تبليغاتX
ایثارگران

همه چیز من و تو
تاريخ: چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388 ساعت :23:58

... ارزش یک روح ...

ویولن کهنه ، آنقدر فرسوده ، و پر از لکه بود که مرد حراجی می

پنداشت که ارزش
آنرا ندارد که برای فروشش وقت صرف شود اما آنرا با لبخندی بر لب بالا برد:
"چه کسی پیشنهاد قیمت می کند؟"
" یک دلار ، یک دلار " و سپس دو دلار ! فقط دو دلار ؟
"سه دلار ، یک ، سه دلار ، دو ، فروخته شد به سه دلار ..." اما نه ، از اتاق پشتی
مردی مو خاکستری جلو آمد و آرشه را برداشت. سپس خاک نشسته بر روی ویلون را پاک کرد
و سیمهای شل آنرا محکم کرد و آهنگی روحنواز و ناب نواخت چونان آوای فرشته ای نغمه سرا.
نوای موسیقی فروکش کرد و مرد حراجی با صدایی که آرام بود و ملایم گفت:
" برای این ویولن کهنه ، چه قیمتی پیشنهاد کنم ؟"
و آنرا  با آرشه اش بالا گرفت.
" هزار دلار ! چه کسی دو هزار دلار پیشنهاد میدهد؟
دو هزار دلار ! چه کسی با سه هزار دلار موافق است ؟
سه هزار یک ، سه هزار دو ، پس فروخته شد و به فروش رفت."
مردم فریاد شادی سر دادند و شماری گفتند:
" چه چیزی بر ارزش آن افزود ؟"
بی درنگ پاسخی به گوش رسید:
" نوازش ِ دست ِ یک استاد "هستند بیشمار افرادی با زندگی ناموزون و پر از نشیب و فراز خمیده و فرسوده ،
همچون آن ویولون کهنه ، در حراج زندگی به بهایی بسیار ارزان به مردم بی خبر عرضه میشوند.
آنها " فروخته میشوند " ، یک ، " فروخته میشوند " ، دو ، فروخته میشوند ...
اما در این میان استاد می آید و جمعیت نادان هرگز کاملا در نمی یابند

ارزش یک روح و دگرگونی ایجاد شده در آن به واسطه نوازش دست ِ استاد ِ ازلی است.

--------------------------------------------------------------

... طبیعت انسان ...

مباش در پی آزار و هر چه خواهی کن
که در طریقت ما غیر از آن گناهی نیست

"حافظ"

در میان داستانهای حکمت امیز هندی ، داستانی هست درباره یک راهب پیر هندو
که کنار رودخانه ای در سکوت نشسته بود و مانترای خود را تکرار میکرد .
روی درختی در نزدیکی او ، عقربی حرکت میکرد که ناگهان از روی شاخه به رودخانه افتاد.
همین که راهب خم شد و عقرب را که در آب دست و پا میزد از رودخانه خارج کرد ،جانور او را گزید.
راهب اعتنایی نکرد و به تکرار مانترای خود پرداخت.کمی بعد عقرب باز به آب افتاد
و راهب مانند بار قبل او را از آب در آورد و روی شاخه درخت گذاشت و باز نیش عقرب را چشید.
این صحنه چندین بار تکرار شد و هر بار که راهب ، عقرب را نجات میداد نیش آنرا بر دست خود حس میکرد.
در همان حال یک روستایی بی خبر از اندیشه ها و نحوه زندگی مردان ِ مقدس ،
که برای بردن آب به لب رودخانه آمده بود با دیدن ماجرا ، کنترل خود را از دست داد
و با اندکی عصبانیت گفت:
" استاد ، من دیدم که تو چندین بار آن عقرب احمق را از آب نجات دادی ولی هر دفعه تو را گزید.
چرا رهایش نمی کنی جانور رذل را ؟"
راهب پاسخ داد :" برادر ، این حیوان که دست ِ خودش نیست ، گزیدن ، طبیعت اوست."روستایی گفت: " درست است ولی تو که اینرا میدانی چرا طرفش میروی؟"راهب پاسخ داد :
" ای برادر ، خوب من هم دست خودم نیست ، من انسان هستم ، رهانیدن ، طبیعت من است."


پیر و مرادم می گوید :

تو دوستی حق در دل وانیاوری تا بر خلق ِ او مشفق نگردی.

 مانترا همان ذکر خودمان است...

--------------------------------------------------------------

... ما ز دریاییم و دریا می روییم ...


یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم
دولت صحبت آن مونس جان ما را بس

"حافظ"

