دنيا را با همه ي خوب و بدش با
همه زندونيهاي ابدش پشت سر
گذاشتنو رها شدن رفتنو سري
توي سراب شدن واسشون دنيا
جا نبود دنيا كه جاي پرنده ها نبود
پشت سر گذشته هاي بي هدف
پيش رو لشكر آرزو بر سر
تو بهشت آرزو گم نشدم
آدم حسرت گندم نشدم
وقتي موندم تو غبار زندگي
پر كشيدن از حساب زندگي
زنده موندن واسشون بهونه بود
آنها شربت شهادت را نوشيدن
خب کجا بودیم؟
آهان "یتیم خونه"
***
سال 64 یا 65 بود که ثابت رو دم پادگان ولی عصر (عج) که محل اعزام نیروها به جبهه بود دیدمش. کمی پکر بود. فکر کردم شاید برای ثاقب اتفاقی افتاده. پرس و جو که کردم، گفت:
- چند روز پیشا که توی میدون راه آهن بمب گذاشتن ...
اجازه ندادم حرف بزنه. سریع گفتم:
- نکنه ثاقب ...
که گفت:
- نه بابا جون. تو که امون نمی دی حرف بزنم. توی اون انفجار، زنم که رفته بود برای خونه چیز بخره شهید شد ...
هم خنده ام گرفت، هم غصه ام شد. اون که خودش رزمنده جانباز بود، حالا شده بود همسر شهید!
***
لعنت به فراموشی.
نفرین بر بی خیالی.
تف بر چسب دنیا!
آره "چسب دنیا" که وقتی بهش بچسبی دیگه نمی تونی جدا بشی.
دو سه سال پیش رفته بودم بهشت زهرا و الکی الکی تاب می خوردم بین قبرا. یه دفعه چشمم خورد به یه سنگ قبر سیاه که بدجوری تکونم داد:
"شهید مظلوم ثاقب شهابی نشاط
محل شهادت شیرخوارگاه حضرت علی اصغر"
ثاقب، اون پسرک خوش مشرب، همونی که با مصطفی باهاش شوخی می کردیم، همونی که هر دفعه منو می دید می گفت: "خدابیامرزدش مصطفی رو چه پسر خوبی بود."
همون ثاقب که قبل از این که بریم خط مقدم، وقتی شهید "رضا چراغی" فرمانده لشکر اومد برامون سخنرانی کرد، درحالی که شهید ابراهیم کسائیان فرمانده گردان سلمان داشت باهاش حرف می زد، رفت جلو و هی می زد روی شونه رضا چراغی و با قاطعیت می گفت:
- هی ... تو که فرمانده لشکر هستی ... این داودآبادی منو اذیت می کنه ...
کسائیان کشیدش کنار و گفت باشه من رسیدگی می کنم.
ولی ثاقب کوتاه نیومد و دوباره زد به شونه رضا چراغی و گفت:
- این داودآبادی داره به من میگه که ...
(حالا شما جمله اش رو نشنیده بگیرین. یه ذره بی تربیتی یه)
من و مصطفی که از خنده داشتیم می ترکیدیم، زدیم د دررو. رضا چراغی و کسائیان هم نمی دانستند بخندند یا پرستیژ فرماندهی شونو حفظ کنن. تنها کسی که نمی خندید و خشک و محکم وایساده بود تا جواب بگیره، ثاقب بود.
***
قربونت برم دنیا که هر چی عذاب و تاوان معصیته، مال همین دنیاس.
چه عذابی بالاتر از این که توی اینترنت، توی فضای مجازی، فضایی که به ایمیلت بخوای سر بزنی باید با چهار تا خانوم خوشگل لخت و پتی حال و احوال کنی! یه دفعه چشمت بخوره به یه عکس و خبر:
تشییع پیکر جانباز شهید ثابت شهابی نشاط که بر اثر استنشاق گازهای شیمیایی به شهادت رسید ..."
