جُمجُمَك برگ خزون
تاريخ: پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386
ساعت :4:57
جُمجُمَك برگ خزون
مادرم زينب خاتون
قامتش عين كمون
از كمون خميده تر
روزبه روز تكيده تر
غصه داره غصه دار
بي قراره بي قرار
ميگه مرتضي مياد
ميگه مرتضي مياد
جمجمك برگ خزون
بيبي جون و آقا جون
جفتشون وقت اذون
دستُ بالامي برن
از بابا بيخبرن
پس چي شد بچة ما
كِي خبر ازش مياد؟
كِي خبر ازش مياد؟
جمجمك برگ خزون
باباجونش باباجون
سروصورت پرخون
توي كربلاي پنچ
خاك شده عين يه گنج
گولّه خورد توي سرش
توي خاك سنگرش
گم شده ديگه نمياد
پسرش بابا ميخواد
جمجمك برگ خزون
يه پلاك يه استخون
از تو خاك اومد برون
دو كيلو كُلِّ بدن
به مامان نشون دادن
مامانم جيغ زدش
بابا رو بغل زدش
هي زدش ناله و داد
«راضياَم هر چي بخواد
راضياَم هر چي بخواد»
جمجمك برگ خزون
آدما، پير و جوون
دلشون يه آسمون
تو سر و سينه زدن
دست به دست هم دادن
تا مشايعت كنن
همه بيعت بكنن
«ياعلي قلب توشاد
ما مُريد و تو مراد
ما مُريد و تو مراد»
مادرم زينب خاتون
قامتش عين كمون
از كمون خميده تر
روزبه روز تكيده تر
غصه داره غصه دار
بي قراره بي قرار
ميگه مرتضي مياد
ميگه مرتضي مياد
جمجمك برگ خزون
بيبي جون و آقا جون
جفتشون وقت اذون
دستُ بالامي برن
از بابا بيخبرن
پس چي شد بچة ما
كِي خبر ازش مياد؟
كِي خبر ازش مياد؟
جمجمك برگ خزون
باباجونش باباجون
سروصورت پرخون
توي كربلاي پنچ
خاك شده عين يه گنج
گولّه خورد توي سرش
توي خاك سنگرش
گم شده ديگه نمياد
پسرش بابا ميخواد
جمجمك برگ خزون
يه پلاك يه استخون
از تو خاك اومد برون
دو كيلو كُلِّ بدن
به مامان نشون دادن
مامانم جيغ زدش
بابا رو بغل زدش
هي زدش ناله و داد
«راضياَم هر چي بخواد
راضياَم هر چي بخواد»
جمجمك برگ خزون
آدما، پير و جوون
دلشون يه آسمون
تو سر و سينه زدن
دست به دست هم دادن
تا مشايعت كنن
همه بيعت بكنن
«ياعلي قلب توشاد
ما مُريد و تو مراد
ما مُريد و تو مراد»
تاريخ: سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386
ساعت :3:54
جانبازي جانبازان
وقتي رزمندهاي مجروح ميشد، قسمتي از بدنش آسيب جدي ميديد و يا يكي از اعضاء خود را از دست ميداد، شكرگزار بود، ولي به محض بستري شدن به بهانه اينكه حالش بهتر است و براي مجروحين ديگر نيز تخت خالي نيست در اولين فرصت فرار را بر قرار ترجيح ميداد، و خودش را به جبهه ميرساند. بعضاً آنهايي كه داراي نقص عضو آشكار نبودند در كارهاي جمعي گردان، راهپيمائيها و حمل مجروحين و ... نيز شركت ميكردند، حتي دوستان صميمي آنها يا پس از شهادت و يا وقتي بر اثر انفجار گلولهاي به طور تصادفي پاي مصنوعي او را به گوشهاي پرتاب ميكرد، متوجه ميشدند، جانبازان براي جانماندن از دوستان و همرزمانش اغلب اين امر را مخفي ميكردن
@@@@@@@@@@@@@@
كاشت، داشت، برداشت
هر گرداني بر حسب مدتي كه در منطقهاي از جبهه حضور داشت، سعي ميكرد تعدادي بره، گوسفند و مرغ و خروس نگهداري كند. البته بعضي از اينها نذر بچهها و فرماندهاني بود كه براي سلامتي برادران در عمليات و خط مقدم تهيه كرده بودند. هر چند وقت يكبار به مناسبت توفيقات و پيروزيهاي به دست آمده يكي دو تا از آنها را قرباني كرده، شب با گوشتش در حسينيه كباب ميدادند و مابقي آن را حليم درست ميكردند وصبح از بچههاي گردان پذيرايي مينمودند. از ديگر سنتهاي خوب بچهها، داير كردن صيفي و كاشتن سبزيجات در زمينهاي مساعد جبهه بود كه بخشي از مايحتاج مقر خودشان در طول اقامت در يك محل را تأمين ميكردند
@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@
همه جا با هم
غير از اخوت و برادري و صفا و صميميت و خويشي بين همه همرزمان، نوعي دوستي و تعاطف خاصتري هم وجود داشت. البته بيشتر در ميان نيروهاي جوانتر. با احساسات و عواطفي در اوج، بدين قرار كه دو سه نفر ميشدند واغلب اوقات در خلوت و جلوت با هم بودند، موقع مرخصي رفتن به شهر يا ولايت، هنگام عمليات و كارزار، نماز جماعت كه در يك صف و كنار هم مينشستند و امثال آن. و چنانچه از هم دور ميافتادند و هر يك به سمت و سويي تقسيم ميشدند، معمولاً بعد از شام و نماز و ساعتي از شب گذشته كه هر كس هر كجا بود تا آن ساعت خودش را به مقر ميرساند، به ملاقات يكديگر ميرفتند و تا پاسي از شب از مصا حبت هم لذت ميبردند. گاهي هم با خودشان قرار ميگذاشتند كه رأس يك ساعت معين، هر كجا بودند آيه و حديثي را به ياد هم بخوانند و يا خوراكي و خوردني خاص مثل گردو را در آن وقت به خصوص، به هواي دوستيشان و ياد و يادآوري يكديگر بخورند