دختری از کشیش می خواهد به منزلشان بیاید و به همراه پدرش به دعا بپردازد.
وقتی کشیش وارد می شود ، می بیند که مردی روی تخت دراز کشیده
و یک صندلی خالی نیز کنار تخت وی قرار دارد.
پیرمرد با دیدن کشیش گفت:" شما چه کسی هستید و اینجا چه می کنید؟"
کشیش خودش را معرفی کرد و گفت:
" من در اینجا یک صندلی خالی می بینم ،گمان میکردم منتظر آمدن من هستید!"
پیرمرد گفت:" آه ! بله ... صندلی ... خواهش میکنم در را ببندید."
کشیش با تامل و در حالی که کمی گیج شده بود ، در را بست.
پیرمرد گفت:" من هرگز مطلبی را که میخواهم به شما بگویم به کسی ، حتی دخترم نگفته ام.
راستش در تمام زندگی من اهل عبادت و دعا نبودم ، تا این که چهار سال پیش بهترین دوستم به دیدنم آمد."
روزی به من گفت:" جانی ، فکر کنم دعا یک مکالمه ساده با خداوند است.
روی یک صندلی بنشین.
یک صندلی خالی هم رو به رویت قرار بده .
با اعتقاد  فرض کن  که خداوند همانند یک شخص بر صندلی نشسته است.
این مساله خیالی نیست ، او وعده داده است که : من همیشه با شما هستم.
سپس با او درد دل کن. درست به طریقی که با من هم اکنون صحبت میکنی"
من هم چند بار اینکار را انجام دادم و آنقدر برایم جالب بود که هر روز چند ساعت اینکار را انجام میدهم."
کشیش عمیقا تحت تاثیر داستان پیرمرد قرار گرفت و مایل شد تا پیرمرد به صحبتهایش ادامه دهد.
پس از آن با همدیگر به دعا پرداختند و به خانه اش بازگشت.
دو شب بعد دختر به کشیش تلفن زد و به او خبر مرگ پدرش را اطلاع داد.
کشیش پس از عرض تسلیت پرسید:" آیا او در آرامش مرد؟"
"بله. وقتی من میخواستم ساعت دو از خانه بیرون بروم ، او مرا صدا زد که پیشش بروم.
دست مرا در دست گرفت و مرا بوسید. وقتی نیم ساعت بعد از فروشگاه برگشتم،
متوجه شدم که او مرده است. اما چیز عجیبی در مورد مرگ پدرم وجود دارد.
معلوم بود که او قبل از مرگش خم شده بود و سرش را روی صندلی کنار تختش گذاشته بود.
شما چه فکر می کنید؟"
کشیش در حالی که اشک هایش را پاک میکرد گفت :
"ای کاش! ما هم می توانستیم مثل او از این دنیا برویم."

 
-----------------------------------------------------------
 

... دریا شود آن رود که پیوسته روان است ...

 

آبی که بر آسود زمینش بخورد زود
دریا شود آن رود که پیوسته روان است

"هوشنگ ابتهاج"

 

ماهی تازه یکی از غذاهای اصلی مردم ژاپن است .
ژاپن کشوری جزیره ای ست که محصور در آبهایی ست که منبع عظیم ماهی را در خود دارد.
اما سالها پیش بعلت صید بی رویه با استفاده از تکنولوژی های پیشرفته ، منابع آبزیان
در سواحل ژاپن و مناطق اطراف به شدت کاهش یافت به صورتی که
کشتی های صید ماهی مجبور شدند به آبهای دورتر برای صید ماهی بروند.
اما مشکل این بود که با طی مسافت زیاد ، ماهی ها تازگی خود را از دست می دادند
و ژاپنی ها که عادت به خوردن ماهی تازه داشتند
رغبت چندانی به خوردن ماهی های جدید از خود نشان نمی دادند.
صاحبان کشتی ها و صنایع ماهیگیری برای حل این مسئله در کشتی ها ، حوضچه هایی تعبیه کردند.
در واقع پس از صید ماهیها ، آنها را در حوضچه ها می ریختند
تا ماهی ها زنده به ساحل برسند و بلافاصله مصرف شوند.
علی رغم این ترفند هنوز مردم عقیده داشتند
که این ماهی ها نیز مزه و طعم ماهی تازه را ندارند و از آنها استقبال نکردند.
صاحبان کشتی ها که خود را با یک بحران بزرگ و جدی روبرو می دیدند به فکر یک راه حل نهایی افتادند.
تحقیقات نشان می داد درست است که ماهی ها زنده به ساحل می رسند
اماچون همانند محیط طبیعی خود از حرکت و فعالیت برخوردار نبودند ، هنگام مصرف نیز طعم ماهی تازه را نمی دادند .
راه حل نهایی استفاده از کوسه ماهی های کوچکی بود که آنها را در حوضچه های ماهی ها انداختند.
هر چند تعدادی از ماهی ها توسط این کوسه ماهی ها شکار می شدند
اما درصد عمده ای زنده می ماندند.
در واقع از آنجا که ماهی ها مرتب توسط کوسه ها مورد تعقیب قرار می گرفتند ، یک لحظه آرام و قرار نداشتند
و همان تحرکی را از خود نشان می دادند که در محیط طبیعی زندگی خود داشتند.
ناگفته پیداست که ژاپنی ها از این ماهی ها استقبال کردند
و آنها را به عنوان ماهی های تازه می خریدند.


اگر میخواهید همیشه در حال حرکت ، رشد و پویایی باشید
کوسه ای در حوضچه زندگی خود بیندازید. کوسه مشکلات ،
زیرا آنچه زندگی ما را تهدید میکند ، سکون ، بی تحرکی و درجا زدن و در نهایت پوسیدن است.

-----------------------------------------------------------
جملات جالب،عمیق و زیبا
 

"نگرانی" فراخوانی شکست است.

" از قضاوت کردن دست بکش تا آرامش را تجربه کنی."

اگر ستاره خود را دنبال كنی سرانجام فردوس برین را خواهی یافت!

كمدی الهی- دانته

"سکوت بهتر از فریاد توخالی است.سکوتی را که یک نفر بفهمد بهتر از هزار فریادی ست که هیچ کس نفهمد!"

