد ، ماهی ها تازگی خود را از دست می دادند
و ژاپنی ها که عادت به خوردن ماهی تازه داشتند
رغبت چندانی به خوردن ماهی های جدید از خود نشان نمی دادند.
صاحبان کشتی ها و صنایع ماهیگیری برای حل این مسئله در کشتی ها ، حوضچه هایی تعبیه کردند.
در واقع پس از صید ماهیها ، آنها را در حوضچه ها می ریختند
تا ماهی ها زنده به ساحل برسند و بلافاصله مصرف شوند.
علی رغم این ترفند هنوز مردم عقیده داشتند
که این ماهی ها نیز مزه و طعم ماهی تازه را ندارند و از آنها استقبال نکردند.
صاحبان کشتی ها که خود را با یک بحران بزرگ و جدی روبرو می دیدند به فکر یک راه حل نهایی افتادند.
تحقیقات نشان می داد درست است که ماهی ها زنده به ساحل می رسند
اماچون همانند محیط طبیعی خود از حرکت و فعالیت برخوردار نبودند ، هنگام مصرف نیز طعم ماهی تازه را نمی دادند .
راه حل نهایی استفاده از کوسه ماهی های کوچکی بود که آنها را در حوضچه های ماهی ها انداختند.
هر چند تعدادی از ماهی ها توسط این کوسه ماهی ها شکار می شدند
اما درصد عمده ای زنده می ماندند.
در واقع از آنجا که ماهی ها مرتب توسط کوسه ها مورد تعقیب قرار می گرفتند ، یک لحظه آرام و قرار نداشتند
و همان تحرکی را از خود نشان می دادند که در محیط طبیعی زندگی خود داشتند.
ناگفته پیداست که ژاپنی ها از این ماهی ها استقبال کردند
و آنها را به عنوان ماهی های تازه می خریدند.


اگر میخواهید همیشه در حال حرکت ، رشد و پویایی باشید
کوسه ای در حوضچه زندگی خود بیندازید. کوسه مشکلات ،
زیرا آنچه زندگی ما را تهدید میکند ، سکون ، بی تحرکی و درجا زدن و در نهایت پوسیدن است.
-----------------------------------------------------------
جملات جالب،عمیق و زیبا
 

"نگرانی" فراخوانی شکست است.

" از قضاوت کردن دست بکش تا آرامش را تجربه کنی."

اگر ستاره خود را دنبال كنی سرانجام فردوس برین را خواهی یافت!

كمدی الهی- دانته

"سکوت بهتر از فریاد توخالی است.سکوتی را که یک نفر بفهمد بهتر از هزار فریادی ست که هیچ کس نفهمد!"

زندگی شعریست
        که تو باید بسرایی آن را
یا بخوانی آن را
بشنوی آن را نیز
              دست کم باید آن را تحسین کنی
تا از این راه
به اردوی ترنم و طراوت برسی
                                         کاش شاعر باشی!!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388 ساعت 23:58 توسط حاجی

سلام
ضمن تبریک پیشاپیش ماه مبارک رمضان امیدوارم همگی خوب و سلامت باشید و اگر احوالی از من حقر خواسته باشید از برکت دعاهای شما خوبم و به دعا گویی مشغول.پوزش بنده حقیر را بابت غیبت طولانی مدتم پذیرا باشید.انشا الله از این به بعد بیشتر در خدمت خواهم بود.


                                                                       به امید نوری روشن برای دلهای پر امیدتان
                                                                                        بنده عاصی      فینا

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387 ساعت 4:47 توسط حاجی

چند حکايت

گويند : صاحب دلى ، براى اقامه نماز به مسجدى رفت. نمازگزاران ، همه او را شناختند ؛ پس ، از او خواستند كه پس از نماز ، بر منبر رود و پند گويد. پذيرفت.
نماز جماعت تمام شد. چشم ‏ها همه به سوى او بود. مرد صاحب دل برخاست و بر پله نخست منبر نشست.
بسم الله گفت و خدا و رسولش را ستود. آن گاه خطاب به جماعت گفت :
مردم! هر كس از شما كه مى ‏داند امروز تا شب خواهد زيست و نخواهد مرد ، برخيزد !
كسى برنخاست. گفت :
حالا هر كس از شما كه خود را آماده مرگ كرده است ، برخيزد !
باز كسى برنخاست. گفت : شگفتا از شما كه به ماندن اطمينان نداريد ؛ اما براى رفتن نيز آماده نيستيد !