وقتي رزمندهاي مجروح ميشد، قسمتي از بدنش آسيب جدي ميديد و يا يكي از اعضاء خود را از دست ميداد، شكرگزار بود، ولي به محض بستري شدن به بهانه اينكه حالش بهتر است و براي مجروحين ديگر نيز تخت خالي نيست در اولين فرصت فرار را بر قرار ترجيح ميداد، و خودش را به جبهه ميرساند. بعضاً آنهايي كه داراي نقص عضو آشكار نبودند در كارهاي جمعي گردان، راهپيمائيها و حمل مجروحين و ... نيز شركت ميكردند، حتي دوستان صميمي آنها يا پس از شهادت و يا وقتي بر اثر انفجار گلولهاي به طور تصادفي پاي مصنوعي او را به گوشهاي پرتاب ميكرد، متوجه ميشدند، جانبازان براي جانماندن از دوستان و همرزمانش اغلب اين امر را مخفي ميكردن
@@@@@@@@@@@@@@
كاشت، داشت، برداشت
هر گرداني بر حسب مدتي كه در منطقهاي از جبهه حضور داشت، سعي ميكرد تعدادي بره، گوسفند و مرغ و خروس نگهداري كند. البته بعضي از اينها نذر بچهها و فرماندهاني بود كه براي سلامتي برادران در عمليات و خط مقدم تهيه كرده بودند. هر چند وقت يكبار به مناسبت توفيقات و پيروزيهاي به دست آمده يكي دو تا از آنها را قرباني كرده، شب با گوشتش در حسينيه كباب ميدادند و مابقي آن را حليم درست ميكردند وصبح از بچههاي گردان پذيرايي مينمودند. از ديگر سنتهاي خوب بچهها، داير كردن صيفي و كاشتن سبزيجات در زمينهاي مساعد جبهه بود كه بخشي از مايحتاج مقر خودشان در طول اقامت در يك محل را تأمين ميكردند
@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@
همه جا با هم
غير از اخوت و برادري و صفا و صميميت و خويشي بين همه همرزمان، نوعي دوستي و تعاطف خاصتري هم وجود داشت. البته بيشتر در ميان نيروهاي جوانتر. با احساسات و عواطفي در اوج، بدين قرار كه دو سه نفر ميشدند واغلب اوقات در خلوت و جلوت با هم بودند، موقع مرخصي رفتن به شهر يا ولايت، هنگام عمليات و كارزار، نماز جماعت كه در يك صف و كنار هم مينشستند و امثال آن. و چنانچه از هم دور ميافتادند و هر يك به سمت و سويي تقسيم ميشدند، معمولاً بعد از شام و نماز و ساعتي از شب گذشته كه هر كس هر كجا بود تا آن ساعت خودش را به مقر ميرساند، به ملاقات يكديگر ميرفتند و تا پاسي از شب از مصا حبت هم لذت ميبردند. گاهي هم با خودشان قرار ميگذاشتند كه رأس يك ساعت معين، هر كجا بودند آيه و حديثي را به ياد هم بخوانند و يا خوراكي و خوردني خاص مثل گردو را در آن وقت به خصوص، به هواي دوستيشان و ياد و يادآوري يكديگر بخورند
نكات خواندني درباره شهيد باكري از زبان همسر
تاريخ: سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386
ساعت :3:41
همسر شهيد مهدي باكري، در گفتوگويي اظهار داشت كه طي زندگي مشتركش، يقين داشته كه همسرش روزي به مقام و درجه رفيع شهادت خواهد رسيد.
* خانم باكري لطفاً در ارتباط با خصوصيات و ويژگيهاي اخلاقي شهيد باكري به ويژه در ارتباط با خانواده بگوييد؟
* خانم باكري لطفاً در ارتباط با خصوصيات و ويژگيهاي اخلاقي شهيد باكري به ويژه در ارتباط با خانواده بگوييد؟
- بسم رب الشهدا و الصديقين. صحبت كردن در ارتباط با شخصيت شهدا براي خود من خيلي مشكل است كه بتوانم با اين زبان الكن، ويژگي، عظمت روحيه و ابهت معنوي آنها را مطرح كنم و اين را بايد قبول كنيم كه هيچ واژهاي نميتواند ايثارگري، فداكاري، تقوا و ايمان اينها را بيان كند. ولي تا آن اندازه كه خدا توفيق داده است با اين شهدا زندگي كردهايم و در اين دنياي فاني توانستهايم چند صباحي با اين انسان هاي برگزيده خدا باهم باشيم. به شكرانه اين نعمت و بنا به احساس مسئوليت كه نسبت به ايشان دارم به چند نكته اشاره ميكنم.