زندگی شعریست

        که تو باید بسرایی آن را

یا بخوانی آن را

بشنوی آن را نیز

              دست کم باید آن را تحسین کنی

تا از این راه

به اردوی ترنم و طراوت برسی

                                         کاش شاعر باشی!!!!

نوشته شده توسط حاجی | موضوع: | لينک ثابت |
عرض پوزش
تاريخ: چهارشنبه ششم شهریور 1387 ساعت :4:47
سلام
ضمن تبریک پیشاپیش ماه مبارک رمضان امیدوارم همگی خوب و سلامت باشید و اگر احوالی از من حقر خواسته باشید از برکت دعاهای شما خوبم و به دعا گویی مشغول.پوزش بنده حقیر را بابت غیبت طولانی مدتم پذیرا باشید.انشا الله از این به بعد بیشتر در خدمت خواهم بود.


                                                                       به امید نوری روشن برای دلهای پر امیدتان
                                                                                        بنده عاصی      فینا
نوشته شده توسط حاجی | موضوع: | لينک ثابت |
کلید طلایی
تاريخ: پنجشنبه هشتم فروردین 1387 ساعت :20:9

چند حکايت

گويند : صاحب دلى ، براى اقامه نماز به مسجدى رفت. نمازگزاران ، همه او را شناختند ؛ پس ، از او خواستند كه پس از نماز ، بر منبر رود و پند گويد. پذيرفت.
نماز جماعت تمام شد. چشم ‏ها همه به سوى او بود. مرد صاحب دل برخاست و بر پله نخست منبر نشست.
بسم الله گفت و خدا و رسولش را ستود. آن گاه خطاب به جماعت گفت :
مردم! هر كس از شما كه مى ‏داند امروز تا شب خواهد زيست و نخواهد مرد ، برخيزد !
كسى برنخاست. گفت :
حالا هر كس از شما كه خود را آماده مرگ كرده است ، برخيزد !
باز كسى برنخاست. گفت : شگفتا از شما كه به ماندن اطمينان نداريد ؛ اما براى رفتن نيز آماده نيستيد !

-----------------------------

گويند در بنى اسرائيل ، مردى بود كه مى ‏گفت : من در همه عمر ، خدا را نافرمانى كرده‏ ام و بس گناه و معصيت كه از من سر زده است ؛ اما تاكنون زيانى و كيفرى نديده ‏ام. اگر گناه ، جزا دارد و گناهكار بايد كيفر بيند ، پس چرا ما را كيفرى و عذابى نمى ‏رسد! ؟
در همان روزها ، پيامبر قوم بنى اسرائيل ، نزد آن مرد آمد و گفت :
خداوند ، مى‏ فرمايد كه ما تو را عذاب‏ هاى بسيار كرده ‏ايم و تو خود نمى ‏دانى ! آيا تو را از شيرينى عبادت خود ، محروم نكرده ‏ايم ؟ آيا در مناجات را بر روى تو نبسته ‏ايم ؟ آيا اميد به زندگى خوش در آخرت را از تو نگرفته ‏ايم ؟ عذابى بزرگ‏تر و سهمگين ‏تر از اين مى ‏خواهى ؟

-----------------------------

ابوسعيد را گفتند : كسى را مى ‏شناسيم كه مقام او آن چنان است كه بر روى آب راه مى ‏رود.
شيخ گفت : كار دشوارى نيست ؛ پرندگانى نيز باشند كه بر روى آب پا مى ‏نهند و راه مى ‏روند.
گفتند : فلان كس در هوا مى ‏پرد. گفت : مگسى نيز در هوا بپرد.
گفتند : فلان كس در يك لحظه ، از شهرى به شهرى مى‏ رود.
گفت : شيطان نيز در يك دم ، از شرق عالم به مغرب آن مى ‏رود. اين چنين چيزها ، چندان مهم و قيمتى نيست.
مرد آن باشد كه در ميان خلق نشيند و برخيزد و بخسبد و با مردم داد و ستد كند و با آنان در آميزد و يك لحظه از خداى غافل نباشد.

-----------------------------

مردى از اهل حبشه نزد رسول خدا صلوات الله عليه و آله آمد وگفت : يا رسول الله ! گناهان من بسيار است. آيا در توبه به روى من نيز باز است ؟
پيامبر (ص) فرمود : آرى ، راه توبه بر همگان ، هموار است. تو نيز از آن محروم نيستى.
مرد حبشى از نزد پيامبر (ص) رفت. مدتى نگذشت كه بازگشت و گفت :
يا رسول الله ! آن هنگام كه معصيت مى ‏كردم ، خداوند ، مرا مى ‏ديد ؟
پيامبر (ص) فرمود : آرى ، مى ‏ديد.
مرد حبشى ، آهى سرد از سينه بيرون داد و گفت : توبه ، جرم گناه را مى ‏پوشاند ؛ چه كنم با شرم آن ؟
در دم نعره ‏اى زد و جان بداد.