***
از کرمانشاه و غرب کشور گرفته، تا اهواز و خرمشهر. این دوتا داداش هر جا که اعزام می شدن، توی ساک و کوله پشتی شون یه اعلامیه بود که عکس کودکی دوتائیشونو توش چاپ کرده بودن و زیرش نوشته بودن:
" مادر، پدر، از آن روز که ما را تنها در کنار خیابان رها کردید و رفتید، سال ها می گذرد. حالا امروز دیگر ما برای خودمان مردی شده ایم ولی همچنان مشتاق و محتاج دیدار شمائیم..."
***
ثاقب و ثابت، لاله و لادن نبودن که ما واسه شون خودکشی کنیم و تلویزیون خودشو بترکونه.
آخه می دونین که اون دوتا خدابیامرز لاله و لادن رو هم پدر و مادرشون رها کرده بودن و رفته بودند دنبال زندگی خودشون!
راستی!
شما از پدر و مادر ثاقب و ثابت خبری ندارین؟
هر کی اونا رو می شناسه، بهشون بگه:
" مامان و بابای مهربون، دیگه خیالتون راحت باشه. ثاقب و ثابت هر دوتاشون مردن."
***
ولعنت خدا بر من که زبان زهرآلودم، هر آنچه را مغز معیوب و فسیل شده ام در خود دارد، بروز می دهد.
و شما!
لااقل دعا کنید مثل شهدای بی پدر و مادر بمیریم!
گمنام، مظلوم و سربلند.
اردوگاه 18 بعقوبه از دو قسمت اصلی و قلعه تشکیل شده بود. قلعه حدود 200 متر از اردوگاه فاصله داشت و به دلیل دیوارهای بلندش به این نام مشهور شده بود. حدود 900 اسیر تبعیدی از اردوگاههای دیگر آورده شده بودند و در آنجا نگهداری میشدند که به آنها «قلعهایها» میگفتند.
قوانین دقیقهای
هر زمان که فرمانده اردوگاه تغییر میکرد و فرمانده موقّتی به اردوگاه میآمد، یک سری قوانین جدید نیز ابلاغ میشد که با توجه به موقّتی بودن فرمانده، اسرا آنها را زیاد جدّی نمیگرفتند و به آنها «قوانین دقیقهای» میگفتند.
قفس
عراقی ها به مجموع چند قاطع قفس (به عربی «قفص») میگفتند و به عبارت دیگر کمپ و یا اردوگاه و بازداشتگاه را قفس مینامیدند. حال، این قفس یا به صورت قلعهای مانند اردوگاه موصل بود و یا به شکل سولهای مثل اردوگاه تکریت.
قوطی
کلمه رمزی بود که برای رادیو انتخاب شده بود. در اردوگاه تکریت مجازات داشتن رادیو اعدام و شاید با یک درجه تخفیف حبس ابد بود.
قُندُرَه
«قُندُرَة» به معنای کفش است ولی در فرهنگ عراقی ها اطلاق نام «قُندُرَة» به کسی، از بدترین توهین ها محسوب میشود و به هنگام فحّاشی ها این لغت به کرّات از زبان آنها شنیده میشد. گفته میشود بر عکس گذاشتن دمپایی نیز معنایی به مراتب بدتر از قندره دارد و اگر عراقی ها آن را مشاهده میکردند، مجرم به شدّت مجازات میشد.
قُصعه
ظرف مستطیل شکلی بود به ابعاد 50 × 30 سانتیمتر که برای گرفتن غذای یک گروه از آن استفاده میشد و عراقی ها هم هر چهار پنج سال یک بار آن را عوض میکردند و در محاوره، اسرا به آن «قصعه» میگفتند.
قرارهای مقدّس
بین اسرا قرار گذاشته شده بود که وقتی در آسایشگاهی نماز جماعت برگزار میشد آسایشگاه کناری مأموران را آنقدر سرگرم کنند تا نماز به پایان برسد. به این گونه قرارها «قرارهای مقدّس» گفته میشد.