مهدي باكري يك سري خصوصيات اخلاقي و ويژگيهاي بارزي داشتند كه در ابعاد مختلف ميتوان آنها را مطرح كرد از جمله از بُعد نظامي، اجتماعي، سياسي، عبادي و اخلاقي، خصوصاً اخلاق در خانواده كه من در اينجا عمدتاً به بُعد ايشان ميپردازم.
از خصوصيات بارز شهيد مهدي باكري، يكي وارستگي و سادهزيستي ايشان بود كه زبانزد خاص و عام بود. در اوايل زندگي مشتركمان شهيد رفتند جبهه و بعد از اينكه برگشتند، گفتند كه برويم يك مقدار وسايل خانه تهيه كنيم. البته در اوايل ازدواجمان بعضي از لوازم ضروري را خانواده ما فراهم كرده بودند، ولي با اين همه مهدي حتي به وسايل اوليه و ابتدايي زندگيمان ايراد و اشكال وارد ميكردند و ميگفتند كه ما از اين هم سادهتر ميتوانيم زندگي كنيم. حتي روزي مادرشان به خانه ما تشريف آورده بودند و با حالت خيلي ناراحت گفتند كه خدا بابایت را رحمت كند و جاي او خالي است و اگر ميآمد و شما را در اين حال ميديد كه شما روي موكت زندگي ميكنيد قهراً نميگذاشت اين چنين زندگي كنيد، چرا شما فقط اين طور زندگي ميكنيد در حالي كه هيچ پاسداري اين چنين زندگي نميكند. اين يكي از ويژگيهاي اخلاقي شهيد باكري بود كه اصلاً به دنيا وابسته نبود و هيچگونه وابستگي و دلبستگي به دنيا و تعلقات دنيوي نداشت و خيلي راحت توانسته بود از تعلقات دنيوي دل بكند و راهي را انتخاب كرده بود كه راه پيغمبران عظمالشأن اسلام (ص) و ائمه اطهار بود.
* شنيدهايم در طول مبارزات، يا دوران دفاع مقدس همواره در كنار شهيد باكري بوديد ؟
- ازدواج ما مصادف با شروع جنگ تحميلي بود يعني سال 1359 كه جنگ در شهريور ماه تازه شروع شده بود. شهيد باكري بلافاصله بعد از عقدمان، فردايش به جبهه تشريف بردند تا 3 ماه و بعد از 3 ماه كه تشريف آوردند زندگي مشتركمان را شروع كرديم، مهدي مدت كوتاهي در جهادسازندگي خدمت كرد بعد از آن فرمانده عمليات سپاه (شهيد مهدي اميني) كه شهيد شد، وارد سپاه شد البته مدتي كه در جهادسازندگي خدمت ميكردند هميشه با سپاه هم در ارتباط بودند و در هرگونه عملياتي كه پيش ميآمد يا نياز ميشد، شركت ميكردند. چند مدت در سپاه در پاكسازي مناطق كردستان از كومله و دموكرات، خدمات ارزندهاي به آذربايجان غربي كردند. برگرديم به قضيه ازدواج. شهيد باكري پيشنهاد كردند كه من به اهواز ميروم با من ميآيي؟ بعد از موافقت با هم راهي اهواز شديم. چند ماه قبل از شروع عمليات فتحالمبين به اهواز رفتيم و اولين عمليات كه ما در اهواز بوديم عمليات فتحالمبين بود. از عمليات فتحالمبين تا عمليات بدر كه آن عزيز شهيد شد من در تمامي مناطقي كه لشكر عاشورا عمليات داشت من از اين شهر به آن شهر، اسلامآباد، اهواز، يا دزفول همواره همراه اين شهيد بودم.
*لطفا در ارتباط با اخلاق ايشان در خانواده اگر خاطره خاصي داريد بفرماييد.
- البته سرتاسر زندگي من با مهدي لحظه به لحظه خاطره است ولي خاطره مهمي كه حالا در ذهن من خطور ميكند آنرا بيان ميكنم. ايشان در ارتباط با بيتالمال خيلي حساس بودند ما در زماني كه در اهواز بوديم مسئوليت اداره خانه به من محول شده بود. يك روز قرار بود بچههاي لشكر به عنوان مهمان به خانه ما بيايد. من از آنجا كه فرصت نكرده بودم نان تهيه كنم به مهدي گفتم كه وقتي عصر ميآييد، نان هم تهيه كنيد. مهدي كه هم طبق معمول عصرها دير به خانه ميآمدند -بنابه شرايط كاري- از آنجا كه نانواييها بسته بودند نتوانسته بود نان تهيه كند. زنگ زدند كه از لشكر نان بياورند. البته از امكانات لشكر هيچ وقت استفاده نميكردند ولي چون مجبور بوديم اين كار را كردند. نان را كه آوردند مهدي پنج، شش تا برداشت و آورد بالا با تأكيد گفت كه تو حق نداري از اين نان استفاده كني چون كه اينها را مردم براي رزمندگان اسلام ارسال كردهاند و چون تو رزمنده نيستي پس حق خوردن از اين نانها را نداري. من هم مجبور شدم از خرده نانهايي كه قبلاً در سفر مانده بود استفاده كردم. البته اين مراعات ايشان را ميرساند نسبت به بيتالمال والا خداي ناكرده سوء برداشت نشود.