-----------------------------

كسى نزد اميرمؤ منان على (عليه السلام) از عدم استجابت دعايش شكايت كرد و گفت با اينكه خداوند فرموده دعا كنيد من اجابت مى كنم ، چرا ما دعا مى كنيم و به اجابت نمى رسد ؟! اما در پاسخ فرمود: قلب و فكر شما در هشت چيز خيانت كرده لذا دعايتان مستجاب نمى شود:
1- شما خدا را شناخته ايد اما حق او را ادا نكرده ايد، بهمين دليل شناخت شما سودى بحالتان نداشته.
2- شما به فرستاده او ايمان آورده ايد سپس با سنتش به مخالفت برخاسته ايد ثمره ايمان شما كجا است ؟
3- كتاب او را خوانده ايد ولى به آن عمل نكرده ايد، گفتيد شنيديم و اطاعت كرديم سپس به مخالفت برخاستيد.
4- شما مى گوئيد از مجازات و كيفر خدا مى ترسيد، اما همواره كارهائى مى كنيد كه شما را به آن نزديك مى سازد ...
5- مى گوئيد به پاداش الهى علاقه داريد اما همواره كارى انجام مى دهيد كه شما را از آن دور مى سازد ...
6- نعمت خدا را مى خوريد و حق شكر او را ادا نمى كنيد.
7- به شما دستور داده دشمن شيطان باشيد (و شما طرح دوستى با او مى ريزيد) ادعاى دشمنى با شيطان داريد اما عملا با او مخالفت نمى كنيد.
8- شما عيوب مردم را نصب العين خود ساخته و عيوب خود را پشت سر افكنده ايد .. . با اين حال چگونه انتظار داريد دعايتان به اجابت برسد؟ در حالى كه خودتان درهاى آنرا بسته ايد؟ تقوا پيشه كنيد، اعمال خويش را اصلاح نمائيد امر به معروف و نهى از منكر كنيد تا دعاى شما به اجابت برسد.
امام علی (ع) (نهج البلاغه حكمت 337) : دعا كننده بدون عمل و تلاش مانند تيرانداز بدون زه است.
محمد بن على ترمذى، از عالمان ربانى و دانشمندان عارف مسلك بود. در عرفان و طريقت ، به علم بسيار اهميت مى ‏داد ؛ چنان كه او را "حكيم الاولياء" مى ‏خواندند.
در جوانى با دو تن از دوستانش ، عزم كردند كه به طلب علم روند. چاره ‏اى جز اين نديدند كه از شهر خود ، هجرت كنند و به جايى روند كه بازار علم و درس ، در آن جا گرم ‏تر است.
محمد ، به خانه آمد و عزم خود را به مادر خبر داد.
مادرش غمگين شد و گفت : اى جان مادر ! من ضعيفم و بى ‏كس و تو حامى من هستى ؛ اگر بروى ، من چگونه روزگار خود را بگذرانم. مرا به كه مى سپارى ؟ آيا روا مى ‏دارى كه مادرت تنها و عاجز بماند و تو دانشمند شوى ؟
از اين سخن مادر ، دردى به دل او فرود آمد. ترك سفر كرد و آن دو رفيق ، به طلب علم از شهر بيرون رفتند.
مدتى گذشت و محمد همچنان حسرت مى ‏خورد و آه مى ‏كشيد.
روزى در گورستان شهر نشسته بود و زار مى ‏گريست و مى ‏گفت : من اين جا بى ‏كار و جاهل ماندم و دوستان من به طلب علم رفتند. وقتى باز آيند ، آنان عالم‏اند و من هنوز جاهل.
ناگاه پيرى نورانى بيامد و گفت : اى پسر!چرا گريانى ؟
محمد ، حال خود را باز گفت.
پير گفت : خواهى كه تو را هر روز درسى گويم تا به زودى از ايشان در گذرى و عالم ‏تر از دوستانت شوى ؟
گفت : آرى ، مى‏ خواهم.
پس هر روز ، درسى مى ‏گفت تا سه سال گذشت. بعد از آن معلوم شد كه آن پير نورانى ، خضر (ع) بود و اين نعمت و توفيق ، به بركت رضا و دعاى مادر يافته است.

-----------------------------

از عایشه نقل شده است که روزی گوسفندی را ذبح کردیم و پیامبر (ص) تمام قسمت های آن گوشت را به دیگران انفاق نمود. و تنها کتفی از گوسفند باقی ماند.
من به پیامبر عرض کردم : یا رسول الله (ص) از گوسفند تنها کتفی از آن باقی مانده است.
رسول الله (ص) فرمودند : هر آنچه انفاق کردیم باقی است به غیر از این کتف.

-----------------------------

روزى پيامبر اكرم صلى ‏الله ‏عليه ‏و آله از راهى عبور مى ‏كرد. در راه شيطان را ديد كه خيلى ضعيف و لاغر شده است. از او پرسيد: چرا به اين روز افتاده ‏اى؟ گفت: يا رسول ‏الله از دست امت تو رنج مى ‏برم و در زحمت‏ بسيار هستم . پيامبر فرمودند: مگر امت من با تو چه كرده ‏اند ؟ گفت: يا رسول ‏الله، امت ‏شما شش خصلت دارند كه من طاقت ديدن و تحمل اين خصايص را ندارم .اول اين كه هر وقت ‏به هم مى‏ رسند سلام مى ‏كنند. دوم اين كه با هم مصافحه - دست دادن- مى ‏كنند. سوم آن كه ، هر كارى را كه مى‏ خواهند انجام دهند «ان‏ شاء الله» مى ‏گويند ، چهارم از اين خصلت ها آن است كه استغفار از گناهان مى ‏كنند ، پنجم اين كه تا نام شما را مى‏ شنوند صلوات مى‏ فرستند و ششم آن كه ابتداى هر كارى « بسم الله الرحمن الرحيم‏» مى‏ گويند.