قرص بگیر و بنشان
گاهی در وسط برگزاری مراسم گوناگون سرباز عراقی سر میرسید و مجلس به هم میخورد و برای اینکه او متوجه اصل جریان نشود، یکی از اسرا خودش را به بیماری میزد و از او خواهش میشد که برود از بهداری «قرص بگیر و بنشان» و به اصطلاح نخود سیاه بگیرد. وقتی سرباز عراقی به بهداری مراجعه میکرد و بهیار ایرانی اسم دارو را میشنید، او را مقداری معطل میکرد تا برنامه تمام شود و بعد قرص سردرد به او میداد که برای بیمار ببرد.
قرص دردسر
یکی از براداران ایرانی به نام فاضل موسوی که عراقی ها نسبت به او حسّاسیت زیادی داشتند، به «قرص دردسر» مشهور شده بود، زیرا هر کسی که به هر نحو با او تماس میگرفت مورد شکنجه و بازجویی عراقی ها واقع میشد.
کافر
معمولاً در محاوره بین برادران، صفت «کافر» به افسران عراقی اطلاق میشد.
کامپیوتر بهداری
لقبی بود که عراقی ها به یکی از برادران اسیر ایرانی داده بودند. وی شماره صلیب سرخ، و شماره بهداری، اسامی تمامی افراد اردوگاه و نام بسیاری از داروها را از حفظ بود.
کارت دعوت
به هنگام برگزاری مسابقات کشتی که به صورت مخفی انجام میشد. چون امکان تجمع کل افراد اردوگاه در یک آسایشگاه وجود نداشت به هر آسایشگاه 10 قطعه کارت دعوت داده میشد تا به نوبت جهت دیدن مسابقات بیایند و یا در مسابقات شرکت کنند.
کاغذ اسارتی
داشتن و تهیه کاغذ در اردوگاه ممنوع بود، ولی راههای مختلفی برای تهیه آن وجود داشت که به شرح زیر بود و به آن «کاغذ اسارتی» گفته میشد. 1ـ لایه لایه کردن قوطیهای تاید پس از خیس کردن 2ـ زرورق سیگار، کاغذ پاکت سیگار 3ـ مقوّا و غیره.
کبابخانه
لفظی کنایه بود که به کتابخانه اردوگاه تکریت نسبت داده میشد زیرا در آنجا اسرا را شکنجه میدادند.
کتلت دمپایی
اسرا به تکّههای نپخته به اصطلاح گوشتی که معلوم نبود گوشت چه حیوانی است و اصلاً قابل خوردن نبود، «کتلت دمپایی» میگفتند.
موشک سطح به هواي Tor M1 يک سيستم جامع دفاع هوايي سيار
است که براي دفاع در برابر هواپيما/ هلي کوپتر/ پهپاد و موشک هاي
هدايت شونده در ارتفاع متوسط ، پايين و خيلي پايين طراحي شده
است . اين سيستم قادر به عملکرد در مناطقي است که در معرض
اغتشاشات شديد راداري و jaming قرار دارند و نيز امکان پرتاب از
لانچرهاي متحرک را دارا است .

اين سيستم خوكششي شامل رادار و موشكهاي سوار شده بر يك
شاسي زرهي است كه خود شاسي شامل يك دستگاه رادار كشف
هدايت و 8 لانچر پرتاب موشك است . موشك هاي اين سيستم از
نوع SAM-15 مي باشد كه در چند سيستم پدافندي ديگر هم به كار
گرفته شده است . موشك ها همانند تمامي موشك هاي هدايت
سيمي داراي سيمي در انتهاي خود هستند كه فرامين اصلاح مسير را
از كامپييوتر رادار گرفته و از طريق سيم به موشك انتقال مي دهند و
توانايي مقابله با جنگ هاي الكترونيك و ضد رادار را نيز دارد .
هر يک از گردان هاي دفاع هوايي Tor M1 روسيه شامل 3-5 گروهان
است که هر يک از آنها به 4 دستگاه لانچر متحرک مجهز شده اند . هر
يک از اين لانچر ها نيز حامل 8 فروند موشک آماده پرتاب هستند که با
سيستم هاي کنترل آتش ، رادارها و بخش فرمان در ارتباطند. اين
لانچرها به صورت کاملا مستقل عمل کرده و در حالت سکون يا در حال
حرکت قادر به شليک مي باشند .