يكي از خصوصيات بارز ايشان اين بود كه ايشان مسئوليت سنگيني كه در لشكر داشتند و به خانه خيلي كم سر ميزدند، ولي با تمام اينها و عليرغم آن همه خستگي وقتي كه وارد خانه ميشدند با روحيه شاد و بشاّش و خيلي متواضعانه برخورد ميكردند. شهيد آيتالله محلاتي در خصوص ايشان فرموده بودند كه مهدي مظهر غضب خدا است عليه دشمنان. واقعاً اينطور بود با وجود اينكه در مقابل دشمن با خشم و غضب برخورد ميكردند ولي در خانه خيلي رئوف، مهربان، متواضع و فروتن بود و هيچگونه اظهار خستگي نميكرد. با روحيه شاد وارد خانه ميشد و با نشاط از خانه خارج ميشد.
*آيا ايشان از فعاليتهايشان، از كارهايشان از اوضاع و احوال و خاطرات جبهه و همرزمانشان چيز خاصي ميگفتند؟
- باز يكي از خصوصيات بارز شهيد باكري كه خيلي برايم جاليم جالب بود، اين بود كه مسائل محيط كارش را زياد در منزل مطرح نميكرد و معتقد بود كه گر اينها مطرح شود ممكن است به انسان غرور دست بدهد و اخلاصي كه انسان ميتواند نسبت به كارهايي كه كرده است داشته باشد ناگهان از بين برود. لذا به اين علت مسائل جبهه و كارهايي را كه به خودش مربوط بود مطرح نميكرد. يك روز اتفاقاً خودم از ايشان پرسيدم اين همه افراد جبهه ميروند و ميآيند و كلي درباره آن حرف ميزنند، ولي شما اصلاً صحبت نميكنيد با اين همه مسئوليت سنگيني كه داري، چرا حرف نميزني؟ ايشان گفتند: من كه آنجا كاري نميكنم كارها را بسيجيها ميكنند و آنقدر به اين بسيجيها علاقه داشت كه همواره از آنها به عنوان فرزند ياد ميكردند و ميگفتند اينها بچههاي من هستند و هركس كه از بچههاي لشكر شهيد ميشد عكساش را به خانه ميآورد و به ديوار اتاقش نصب ميكرد. اتاقش شده بود يك نمايشگاه عكس. وقتي كه من مثلاً از بيرون ميآمدم خانه. ميديدم كه به اين عكس شهدا خيره شده است و زير لبش اشعاري را زمزمه ميكند و چشمهايش پر از اشك شده است ميخواست گريه كند ولي من كه وارد اتاق ميشدم صحنه عوض ميشد. در مورد خودش و در مورد شهادت خودش صحبت نميكرد چرا كه معتقد بود كه بادمجان بم آفت ندارد. ولي من يقيناً ميدانستم مهدي كه يكي از افراد برگزيده خدا بود، حتماً در آينده نزديك به مقام و درجه رفيع شهادت خواهد رسيد.
وقتي كه زندگي تمامي شهدا را مورد دقت قرار ميدهيم ميبينيم كه اينها از زمان كودكي اقدام به خودسازي كرده بودند و خودشان را پرورش داده بودند و از افراد برگزيده خدا بودند البته به اين معني نيست كه اين افراد غير قابل تصور ما باشند و يا ما نتوانيم مثل اين افراد باشيم. اين افراد بنا به فرموده خداوند متعال كه: «الذين قالوا ربناالله ثم استقاموا» وقتي به اين يقين رسيدند كه غير از خدا هيچكس را ندارند و يك مسيري را انتخاب كردند كه خدا و پيغمبر انتخاب كردهاند. يك قدم به عقب برنگشتند و در آن مسير با تمام وجود راه افتادند و وجودشان را در طبق اخلاص گذاشتند. شهيد باكري هم از اين لحاظ مستثنا نبودند.
* نقش شهدا را در دوران دفاع مقدس چگونه ميبينيد و اگر اين فرهنگ شهادت نبود آيا جامعه ما در چه وضعيتي قرار ميگرفت؟
- قطعاً نقش شهدا را در دفاع مقدس هيچكس نميتوان انكار كند و ما همگي مديون خون شهدا هستيم اگر اين شهدا نبودند هيچوقت اين انقلاب و اين جامعه به اين مرحله نميرسيد و تنها راه سعادت و نجات كه به قول شهيد باكري كه در وصيتنامهشان فرمودهاند راه سعادت، همان راه اسلام است و انشاالله خدا توفيق عبادت و اطاعت و ترك معصيت و ادامه راه شهدا را به همه ما عنايت فرمايد
* خانم باكري لطفاً در ارتباط با خصوصيات و ويژگيهاي اخلاقي شهيد باكري به ويژه در ارتباط با خانواده بگوييد؟
* خانم باكري لطفاً در ارتباط با خصوصيات و ويژگيهاي اخلاقي شهيد باكري به ويژه در ارتباط با خانواده بگوييد؟
- بسم رب الشهدا و الصديقين. صحبت كردن در ارتباط با شخصيت شهدا براي خود من خيلي مشكل است كه بتوانم با اين زبان الكن، ويژگي، عظمت روحيه و ابهت معنوي آنها را مطرح كنم و اين را بايد قبول كنيم كه هيچ واژهاي نميتواند ايثارگري، فداكاري، تقوا و ايمان اينها را بيان كند. ولي تا آن اندازه كه خدا توفيق داده است با اين شهدا زندگي كردهايم و در اين دنياي فاني توانستهايم چند صباحي با اين انسان هاي برگزيده خدا باهم باشيم. به شكرانه اين نعمت و بنا به احساس مسئوليت كه نسبت به ايشان دارم به چند نكته اشاره ميكنم.