نوشته شده توسط حاجی | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: شنبه بیست و نهم دی 1386 ساعت :10:35
حکایت آب

به نام خدا

با عرض سلام

راننده ای می گفت در مسافرت بودم بین راه ماشین احتیاج به آب پیدا كرد، ترمز كردم و كنار جاده ایستادم و سطل آبی را به دست گرفتم و هر ماشینی عبور می كرد آنرا بالا می گرفتم شاید كمك كنند اما ساعتی گذشت و ماشینی نیاستاد. دیگر خسته شده بودم و نمی دانستم در این هوای گرم چه كنم. ناگهان فكری به ذهنم خطور كرد. كودكی شیرخوار در ماشین در بغل مادرش بود گرفتم و روی دست قرار دادم و در دستی دیگر سطل آب را. بلافاصله اولین ماشین نگه داشت و آب در اختیار ما گذاشت. لعنت خدا برآن قومی كه چون حسین علیه السلام را دیدند كه علی اصغر علیه السلام بر دست دارد بجای ذرّه ای آب او را در دست پدر هدف تیر سه شعبه قرار دادند

السلام علی الحسین و علی علی بن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین ( علیه السلام )

نوشته شده توسط حاجی | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: شنبه بیست و نهم دی 1386 ساعت :10:32
ای مشک تو لا اقل وفاداری کن
من دست ندارم تو مرا یاری کن
 
من وعده آب تو به اصغر دادم
یک جرعه برای او نگهداری کن
 
ای مشک نگه کن تو به بالای سرت
زهرا نشسته آبرو داری کن

 

ixfpj7


چشمم از آب پر و مشک من از آب تهی است
جگرم غرق به خون تنم از تاب تهی است
گفتم از آشک کنم آتش دل را خاموش
پر ز خون آب بود چشم من از آب تهی است
بروی اسب قیامم به روی خاک سجود
این نماز ره عشق است ز آداب تهی است
هر چه بخت من سر گشته به خواب است حسین
دیده اصغر لب تشنه ات از خواب تهی است
مشک هم اشک به بی دستی من می ریزد
بی سبب نیست اگر مشک من از آب تهی است

نوشته شده توسط حاجی | موضوع: | لينک ثابت |
حال من از این و آن پرسیدنیست
تاريخ: جمعه سیزدهم مهر 1386 ساعت :8:1
حالم بد نیست غم کم می خورم
کم که نه! هر روز کم کم می خورم
آب می خواهم، سرابم می دهند
عشق می ورزم عذابم می دهند
خود نمی دانم کجا رفتم به خواب
از چه بیدارم نکردی؟ آفتاب!!!!
خنجری بر قلب بیمارم زدند
بی گناهی بودم و دارم زدند
دشنه ای نامرد بر پشتم نشست
از غم نامردمی پشتم شکست
سنگ را بستند و سگ آزاد شد
یک شبه بیداد آمد داد شد
عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام
تیشه زد بر ریشه ی اندیشه ام
عشق اگر اینست مرتد می شوم
خوب اگر اینست من بد می شوم
بس کن ای دل نابسامانی بس است
کافرم! دیگر مسلمانی بس است
در میان خلق سر در گم شدم
عاقبت آلوده ی مردم شدم
بعد ازاین بابی کسی خو می کنم
هر چه در دل داشتم رو می کنم
نیستم از مردم خنجر بدست
بت پرستم، بت پرستم، بت پرست
بت پرستم،بت پرستی کار ماست
چشم مستی تحفه ی بازار ماست
درد می بارد چو لب تر می کنم
طالعم شوم است باور می کنم
من که با دریا تلاطم کرده ام
راه دریا را چرا گم کرده ام؟؟؟
قفل غم بر درب سلولم مزن!
من خودم خوشباورم گولم مزن!
من نمی گویم که خاموشم مکن
من نمی گویم فراموشم مکن
من نمی گویم که با من یار باش
من نمی گویم مرا غم خوار باش
من نمی گویم،دگر گفتن بس است
گفتن اما هیچ نشنفتن بس است
روزگارت باد شیرین! شاد باش
دست کم یک شب تو هم فرهاد باش
آه! در شهر شما یاری نبود
قصه هایم را خریداری نبود!!!
وای! رسم شهرتان بیداد بود
شهرتان از خون ما آباد بود
از درو دیوارتان خون می چکد
خون من،فرهاد،مجنون می چکد
خسته ام از قصه های شوم تان
خسته از همدردی مسموم تان
اینهمه خنجر دل کس خون نشد
این همه لیلی،کسی مجنون نشد
آسمان خالی شد از فریادتان
بیستون در حسرت فرهادتان
کوه کندن گر نباشد پیشه ام
بویی از فرهاد دارد تیشه ام
عشق از من دور و پایم لنگ بود
قیمتش بسیار و دستم تنگ بود
گر نرفتم هر دو پایم خسته بود
تیشه گر افتاد دستم بسته بود
هیچ کس دست مرا وا کرد؟ نه!
فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!
هیچ کس از حال ما پرسید؟ نه!
هیچ کس اندوه ما را دید؟ نه!
هیچ کس اشکی برای ما نریخت
هر که با ما بود از ما می گریخت
چند روزی هست حالم دیدنیست
حال من از این و آن پرسیدنیست
گاه بر روی زمین زل می زنم
گاه بر حافظ تفاءل می زنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت
یک غزل آمد که حالم را گرفت:
" ما زیاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه می پنداشتیم"
نوشته شده توسط حاجی | موضوع: | لينک ثابت |
احساس دختران آمریکایی درباره حجاب
تاريخ: سه شنبه دهم مهر 1386 ساعت :6:25