-----------------------------

گويند در بنى اسرائيل ، مردى بود كه مى ‏گفت : من در همه عمر ، خدا را نافرمانى كرده‏ ام و بس گناه و معصيت كه از من سر زده است ؛ اما تاكنون زيانى و كيفرى نديده ‏ام. اگر گناه ، جزا دارد و گناهكار بايد كيفر بيند ، پس چرا ما را كيفرى و عذابى نمى ‏رسد! ؟
در همان روزها ، پيامبر قوم بنى اسرائيل ، نزد آن مرد آمد و گفت :
خداوند ، مى‏ فرمايد كه ما تو را عذاب‏ هاى بسيار كرده ‏ايم و تو خود نمى ‏دانى ! آيا تو را از شيرينى عبادت خود ، محروم نكرده ‏ايم ؟ آيا در مناجات را بر روى تو نبسته ‏ايم ؟ آيا اميد به زندگى خوش در آخرت را از تو نگرفته ‏ايم ؟ عذابى بزرگ‏تر و سهمگين ‏تر از اين مى ‏خواهى ؟

-----------------------------

ابوسعيد را گفتند : كسى را مى ‏شناسيم كه مقام او آن چنان است كه بر روى آب راه مى ‏رود.
شيخ گفت : كار دشوارى نيست ؛ پرندگانى نيز باشند كه بر روى آب پا مى ‏نهند و راه مى ‏روند.
گفتند : فلان كس در هوا مى ‏پرد. گفت : مگسى نيز در هوا بپرد.
گفتند : فلان كس در يك لحظه ، از شهرى به شهرى مى‏ رود.
گفت : شيطان نيز در يك دم ، از شرق عالم به مغرب آن مى ‏رود. اين چنين چيزها ، چندان مهم و قيمتى نيست.
مرد آن باشد كه در ميان خلق نشيند و برخيزد و بخسبد و با مردم داد و ستد كند و با آنان در آميزد و يك لحظه از خداى غافل نباشد.

-----------------------------

مردى از اهل حبشه نزد رسول خدا صلوات الله عليه و آله آمد وگفت : يا رسول الله ! گناهان من بسيار است. آيا در توبه به روى من نيز باز است ؟
پيامبر (ص) فرمود : آرى ، راه توبه بر همگان ، هموار است. تو نيز از آن محروم نيستى.
مرد حبشى از نزد پيامبر (ص) رفت. مدتى نگذشت كه بازگشت و گفت :
يا رسول الله ! آن هنگام كه معصيت مى ‏كردم ، خداوند ، مرا مى ‏ديد ؟
پيامبر (ص) فرمود : آرى ، مى ‏ديد.
مرد حبشى ، آهى سرد از سينه بيرون داد و گفت : توبه ، جرم گناه را مى ‏پوشاند ؛ چه كنم با شرم آن ؟
در دم نعره ‏اى زد و جان بداد.