مهدي باكري يك سري خصوصيات اخلاقي و ويژگيهاي بارزي داشتند كه در ابعاد مختلف ميتوان آنها را مطرح كرد از جمله از بُعد نظامي، اجتماعي، سياسي، عبادي و اخلاقي، خصوصاً اخلاق در خانواده كه من در اينجا عمدتاً به بُعد ايشان ميپردازم.
از خصوصيات بارز شهيد مهدي باكري، يكي وارستگي و سادهزيستي ايشان بود كه زبانزد خاص و عام بود. در اوايل زندگي مشتركمان شهيد رفتند جبهه و بعد از اينكه برگشتند، گفتند كه برويم يك مقدار وسايل خانه تهيه كنيم. البته در اوايل ازدواجمان بعضي از لوازم ضروري را خانواده ما فراهم كرده بودند، ولي با اين همه مهدي حتي به وسايل اوليه و ابتدايي زندگيمان ايراد و اشكال وارد ميكردند و ميگفتند كه ما از اين هم سادهتر ميتوانيم زندگي كنيم. حتي روزي مادرشان به خانه ما تشريف آورده بودند و با حالت خيلي ناراحت گفتند كه خدا بابایت را رحمت كند و جاي او خالي است و اگر ميآمد و شما را در اين حال ميديد كه شما روي موكت زندگي ميكنيد قهراً نميگذاشت اين چنين زندگي كنيد، چرا شما فقط اين طور زندگي ميكنيد در حالي كه هيچ پاسداري اين چنين زندگي نميكند. اين يكي از ويژگيهاي اخلاقي شهيد باكري بود كه اصلاً به دنيا وابسته نبود و هيچگونه وابستگي و دلبستگي به دنيا و تعلقات دنيوي نداشت و خيلي راحت توانسته بود از تعلقات دنيوي دل بكند و راهي را انتخاب كرده بود كه راه پيغمبران عظمالشأن اسلام (ص) و ائمه اطهار بود.
* شنيدهايم در طول مبارزات، يا دوران دفاع مقدس همواره در كنار شهيد باكري بوديد ؟
- ازدواج ما مصادف با شروع جنگ تحميلي بود يعني سال 1359 كه جنگ در شهريور ماه تازه شروع شده بود. شهيد باكري بلافاصله بعد از عقدمان، فردايش به جبهه تشريف بردند تا 3 ماه و بعد از 3 ماه كه تشريف آوردند زندگي مشتركمان را شروع كرديم، مهدي مدت كوتاهي در جهادسازندگي خدمت كرد بعد از آن فرمانده عمليات سپاه (شهيد مهدي اميني) كه شهيد شد، وارد سپاه شد البته مدتي كه در جهادسازندگي خدمت ميكردند هميشه با سپاه هم در ارتباط بودند و در هرگونه عملياتي كه پيش ميآمد يا نياز ميشد، شركت ميكردند. چند مدت در سپاه در پاكسازي مناطق كردستان از كومله و دموكرات، خدمات ارزندهاي به آذربايجان غربي كردند. برگرديم به قضيه ازدواج. شهيد باكري پيشنهاد كردند كه من به اهواز ميروم با من ميآيي؟ بعد از موافقت با هم راهي اهواز شديم. چند ماه قبل از شروع عمليات فتحالمبين به اهواز رفتيم و اولين عمليات كه ما در اهواز بوديم عمليات فتحالمبين بود. از عمليات فتحالمبين تا عمليات بدر كه آن عزيز شهيد شد من در تمامي مناطقي كه لشكر عاشورا عمليات داشت من از اين شهر به آن شهر، اسلامآباد، اهواز، يا دزفول همواره همراه اين شهيد بودم.
*لطفا در ارتباط با اخلاق ايشان در خانواده اگر خاطره خاصي داريد بفرماييد.
- البته سرتاسر زندگي من با مهدي لحظه به لحظه خاطره است ولي خاطره مهمي كه حالا در ذهن من خطور ميكند آنرا بيان ميكنم. ايشان در ارتباط با بيتالمال خيلي حساس بودند ما در زماني كه در اهواز بوديم مسئوليت اداره خانه به من محول شده بود. يك روز قرار بود بچههاي لشكر به عنوان مهمان به خانه ما بيايد. من از آنجا كه فرصت نكرده بودم نان تهيه كنم به مهدي گفتم كه وقتي عصر ميآييد، نان هم تهيه كنيد. مهدي كه هم طبق معمول عصرها دير به خانه ميآمدند -بنابه شرايط كاري- از آنجا كه نانواييها بسته بودند نتوانسته بود نان تهيه كند. زنگ زدند كه از لشكر نان بياورند. البته از امكانات لشكر هيچ وقت استفاده نميكردند ولي چون مجبور بوديم اين كار را كردند. نان را كه آوردند مهدي پنج، شش تا برداشت و آورد بالا با تأكيد گفت كه تو حق نداري از اين نان استفاده كني چون كه اينها را مردم براي رزمندگان اسلام ارسال كردهاند و چون تو رزمنده نيستي پس حق خوردن از اين نانها را نداري. من هم مجبور شدم از خرده نانهايي كه قبلاً در سفر مانده بود استفاده كردم. البته اين مراعات ايشان را ميرساند نسبت به بيتالمال والا خداي ناكرده سوء برداشت نشود.