احساس دختران آمریکایی درباره حجاب
بر اساس تعابیر دختران مسلمانی که در ایالات متحده زندگی می کنند، حجاب مانعی برای سهم فعال آنها در جامعه و لذت بردن از زندگی آنها ایجاد نمی کند، بلکه منبع قدرت، غرور و ابزاری برای اشاعه اطلاعات صحیح درباره دین اسلام محسوب می شود که همواره دچار سوء تعبیر است.

به گزارش مهر
هدی ربیعه دختر نوجوانی که در مقطع دبیرستان در کالیفرنیا تحصیل می کند در این مورد گفت: از زمانی که به سن تکلیف رسیده ام حجاب داشته ام واعتقاد دارم که هیچ تمایزی از آن زمان تاکنون میان من و دوستانم ایجاد نشده است. ابتدا آنها کنجکاو بودند بدانند این روسری چیست و چرا آن را می پوشم، آنها ده ها پرسش مطرح کردند و من به همه آنها پاسخ گفتم، پس از این که آنها اطلاعات
مورد نیاز خود را دریافت کردند دیگر هرگز چنین پرسش و پاسخهایی مطرح نشد

طی سالهای اخیر، گفتگو درباره حق زنان مسلمان برای پوشیدن حجاب در اماکن عمومی از موضوعات و بحثهای داغ غرب بوده است. فرانسه با توصیف حجاب به عنوان یک نماد دینی و عدم پوشش الزامی، آن را در مدارس دولتی خود ممنوع و به مناقشه سال 2004 دامن زد. مدت کوتاهی پس از آن سایر کشورهای اروپایی به ویژه آلمان از فرانسه پیروی کردند، به طوری که در حال حاضر در هشت ایالت این کشور پوشش حجاب در مدارس دولتی ممنوع شده است، اما در ایالات متحده
داستان جداگانه ای روایت شده است.

سلسبیل الواعضی دانشجوی 18 ساله
اوکلاهاما گفت: من هم همان کارهایی را انجام می دهم که اکثر جوانان همسن من انجام می دهد با دوستانم تفریح می کنم، سینما رفته و در رستوران غذا می خورم.

مریم خالد نوجوان محجبه 16 ساله نیز گفت: اوقاتی را که همراه دوستانم می گذارنم همان كارهایی را انجام می دهم که تقریباً هر دختر نوجوان دیگری در این کشور انجام می دهد و از عمل به دستورات دینم احساس مسرت و راحتی می کنم.

حدود 6 تا 7 میلیون مسلمان در ایالات متحده زندگی می کنند که این تعداد کمتر از 3 درصد جمعیت 300 میلیونی این کشور را دربرگرفته است. 

در نظر بسیاری از دختران مسلمان آلمان حجاب به منزله مسئولیت پذیری و مستلزم توجه به اعمال و رفتار فردی است.
نور حبیب دانشجوی مسلمان و محجبه دانشگاه ملی اوکلاهاما گفت: دختران محجبه هر کجا که باشند به سهولت قابل شناسایی بوده و نیازی به گفتن این که مسلمان هستم نیست، چرا که حجاب از طرف ما صحبت می کند و من معتقدم که این امر بر رعایت رفتار و اعمال فردی نیز بی تأثیر نخواهد بود چرا که هر اقدامی که ما به عنوان مؤمنان اسلام انجام می دهیم علاوه بر انعکاس ویژگی های فردی خود به عنوان اسلام نیز مورد بررسی غیرمسلمانان قرار می گیرد.

حتی دختران مسلمان که در مدارس مقطع ابتدایی خود نیز حجاب می پوشند اظهار داشتند که حجاب اعتماد به نفس آنها را افزایش داده و آنها نسبت به همتایان خود احساس بهتری دارند.

عالیه مغواری دختر 12 ساله مسلمان که چند سال است حجاب را به عنوان پوشش خود انتخاب کرده گفت: احساس می کنم میان همه مردم از ویژگی خاصی برخوردارم و همچنین میان تمام همکلاسی هایم از پوشیدن حجاب احساس مسرت می کنم، چرا که بر خلاف بسیاری از باورهای نادرست حجاب احترام به اعتقاداتم را میان همکلاسی ها به دنبال داشته است.

اکثر دختران محجبه اعتقاد دارند که حجاب برای آنها انزوا نیاورده است، بسیاری از آنها می پذیرند که حجاب خط تمایزی میان آنها و دوستان غیر مسلمانشان تلقی می شود اما هیچکدام به منزوی شدن اعتقدادی نداشته و استدلال می کنند که هیچ دلیلی برای احساس انزوا وجود ندارد.

نورحبیب اعتقاد دارد رفتار و کردار فرد است که می تواند به انزوای وی از سایرین منتهی شود، من اعتقاد دارم که انزوا به نوعی یک انتخاب تلقی می شود و اگر فرد انزوا را انتخاب نکند ، منزوی خواهد شد.
این در شرایطی است که بسیاری از دختران محجبه مسلمان استدلال می کنند که قدرت آنها به پیوندهای محکم خانوادگی و فعالیت گروه های حامی حقوق مسلمانان نیز ارتباط دارد که تلاش می کنند با چالشهای زندگی اسلامی در غرب مبارزه کند و در این میان نمی توان نقشی که مساجد برای جذب جوانان و هدایت معنوی آنها برعهده دارد با نادیده گرفت.