در اين سيستم پدافندي ، زمان لازم براي سازماندهي و آماده سازي
مجموعه براي رهگيري، 3 دقيقه و زمان واکنش از هنگام تشخيص
هدف تا پرتاب موشک 8-5 ثانيه است . زمان واکنش در حالت سکون
تقريبا 4-3 ثانيه ودر هنگام حرکت 10 ثانيه مي باشد .هر واحد پرتاب،
همزمان امکان پرتاب موشک به دو هدف جداگانه را دارد .

Tor M1مي تواند تا 48 هدف را (با سطح مقطع راداري دست کم برابر با
0.1 متر مربع) در حداکثر فاصله اي معادل 25 کيلومتر تشخيص داده و
رهگيري کند و همزمان بر روي دو هدف در فاصله يک تا 12 کيلومتري
که با سرعت 700 متر بر ثانيه پرواز مي کنند قفل کند.
احتمال اصابت اين موشک ها به هدف در فاصله 10 تا 6000 متري، 92
% تا 95% ادعا شده است.
پيشرانه اين موشک را يک راکت سوخت جامد تک مرحله اي تامين مي
کند. اين موشک ها قابليت مانور تا شتاب 30 g را دارند و حامل
سرجنگي 15 کليلوگرمي مي باشند که با يک فيوز مجاورتي فعال مي
شود.
همانطور که اشاره شد اين سيستم ها قابليت رهگيري موشک هاي
کروز را نيز دارا هستند. احتمال اصابت اين سيستم در مقابل موشکهاي
کروز و سلاحهاي هدايت شونده بين 0.6 تا 0.9 گزارش شده است.
اولين کاربر سيستم Tor بخش دفاع هوايي ارتش روسيه بود که از 100
واحد sa-15 استفاده کرد . نيروي دريايي روسيه نيز از نمونه دريايي آن
يعني sa-n9 بهره مي گيرد. در سال هاي 1997 تا 2000 نيز چين 50
سيستم از اين پدافند را خريداري کرد که احتمال مي رود بعدا 25
سيستم ديگر نيز به سفارشات خود اضافه کرده باشد.
پس از آن ارتش يونان 21 دستگاه از آن راسفارش داد . در دسامبر
2005 نيز ايران قرارداد 1 ميليارد دلاري جهت خريد 29 سيستم
موشکي Tor M1 به همراه مدرنيزه کردن سيستم هاي نيروي هوايي و
خريد قايق هاي گشت زني و مواردي ديگر با روسيه منعقد نمود که
گفته مي شود هفتصد ميليون دلار از اين رقم متعلق به سيستم هاي
Tor M1 بوده است.
اين قرارداد با واکنش شديد و اعتراض آميز مقامات آمريکايي مواجه شد
هرچند مقامات روسي اطمينان خاطر داده اند که سيستم هاي مزبور را
در موعد مقرر به ايران تحويل خواهند داد.

مکه من فکه بوَد، منــــاي من دوکوهـــه
قبله من جبهه و کربلاي من دوکوهه
مدينه ام شلمچه و بقيع مــــن هويــــزه
مروه من طلاييه، صفاي من دوکوهه
ديار غربت و غم و وادي عشق و عرفـان
جاي قبــول توبه و دعاي من دوکوهه
اگرچه راه کربلا بسته به عاشقان است
علقمــه و فرات و نينواي من دوکوهه
قافله رفته و دگـــر جدايــــم از شهيــدان
مريض هجرم و فقط دواي من دوکوهه
«السّلامُ عَلي المَهديّ اَلّذي وَ عَدَ اللهُ بِهِ الاُ مَمَ
اَنْ يَجْمَعَ بِهِ الكَلِمَ ويَلُمَّ بِهِ الشّعَثَ
السّلامُ عَلي ربيعِ الاَنامِ و نضرَةِ الَايّام
اون روزها ي جنگ تموم نمي شد ميشديم كربلائي...
آنروزهائ جنگ من بچه ي كوچكي بودم تو جبهه و جنگ نبودم
ولي به آنها خيلي نزديك بودم خاطه هاي اون روزها هيچ وقت
از يادم نميره كه وقتي روي طابوت شهيدا مرغ دلها پر مي
گرفت.