يكي از خصوصيات بارز ايشان اين بود كه ايشان مسئوليت سنگيني كه در لشكر داشتند و به خانه خيلي كم سر ميزدند، ولي با تمام اينها و عليرغم آن همه خستگي وقتي كه وارد خانه ميشدند با روحيه شاد و بشاّش و خيلي متواضعانه برخورد ميكردند. شهيد آيتالله محلاتي در خصوص ايشان فرموده بودند كه مهدي مظهر غضب خدا است عليه دشمنان. واقعاً اينطور بود با وجود اينكه در مقابل دشمن با خشم و غضب برخورد ميكردند ولي در خانه خيلي رئوف، مهربان، متواضع و فروتن بود و هيچگونه اظهار خستگي نميكرد. با روحيه شاد وارد خانه ميشد و با نشاط از خانه خارج ميشد.
*آيا ايشان از فعاليتهايشان، از كارهايشان از اوضاع و احوال و خاطرات جبهه و همرزمانشان چيز خاصي ميگفتند؟
- باز يكي از خصوصيات بارز شهيد باكري كه خيلي برايم جاليم جالب بود، اين بود كه مسائل محيط كارش را زياد در منزل مطرح نميكرد و معتقد بود كه گر اينها مطرح شود ممكن است به انسان غرور دست بدهد و اخلاصي كه انسان ميتواند نسبت به كارهايي كه كرده است داشته باشد ناگهان از بين برود. لذا به اين علت مسائل جبهه و كارهايي را كه به خودش مربوط بود مطرح نميكرد. يك روز اتفاقاً خودم از ايشان پرسيدم اين همه افراد جبهه ميروند و ميآيند و كلي درباره آن حرف ميزنند، ولي شما اصلاً صحبت نميكنيد با اين همه مسئوليت سنگيني كه داري، چرا حرف نميزني؟ ايشان گفتند: من كه آنجا كاري نميكنم كارها را بسيجيها ميكنند و آنقدر به اين بسيجيها علاقه داشت كه همواره از آنها به عنوان فرزند ياد ميكردند و ميگفتند اينها بچههاي من هستند و هركس كه از بچههاي لشكر شهيد ميشد عكساش را به خانه ميآورد و به ديوار اتاقش نصب ميكرد. اتاقش شده بود يك نمايشگاه عكس. وقتي كه من مثلاً از بيرون ميآمدم خانه. ميديدم كه به اين عكس شهدا خيره شده است و زير لبش اشعاري را زمزمه ميكند و چشمهايش پر از اشك شده است ميخواست گريه كند ولي من كه وارد اتاق ميشدم صحنه عوض ميشد. در مورد خودش و در مورد شهادت خودش صحبت نميكرد چرا كه معتقد بود كه بادمجان بم آفت ندارد. ولي من يقيناً ميدانستم مهدي كه يكي از افراد برگزيده خدا بود، حتماً در آينده نزديك به مقام و درجه رفيع شهادت خواهد رسيد.
وقتي كه زندگي تمامي شهدا را مورد دقت قرار ميدهيم ميبينيم كه اينها از زمان كودكي اقدام به خودسازي كرده بودند و خودشان را پرورش داده بودند و از افراد برگزيده خدا بودند البته به اين معني نيست كه اين افراد غير قابل تصور ما باشند و يا ما نتوانيم مثل اين افراد باشيم. اين افراد بنا به فرموده خداوند متعال كه: «الذين قالوا ربناالله ثم استقاموا» وقتي به اين يقين رسيدند كه غير از خدا هيچكس را ندارند و يك مسيري را انتخاب كردند كه خدا و پيغمبر انتخاب كردهاند. يك قدم به عقب برنگشتند و در آن مسير با تمام وجود راه افتادند و وجودشان را در طبق اخلاص گذاشتند. شهيد باكري هم از اين لحاظ مستثنا نبودند.
* نقش شهدا را در دوران دفاع مقدس چگونه ميبينيد و اگر اين فرهنگ شهادت نبود آيا جامعه ما در چه وضعيتي قرار ميگرفت؟
- قطعاً نقش شهدا را در دفاع مقدس هيچكس نميتوان انكار كند و ما همگي مديون خون شهدا هستيم اگر اين شهدا نبودند هيچوقت اين انقلاب و اين جامعه به اين مرحله نميرسيد و تنها راه سعادت و نجات كه به قول شهيد باكري كه در وصيتنامهشان فرمودهاند راه سعادت، همان راه اسلام است و انشاالله خدا توفيق عبادت و اطاعت و ترك معصيت و ادامه راه شهدا را به همه ما عنايت فرمايد
تابلو نوشته ها
تاريخ: پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386
ساعت :2:53
گاهی در جبهه های دفاع از حق در برابر باطل به تابلو نوشته ها، سنگرنوشته ها و لباس نوشته هایی برخورد می کردیم که در بردارنده نوعی طنز و شوخی بود. در این جا گوشه هایی از این تابلو نوشته ها را که بیانگر روحیه رزمندگان سرافراز اسلام در آن شرایط سخت است را با هم می خوانیم:
1- لبخند بزن دلاور. چرا اخم؟!!