اغلب دختران محجبه از حجاب خود برای اصلاح اطلاعاتی که درباره اسلام وجود دارد استفاده می کنند، چرا که حتی در مدارس آنها بسیاری از دانش آموزان درباره اسلام بی اطلاع هستند و از آنها درباره حجاب سؤال می کنند و به این حقیقت که حجاب انتخاب زن مسلمان بر اساس آموزه های اسلام است پی می برند و باور نادرستی که مدعی نادیده گرفتن حقوق زن در اسلام و اجبار پوشش حجاب وجود دارد از بین خواهد رفت.
چه لذتى دارد این حجاب!
نمى‏دانید؛ واقعاً نمى‏دانید چه لذتى دارد وقتى سیاهى چادرم، دل مردهایى كه چشمشان به دنبال خوش‏رنگ‏ترین زن‏هاست را مى‏زند.
نمى‏دانید چقدر لذت‏بخش است وقتى وارد مغازه‏اى مى‏شوم و مى‏پرسم: آقا! اینا قیمتش چنده؟ و فروشنده جوابم را نمى‏دهد؛ دوباره مى‏پرسم: آقا! اینا چنده؟ فروشنده كه محو موهاى مش‏كرده زن دیگرى است و حالش دگرگون است، من را اصلاً نمى‏بیند. باز هم سؤالم بى‏جواب مى‏ماند و من، خوشحال، از مغازه بیرون مى‏آیم. نمى‏دانید؛ واقعاً نمى‏دانید چه لذتى دارد وقتى مردهایى كه به خیابان مى‏آیند تا لذت ببرند، ذره‏اى به تو محل نمى‏گذارند.
نمى‏دانید؛ واقعاً نمى‏دانید چه لذتى دارد وقتى شاد و سرخوش، در خیابان قدم مى‏زنید؛ در حالى كه دغدغه این را ندارید كه شاید گوشه‏اى از زیبایى‏هاتان، پاك شده باشد و مجبور نیستید خود را با دلهره، به نزدیك‏ترین محل امن برسانید تا هر چه زودتر، زیبایى خود را كنترل كنید؛ زیبایى از دست رفته‏تان را به صورتتان باز گردانید و خود را جبران كنید.
نمى‏دانید؛ واقعاً نمى‏دانید چه لذتى دارد وقتى در خیابان و دانشگاه و... راه مى‏روید و صد قافله دل كثیف، همره شما نیست.
نمى‏دانید؛ واقعاً نمى‏دانید چه لذتى دارد وقتى جولانگاه نظرهاى ناپاك و افكار پلید مردان شهرتان نیستید.
نمى‏دانید؛ واقعاً نمى‏دانید چه لذتى دارد وقتى كرم قلاب ماهى‏گیرى شیطان براى به دام انداختن مردان شهر نیستید.
نمى‏دانید؛ واقعاً نمى‏دانید چه لذتى دارد وقتى مى‏بینى كه مى‏توانى اطاعت خدایت را بكنى؛ نه هوایت را. 
نمى‏دانید؛ واقعاً نمى‏دانید چه لذتى دارد وقتى در خیابان راه مى‏روید؛ در حالى كه یك عروسك متحرك نیستید؛ یك انسان رهگذرید.
نمى‏دانید؛ واقعاً نمى‏دانید چه لذتى دارد این حجاب!
خدایا! لذتم مدام باد
نوشته شده توسط حاجی | موضوع: | لينک ثابت |
مناجاتی از نوع بزرگان
تاريخ: جمعه بیست و سوم شهریور 1386 ساعت :4:56
خدایا! مرا همواره آگاه و هوشیار دار، تاپیش از شناختن درست و کامل کسی یا فکری درباره آن قضاوت نکنم.

خدایا! این کلام مقدسی را که به "روسو" الهام کرده‌ای هرگز از یاد من مبر که : من دشمن تو و عقاید تو هستم اما حاضرم جانم را برای آزادی تو و عقاید تو فدا کنم!"

خدایا! به هر که دوست میداری بیاموز که؛ عشق از زندگی کردن بهتر است ، و به هر که دوست ‌تر می ‌داری بچشان که دوست داشتن از عشق نیز برتر است!

من آرزو می‌کنم که روزی سطح شعور و شناخت مذهبی، در این تنها کشور شیعه جهان، به جایی برسد که سخنگوی رسمی مذهب ما فاطمه را آن چنان بفهمد که سلیمان کتانی؛ طبیب مسیحی شناسانده است و علی را آنچنان که دکتر جورج جرداق توصیف می‌کند و اهل بیت را آنچنان که ماسینیون کاتولیک تحقیق کرده است و ابوذر غفاری را آنچنان که جودة السحار نوشته است و حتی قرآن را آنچنان که بلاشر؛ کشیش رسمی کلیسا ترجمه نموده است و پیغمبر ما را آنچنان که ردنسن محقق یهودی می‌بیند؛ بفهمد

خدایا! جامعه‌ام را از بیماری تصوف و معنویت زدگی شفابخش ، تا به زندگی و واقعیت بازگردد و مرا از ابتذال زندگی و بیماری واقعیت زدگی نجات بخش تا به آزادی عرفانی و کمال معنوی برسم

خدایا! این آیه را که بر زبان داستایوسکی رانده‌ای بر دل‌های روشنفکران فرود آر که :"اگر خدا نباشد ؛ همه چیز مجاز است." جهان فاقد معنی و زندگی فاقد هدف؛ پوچ است و انسان فاقد معنی؛ فاقد مسئولیت نیز هست.