-----------------------------

كسى نزد اميرمؤ منان على (عليه السلام) از عدم استجابت دعايش شكايت كرد و گفت با اينكه خداوند فرموده دعا كنيد من اجابت مى كنم ، چرا ما دعا مى كنيم و به اجابت نمى رسد ؟! اما در پاسخ فرمود: قلب و فكر شما در هشت چيز خيانت كرده لذا دعايتان مستجاب نمى شود:
1- شما خدا را شناخته ايد اما حق او را ادا نكرده ايد، بهمين دليل شناخت شما سودى بحالتان نداشته.
2- شما به فرستاده او ايمان آورده ايد سپس با سنتش به مخالفت برخاسته ايد ثمره ايمان شما كجا است ؟
3- كتاب او را خوانده ايد ولى به آن عمل نكرده ايد، گفتيد شنيديم و اطاعت كرديم سپس به مخالفت برخاستيد.
4- شما مى گوئيد از مجازات و كيفر خدا مى ترسيد، اما همواره كارهائى مى كنيد كه شما را به آن نزديك مى سازد ...
5- مى گوئيد به پاداش الهى علاقه داريد اما همواره كارى انجام مى دهيد كه شما را از آن دور مى سازد ...
6- نعمت خدا را مى خوريد و حق شكر او را ادا نمى كنيد.
7- به شما دستور داده دشمن شيطان باشيد (و شما طرح دوستى با او مى ريزيد) ادعاى دشمنى با شيطان داريد اما عملا با او مخالفت نمى كنيد.
8- شما عيوب مردم را نصب العين خود ساخته و عيوب خود را پشت سر افكنده ايد .. . با اين حال چگونه انتظار داريد دعايتان به اجابت برسد؟ در حالى كه خودتان درهاى آنرا بسته ايد؟ تقوا پيشه كنيد، اعمال خويش را اصلاح نمائيد امر به معروف و نهى از منكر كنيد تا دعاى شما به اجابت برسد.
امام علی (ع) (نهج البلاغه حكمت 337) : دعا كننده بدون عمل و تلاش مانند تيرانداز بدون زه است.
محمد بن على ترمذى، از عالمان ربانى و دانشمندان عارف مسلك بود. در عرفان و طريقت ، به علم بسيار اهميت مى ‏داد ؛ چنان كه او را "حكيم الاولياء" مى ‏خواندند.
در جوانى با دو تن از دوستانش ، عزم كردند كه به طلب علم روند. چاره ‏اى جز اين نديدند كه از شهر خود ، هجرت كنند و به جايى روند كه بازار علم و درس ، در آن جا گرم ‏تر است.
محمد ، به خانه آمد و عزم خود را به مادر خبر داد.
مادرش غمگين شد و گفت : اى جان مادر ! من ضعيفم و بى ‏كس و تو حامى من هستى ؛ اگر بروى ، من چگونه روزگار خود را بگذرانم. مرا به كه مى سپارى ؟ آيا روا مى ‏دارى كه مادرت تنها و عاجز بماند و تو دانشمند شوى ؟
از اين سخن مادر ، دردى به دل او فرود آمد. ترك سفر كرد و آن دو رفيق ، به طلب علم از شهر بيرون رفتند.
مدتى گذشت و محمد همچنان حسرت مى ‏خورد و آه مى ‏كشيد.
روزى در گورستان شهر نشسته بود و زار مى ‏گريست و مى ‏گفت : من اين جا بى ‏كار و جاهل ماندم و دوستان من به طلب علم رفتند. وقتى باز آيند ، آنان عالم‏اند و من هنوز جاهل.
ناگاه پيرى نورانى بيامد و گفت : اى پسر!چرا گريانى ؟
محمد ، حال خود را باز گفت.
پير گفت : خواهى كه تو را هر روز درسى گويم تا به زودى از ايشان در گذرى و عالم ‏تر از دوستانت شوى ؟
گفت : آرى ، مى‏ خواهم.
پس هر روز ، درسى مى ‏گفت تا سه سال گذشت. بعد از آن معلوم شد كه آن پير نورانى ، خضر (ع) بود و اين نعمت و توفيق ، به بركت رضا و دعاى مادر يافته است.

-----------------------------

از عایشه نقل شده است که روزی گوسفندی را ذبح کردیم و پیامبر (ص) تمام قسمت های آن گوشت را به دیگران انفاق نمود. و تنها کتفی از گوسفند باقی ماند.
من به پیامبر عرض کردم : یا رسول الله (ص) از گوسفند تنها کتفی از آن باقی مانده است.
رسول الله (ص) فرمودند : هر آنچه انفاق کردیم باقی است به غیر از این کتف.

-----------------------------

روزى پيامبر اكرم صلى ‏الله ‏عليه ‏و آله از راهى عبور مى ‏كرد. در راه شيطان را ديد كه خيلى ضعيف و لاغر شده است. از او پرسيد: چرا به اين روز افتاده ‏اى؟ گفت: يا رسول ‏الله از دست امت تو رنج مى ‏برم و در زحمت‏ بسيار هستم . پيامبر فرمودند: مگر امت من با تو چه كرده ‏اند ؟ گفت: يا رسول ‏الله، امت ‏شما شش خصلت دارند كه من طاقت ديدن و تحمل اين خصايص را ندارم .اول اين كه هر وقت ‏به هم مى‏ رسند سلام مى ‏كنند. دوم اين كه با هم مصافحه - دست دادن- مى ‏كنند. سوم آن كه ، هر كارى را كه مى‏ خواهند انجام دهند «ان‏ شاء الله» مى ‏گويند ، چهارم از اين خصلت ها آن است كه استغفار از گناهان مى ‏كنند ، پنجم اين كه تا نام شما را مى‏ شنوند صلوات مى‏ فرستند و ششم آن كه ابتداى هر كارى « بسم الله الرحمن الرحيم‏» مى‏ گويند.