مادري چشماش به در بود كه چرا عزيزش نيومد اما بعد چند روز
پسرش به روي دستا مي اومد .
وقتي جنگ تموم شد ما از خوبها جدا شديم لباسهاي خاكي
ديگه فراموش شده بود
و انگار بي وفا شديم.
ما نتونستيم با شهيدا بيعت كنيم اون چيزي كه اونا
ميخواستن ما هرگز نشديم .
تو جبهه ها با ذكر حسين حسين شبانه معبر ميزدند همه جا بلند
بلند جار ميزدند:
غلامِ بن الحسنم ...
توي لحظه هاي جنگ و خمپاره ذكر يبن العسكري از لبشون كم
نمي شدغير يا مهدي چيزي به درداشون مرحم نمي شد.
اما الان ديگه كم كم خاطره ها از ذهن مردم پاك شده
ديگه حرفي از شهدا تو مجلسا نمي زنند.
توي جبهه همه ناله ميزدند چرا آقامون نمياد چون حال و روز جبهه
بوي حضور آقا را ميداد.
اون موقع ها تو جبهه ها خون به درد ناز مهدي زهرا ميشد اما حالا
ثلث موسيقي طنين انداز جشنها شد.
اونجا كرخه و دو كوهه جنّت جانبازا بود جزر و مد رود دز ديگه
جايگاه اشك چشمها شده بود.
الان ديگه با زخم و زبون زدن جانباز ها را تحويل ميگيرن چون
آدمهاي امروزي عزّت را توي ثروت و تحصيل ميبينند ...
توي جبهه به بسيجا سربند ابولفضل به اونا توان ميداد اون موقع
بسيجيها با لباي تشنه شون لب دريا جون ميدادند.
اما جونهاي امروز غيرتشونو ميفروشند و عشق و تمدن ميخرند و با
حجاب و بي حجابي حرف از تمدن ميزنند.
توي جبهه روي مين رفتن براي بسيجيها مثل دنيا را رها كردن
بود اونجا زير برف و بارون توي سنگر هاي سرد بسيجي ها به عشق
ديدار يار همه چي را به عشق جون خريده بودند اما حالا آدما ويلا و
تجملات و.......به همه نشون ميدن.
توي جبهه يكي محزون يكي خندون شيوه ي اونا نبود چون اين
شيوه ي نبوي وسيرهء مولاي ما نبود.
وصيت نامه ي امام ما اين نبود اون موقع ها روي بوم هر خونه اي
فقط پرچم حسين بود.
كوچه هاي شهر ما بدون روضه و دعا نبود جاي هر خون شهيد
كه ريخته ميشد تو مجلسها گناه نبود.
رهبر غريب ما اون موقع ها گرفته و دلگير نبود صورتش كه
مثل ماهِ اينقدر پير و افسرده نبود .
الان ديگه رد پاي شهدا تو زندگي گم شده شيوه ي ارث جهان
دي گه شيوه ي مردم شده...
چجوري ديگه روز قيامت آقامونو صدا كنيم ديگه با چه روئي تو
چشاي مادرش زهرا نگاه كنيم.
آقا جون دستمو بگير كه هم رنگ اين جماعت نباشم ديگه از
جدّت حسين دارم خجالت ميكشم.
آقا جون تو را قسم ميدم به يك مرد غريب هموني كه كشته
شد كنار دريا ...
هموني كه يك روز خيمه هاشو آتيش زدند با دخترش ميون صحرا
آواره شد .
مددي كن كه شبيهِ شهدا پاك بشم ذكر يابن العسكري
بگم و خاك بشم.
«اينو تقديم ميكنم به همه ي اونها ئي كه ميخوان هرچه زود
تر جسم و جان خود را دستبرد فساد و تباهي برهانند...»
اللّهم انّا نرغَبُ اليك في دولةٍكريمة
تُعِزّ ُ الِا سلامَ و اهلَهو تُذِلّ ُ بِهَاالنّفاق
واَهلَه»





1.jpg)