خدایا ! خودخواهی را چندان در من بکش، یا چندان برکش تا خودخواهی دیگران را احساس نکنم و از آن در رنج نباشم.

خدایا! آتش مقدس شک را آنچنان در من بیفروز تا همه یقین‌هایی را که در من نقش کرده‌اند، بسوزد و آنگاه از پس توده این خاکستر، لبخند مهراوه بر لب‌های صبح یقینی شسته از هر غبار طلوع کند.

خدایا! مرا از نکبت دوستی‌ها و دشمنی‌های ارواح حقیر در پناه روح‌های پرشکوه چون علی و دل‌های زیبای همه قرنها از گیلگمش تا سارتر و از لوپی تا عین القضاة و از مهراوه تا رزاس پاک گردان.

خدایا! تو را همچون فرزند بزرگ حسین بن علی سپاس می گزارم که دشمنان مرا از میان احمق‌ها برگزینی که چند دشمن ابله نعمتی است که خداوند تنها به بندگان خاصش عطا می‌کند.

خدایا! بر اراده، دانش، عصیان، بی نیازی، حیرت، لطافت روح، شهامت و تنهایی‌ام بیفزای.

مگذارکه " دینم" در پس "وجهه دینی‌ام" دفن شود و مگذارکه آنچه را حق می‌دانم، به خاطر آنکه بد می‌دانند کتمان کنم.
""دکتر علی شریعتی""
نوشته شده توسط حاجی | موضوع: | لينک ثابت |
من و خدا
تاريخ: جمعه بیست و سوم شهریور 1386 ساعت :4:54
گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌كنم
گفتی: فانی قریب
.:: من كه نزدیكم (بقره/۱۸۶) ::.

گفتم: تو همیشه نزدیكی؛ من دورم... كاش می‌شد بهت نزدیك شم
گفتی: و اذكر ربك فی نفسك تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال
.:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد كن (اعراف/۲۰۵) ::.

گفتم: این هم توفیق می‌خواهد!
گفتی: ألا تحبون ان یغفرالله لكم
.:: دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/۲۲) ::.

گفتم: معلومه كه دوست دارم منو ببخشی
گفتی: و استغفروا ربكم ثم توبوا الیه
.:: پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه كنید (هود/۹۰) ::.

گفتم: با این همه گناه... آخه چیكار می‌تونم بكنم؟
گفتی: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده
.:: مگه نمی‌دونید خداست كه توبه رو از بنده‌هاش قبول می‌كنه؟! (توبه/۱۰۴) ::.

گفتم: دیگه روی توبه ندارم
گفتی: الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب
.:: (ولی) خدا عزیزه و دانا، او آمرزنده‌ی گناه هست و پذیرنده‌ی توبه (غافر/۲-۳) ::.

گفتم: با این همه گناه، برای كدوم گناهم توبه كنم؟
گفتی: ان الله یغفر الذنوب جمیعا
.:: خدا همه‌ی گناه‌ها رو می‌بخشه (زمر/۵۳) ::.

گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو می‌بخشی؟
گفتی: و من یغفر الذنوب الا الله
.:: به جز خدا كیه كه گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/۱۳۵) ::.

گفتم: نمی‌دونم چرا همیشه در مقابل این كلامت كم میارم! آتیشم می‌زنه؛ ذوبم می‌كنه؛ عاشق می‌شم! ... توبه می‌كنم
گفتی: ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین
.:: خدا هم توبه‌كننده‌ها و هم اونایی كه پاك هستند رو دوست داره (بقره/۲۲۲) ::.

ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرك
گفتی: الیس الله بكاف عبده
.:: خدا برای بنده‌اش كافی نیست؟ (زمر/۳۶) ::.

گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیكار می‌تونم بكنم؟
گفتی:

یا ایها الذین آمنوا اذكروا الله ذكرا كثیرا و سبحوه بكرة و اصیلا هو الذی یصلی علیكم و ملائكته لیخرجكم من الظلمت الی النور و كان بالمؤمنین رحیما
.:: ای مؤمنین! خدا رو زیاد یاد كنید و صبح و شب تسبیحش كنید. او كسی هست كه خودش و فرشته‌هاش بر شما درود و رحمت می‌فرستن تا شما رو از تاریكی‌ها به سوی روشنایی بیرون بیارن. خدا نسبت به مؤمنین مهربونه (احزاب/۴۱-۴۳) ::.

با خودم گفتم: خدا... خالق هستی... با فرشته‌هاش... به ما درود بفرستن تا آدم بشیم؟! ... ... ...
نوشته شده توسط حاجی | موضوع: | لينک ثابت |
ترور شدگان بدست سازمان تروریستی مجاهدین خلق
تاريخ: شنبه سوم شهریور 1386 ساعت :14:52
 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط حاجی | موضوع: | لينک ثابت |
© This Template Designed By