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم فروردین 1387 ساعت 20:9 توسط حاجی

حکایت آب

به نام خدا

با عرض سلام

راننده ای می گفت در مسافرت بودم بین راه ماشین احتیاج به آب پیدا كرد، ترمز كردم و كنار جاده ایستادم و سطل آبی را به دست گرفتم و هر ماشینی عبور می كرد آنرا بالا می گرفتم شاید كمك كنند اما ساعتی گذشت و ماشینی نیاستاد. دیگر خسته شده بودم و نمی دانستم در این هوای گرم چه كنم. ناگهان فكری به ذهنم خطور كرد. كودكی شیرخوار در ماشین در بغل مادرش بود گرفتم و روی دست قرار دادم و در دستی دیگر سطل آب را. بلافاصله اولین ماشین نگه داشت و آب در اختیار ما گذاشت. لعنت خدا برآن قومی كه چون حسین علیه السلام را دیدند كه علی اصغر علیه السلام بر دست دارد بجای ذرّه ای آب او را در دست پدر هدف تیر سه شعبه قرار دادند

السلام علی الحسین و علی علی بن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین ( علیه السلام )

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم دی 1386 ساعت 10:35 توسط حاجی

ای مشک تو لا اقل وفاداری کن
من دست ندارم تو مرا یاری کن
 
من وعده آب تو به اصغر دادم
یک جرعه برای او نگهداری کن
 
ای مشک نگه کن تو به بالای سرت
زهرا نشسته آبرو داری کن

 

ixfpj7


چشمم از آب پر و مشک من از آب تهی است
جگرم غرق به خون تنم از تاب تهی است
گفتم از آشک کنم آتش دل را خاموش
پر ز خون آب بود چشم من از آب تهی است
بروی اسب قیامم به روی خاک سجود
این نماز ره عشق است ز آداب تهی است
هر چه بخت من سر گشته به خواب است حسین
دیده اصغر لب تشنه ات از خواب تهی است
مشک هم اشک به بی دستی من می ریزد
بی سبب نیست اگر مشک من از آب تهی است

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم دی 1386 ساعت 10:32 توسط حاجی

حالم بد نیست غم کم می خورم
کم که نه! هر روز کم کم می خورم
آب می خواهم، سرابم می دهند
عشق می ورزم عذابم می دهند
خود نمی دانم کجا رفتم به خواب
از چه بیدارم نکردی؟ آفتاب!!!!
خنجری بر قلب بیمارم زدند
بی گناهی بودم و دارم زدند
دشنه ای نامرد بر پشتم نشست
از غم نامردمی پشتم شکست
سنگ را بستند و سگ آزاد شد
یک شبه بیداد آمد داد شد
عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام
تیشه زد بر ریشه ی اندیشه ام
عشق اگر اینست مرتد می شوم
خوب اگر اینست من بد می شوم
بس کن ای دل نابسامانی بس است
کافرم! دیگر مسلمانی بس است
در میان خلق سر در گم شدم
عاقبت آلوده ی مردم شدم
بعد ازاین بابی کسی خو می کنم
هر چه در دل داشتم رو می کنم
نیستم از مردم خنجر بدست
بت پرستم، بت پرستم، بت پرست
بت پرستم،بت پرستی کار ماست
چشم مستی تحفه ی بازار ماست
درد می بارد چو لب تر می کنم
طالعم شوم است باور می کنم
من که با دریا تلاطم کرده ام
راه دریا را چرا گم کرده ام؟؟؟
قفل غم بر درب سلولم مزن!
من خودم خوشباورم گولم مزن!
من نمی گویم که خاموشم مکن
من نمی گویم فراموشم مکن
من نمی گویم که با من یار باش
من نمی گویم مرا غم خوار باش
من نمی گویم،دگر گفتن بس است
گفتن اما هیچ نشنفتن بس است
روزگارت باد شیرین! شاد باش
دست کم یک شب تو هم فرهاد باش
آه! در شهر شما یاری نبود
قصه هایم را خریداری نبود!!!
وای! رسم شهرتان بیداد بود
شهرتان از خون ما آباد بود
از درو دیوارتان خون می چکد
خون من،فرهاد،مجنون می چکد
خسته ام از قصه های شوم تان
خسته از همدردی مسموم تان
اینهمه خنجر دل کس خون نشد
این همه لیلی،کسی مجنون نشد
آسمان خالی شد از فریادتان
بیستون در حسرت فرهادتان
کوه کندن گر نباشد پیشه ام
بویی از فرهاد دارد تیشه ام
عشق از من دور و پایم لنگ بود
قیمتش بسیار و دستم تنگ بود
گر نرفتم هر دو پایم خسته بود
تیشه گر افتاد دستم بسته بود
هیچ کس دست مرا وا کرد؟ نه!
فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!
هیچ کس از حال ما پرسید؟ نه!
هیچ کس اندوه ما را دید؟ نه!
هیچ کس اشکی برای ما نریخت
هر که با ما بود از ما می گریخت
چند روزی هست حالم دیدنیست
حال من از این و آن پرسیدنیست
گاه بر روی زمین زل می زنم
گاه بر حافظ تفاءل می زنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت
یک غزل آمد که حالم را گرفت:
" ما زیاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه می پنداشتیم"

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم مهر 1386 ساعت 8:1 توسط حاجی