2- لطفا سرزده وارد نشوید (همسنگران بی سنگر) (سنگر نوشته است و خطابش موشها و سایر حیوانات و حشرات موذی هستند که وقت و بی وقت در سنگر تردد می کردند.)
3- مادرم گفته ترکش نباید وارد شکمت شود لطفا اطاعت کنید.
4- مسافر بغداد (خمپاره نوشته شده قبل از شلیک)
5- معرفت آهنینت را حفظ کن و نیا داخل (کلاه و سربند نوشته)
6- ورود اکیدا ممنوع حتی شما برادر عزیز (در اوایل میادین مین می نوشتند و خالی از مطایبه نبود.)
7- ورود ترکش های خمپاره به بدن اینجانب اکیدا ممنوع
8-ورود گلوله های کوچکتر از آرپی چی به اینجا ممنوع (پشت کلاه کاسک نوشته بود)
9- ورود هر نوع ترکش خمی از 60،81،120 و کاتی به دست و پا و سر و گردن و شکم ممنوع می باشد.
10- مرگ بر صدام موجی
11-لبخندهای شما را خریداریم.
12- لطفا پس از رفع حاجت آب بریزید تا کاخ صدام تمیز باشد.
13- ورود برادر ترکش به منطقه ممنوع
14- لطفا وارد میدان مین نشوید.
15- مرگ بر هزاردام این که صدام است.
16- مزرعه نمونه سیب زمینی (تابلو ورودی میادین مین گذاری شده)
17- مشک آهنی (تانکر آب نوشته)
18- من خندانم قاه قاه قاه (این جمله با خط درشت پشت پیراهن شهید مهدی خندان جمعی گردان عمار لشکر 27 نوشته شده بود)
19- من مرد جنگم (الکی من خالی بندم)
20- مواظب باش ترکش کمپوت نخوری (تابلویی بود جلوی در تدارکات در منطقه)
21-نازش نده گازش بده.
22- نامه رسان صدام (خمپاره نوشته شده قبل از شلیک)
23- نزدیک نشوید شخصی است وضو و نماز را باطل می کند. (دمپایی نوشته)
24- نمی تونی لطفا مزاحم نشو (لباس نوشته خطاب به گلوله)
25- نه خسته دلاور
26- ورود افراد متفرقه (منظور پرنده های آهنین توپ و خمپاره) ممنوع
27- ورود ترکش از پشت ممنوع ، مرد آن باشد که از روبرو بیاید
28- نیش زدن انواع عقرب و رتیل ممنوع (چادر نوشته)
29- ورود شیطان ممنوع (تابلو نوشته ای با زغال)
30- وای به روزی که بسیج بسیج بشه
1- لبخند بزن دلاور. چرا اخم؟!!
2- لطفا سرزده وارد نشوید (همسنگران بی سنگر) (سنگر نوشته است و خطابش موشها و سایر حیوانات و حشرات موذی هستند که وقت و بی وقت در سنگر تردد می کردند.)
3- مادرم گفته ترکش نباید وارد شکمت شود لطفا اطاعت کنید.
4- مسافر بغداد (خمپاره نوشته شده قبل از شلیک)
5- معرفت آهنینت را حفظ کن و نیا داخل (کلاه و سربند نوشته)
6- ورود اکیدا ممنوع حتی شما برادر عزیز (در اوایل میادین مین می نوشتند و خالی از مطایبه نبود.)
7- ورود ترکش های خمپاره به بدن اینجانب اکیدا ممنوع
8-ورود گلوله های کوچکتر از آرپی چی به اینجا ممنوع (پشت کلاه کاسک نوشته بود)
9- ورود هر نوع ترکش خمی از 60،81،120 و کاتی به دست و پا و سر و گردن و شکم ممنوع می باشد.
10- مرگ بر صدام موجی
11-لبخندهای شما را خریداریم.
12- لطفا پس از رفع حاجت آب بریزید تا کاخ صدام تمیز باشد.
13- ورود برادر ترکش به منطقه ممنوع
14- لطفا وارد میدان مین نشوید.
15- مرگ بر هزاردام این که صدام است.
16- مزرعه نمونه سیب زمینی (تابلو ورودی میادین مین گذاری شده)
17- مشک آهنی (تانکر آب نوشته)
18- من خندانم قاه قاه قاه (این جمله با خط درشت پشت پیراهن شهید مهدی خندان جمعی گردان عمار لشکر 27 نوشته شده بود)
19- من مرد جنگم (الکی من خالی بندم)
20- مواظب باش ترکش کمپوت نخوری (تابلویی بود جلوی در تدارکات در منطقه)
21-نازش نده گازش بده.
22- نامه رسان صدام (خمپاره نوشته شده قبل از شلیک)
23- نزدیک نشوید شخصی است وضو و نماز را باطل می کند. (دمپایی نوشته)
24- نمی تونی لطفا مزاحم نشو (لباس نوشته خطاب به گلوله)
25- نه خسته دلاور
26- ورود افراد متفرقه (منظور پرنده های آهنین توپ و خمپاره) ممنوع
27- ورود ترکش از پشت ممنوع ، مرد آن باشد که از روبرو بیاید
28- نیش زدن انواع عقرب و رتیل ممنوع (چادر نوشته)
29- ورود شیطان ممنوع (تابلو نوشته ای با زغال)
30- وای به روزی که بسیج بسیج بشه
زمزمه دل تنگي
تاريخ: یکشنبه ششم خرداد 1386
ساعت :6:0
بسم ستار العيوب
"از اين گردش گردون نسيبم غم و درد چه عشقي دارم اون روز كه گردونه نگرد"
سلام
نميدونم از كجا و چطور شروع كنم و چجوري بگم تا منظورمو برسونم.اينجا رو ساختم براي تنهايي ها و بي كسي هام
جدا از هر جبهه گيري و جناح بازي/بدون ريا/فقط براي دل خودم از درونم بنويسم ولي از همه چي نوشتم الا دلم.جونم براتون بگه اين روزا حالم اصلا خوب نيست و از نظر روحي و جسمي داغونم.از تركشهاي چشمم تا قلب فكستنيم سر سازگاري ندارن.تقريبا يك ماه پيش براي درمان چند روزي مشهد بودم و از اونجا هم به تهران اعزام شدم. تهران/بيمارستان ساسان بدستور پزشك معالج بايد بستري ميشدم تا چند عمل انجام بدم(چشم چپ كه تخليه شده براي تركشها و ترميم هيدروكسي/بيني براي شكستگي.ترميم پوليت و باز نمودن مجراي سمت چپ كه بسته شده/گوشها براي ترميم پرده/تركشهاي صورتم و . . .
خلاصه يك صافكاري ونقاشي كامل بايد انجام ميدادم.اما از اونجايي كه امتحانات نزديك بود و انتخابي تيم ملي هم داشتم فرار و بر قرار ترجيح دادم.حالا اين قضيه موكول شد به بعد امتحانات و مسابقه كه بعيد ميدونم بتونم از هر دوتاش سر بلند بيرون بيام.
برگشتم خونه تا براي امتحانات اماده بشم ولي ايكاش نميامدم .مشگل پشت مشگل /بدبختي پشت بدبختي/غم پشت غم و...نميدونم تا كجا بايد امتحان پس بدم.بقول يك عزيزي:"خدا صبر ادمارو ميبينه وبعد امتحانشون ميكنه".ولي بخدا صبرمم تموم شده.درد جسم چاره داره ولي درد روح پدر ادمو در مياره.قلبم درد ميكنه
و نميتونم ابراز كنم و فرياد بزنم ا ي ي ي ي ي ي ي قلبم خدااااااااااااااااااااااااااااااااااا.چون اگر اين كارو انجام بدم حال والده بيچارم بد ميشه يا اخوي كه موقع امتحانش روحيش خراب ميشه
نميدونم چي بگم/بازم براتون مينويسم/برام دعا كنيد
"از اين گردش گردون نسيبم غم و درد چه عشقي دارم اون روز كه گردونه نگرد"
سلام
نميدونم از كجا و چطور شروع كنم و چجوري بگم تا منظورمو برسونم.اينجا رو ساختم براي تنهايي ها و بي كسي هام
جدا از هر جبهه گيري و جناح بازي/بدون ريا/فقط براي دل خودم از درونم بنويسم ولي از همه چي نوشتم الا دلم.جونم براتون بگه اين روزا حالم اصلا خوب نيست و از نظر روحي و جسمي داغونم.از تركشهاي چشمم تا قلب فكستنيم سر سازگاري ندارن.تقريبا يك ماه پيش براي درمان چند روزي مشهد بودم و از اونجا هم به تهران اعزام شدم. تهران/بيمارستان ساسان بدستور پزشك معالج بايد بستري ميشدم تا چند عمل انجام بدم(چشم چپ كه تخليه شده براي تركشها و ترميم هيدروكسي/بيني براي شكستگي.ترميم پوليت و باز نمودن مجراي سمت چپ كه بسته شده/گوشها براي ترميم پرده/تركشهاي صورتم و . . .
خلاصه يك صافكاري ونقاشي كامل بايد انجام ميدادم.اما از اونجايي كه امتحانات نزديك بود و انتخابي تيم ملي هم داشتم فرار و بر قرار ترجيح دادم.حالا اين قضيه موكول شد به بعد امتحانات و مسابقه كه بعيد ميدونم بتونم از هر دوتاش سر بلند بيرون بيام.
برگشتم خونه تا براي امتحانات اماده بشم ولي ايكاش نميامدم .مشگل پشت مشگل /بدبختي پشت بدبختي/غم پشت غم و...نميدونم تا كجا بايد امتحان پس بدم.بقول يك عزيزي:"خدا صبر ادمارو ميبينه وبعد امتحانشون ميكنه".ولي بخدا صبرمم تموم شده.درد جسم چاره داره ولي درد روح پدر ادمو در مياره.قلبم درد ميكنه
و نميتونم ابراز كنم و فرياد بزنم ا ي ي ي ي ي ي ي قلبم خدااااااااااااااااااااااااااااااااااا.چون اگر اين كارو انجام بدم حال والده بيچارم بد ميشه يا اخوي كه موقع امتحانش روحيش خراب ميشه
نميدونم چي بگم/بازم براتون مينويسم/برام دعا كنيد

