عروج
تاريخ: چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386
ساعت :17:1
یا ابوالفضل العباس مددی
تاريخ: شنبه بیست و هفتم مرداد 1386
ساعت :2:12
نوجوانی را سیم برق گرفته، خشك كرده است
جناب حجه الاسلام آقای شیخ محمدتقی نحوی واعظ قمی در تاریخ 16 محرم الحرام 1417 ق از مرحوم پدرشان، آقای حاج شیخ ابوالقاسم نحوی، ماجرای زیر را نقل كردند:
مرحوم نحوی، در آن زمان كه به امر حضرت آیه الله العظمی بروجردی (ره) همراه پسرشان در نجف اشرف اقامت داشتند، در ایام زیارتی مخصوصة حضرت سیدالشهدا اباعبدالله الحسین علیه السلام كه مصادف با شب نیمة شعبان است به كربلا میرفتند و در آنجا نخست به حرم حضرت امام حسین علیه السلام سپس به حرم سردار كربلا حضرت قمر بنی هاشم علیه السلام مشرف میشدند. یك روز كه برای عتبه بوسی به حرم حضرت ابوالفضل علیه السلام رفته بودند، مشاهده میكنند نوجوان 13 - 14 سالهای را سیم برق گرفته، خشك كرده است.
پدر بچه داشت با حضرت قمر بنی هاشم علیه السلام حرف میزد و میگفت: آقا جان، تو میدانی من میخواستم بیایم به پابوس شما، اما مادر بچه راضی نبود كه او را با خود بیاورم. حالا اگر بدون او به خانه برگردم، جواب مادرش را چه بگویم؟! مرحوم نحوی میفرمود: یكدفعه دیدم كه بچة مرده، به كرامت حضرت قمر بنی هاشم علیه السلام به حركت آمد! آری، نوجوان زنده شد و همراه پدرش به منزل بازگشت.
▲ بلی غیر از ما دكترهای دیگری نیز وجود دارد
حجه الاسلام آقای حاج شیخ محمد معین الغربائی، فرزند آیه الله شیخ عمادالدین و نوة مرحوم آیه الله معین الغربائی خراسانی، فرمودند:
تقریبا چهل سال قبل كه هنوز ازدواج نكرده بودم، یك شب جمعه، از نجف اشرف پیاده به كربلای معلی رفتم و دعای كمیل را در حرم مطهر حضرت قمر بنی هاشم ابوالفضل العباس علیه السلام خواندم. وسط دعا خوابم برد و دقایقی بعد سر وصدا و شیون فوق العاده مرا از خواب بیدار كرد. دیدم دختر عربی را به ضریح مطهر حضرت ابوالفضل العباس علیه السلام بستهاند و او، كه مرض جنون دارد. به مردم جسارت میكند پدر و مادر و بستگانش اطراف او را گرفته بودند و برای شفای این دختر دیوانه به حضرت قمر بنی هاشم ابوالفضل العباس علیه السلام متوسل شده بودند.
یك نفر كه در همان جا خود را دكتر روان پزشك معرفی میكرد و ایرانی هم بود. به من گفت: بگو این دختر را بیاورند فندق الحرمین كه من در آنجا میباشم، تا این مریض را معاینه كنم. من گفتة دكتر ایرانی را به پدر دختر تذكر دادم. پدر دختر به زبان عربی گفت: لعنت به پدر كسی كه عقیده به حضرت ابوالفضل علیه السلام ندارد! بنده خجالت كشیدم و رفتم و نشستم مشغول خواندن بقیه دعای كمیل شدم، كه دوباره در حال خواندن دعا خوابم برد. مجددا از سر و صدا بیدار شدم و این بار دیدم كه اطراف آن دختر را گرفتهاند و دختر مورد عنایت حضرت ابوالفضل علیه السلام قرار گرفته و حضرت دختر دیوانه را شفا داده است. مردم هم ریختهاند و لباسهایش را پاره پاره میكنند و او از عبای پدرش برای پوشیدن خویش استفاده میكند.
در آن حال، دكتر ایرانی را دیدم كه دو دست بر سر میزند و گریه میكند و میگوید: بلی، غیر از ما دكترهای دیگری نیز وجود دارد!
▲ حضرت اباالفضل علیه السلام فرمود: بگو یا صاحب الزمان!
جناب حجه الاسلام آقای مكارمی فرمودند:
نقل شده است در یكی از شهرهای شیراز شخصی همراه عمویش برای ماهیگیری به كنار ساحل میرود و در آنجا یكدفعه غرق میشود. عموی وی، نگران از مرگ برادرزاده ، ناگهان میبیند كه وی روی آب آمد! باری، شخص غرق شده كنار ساحل میآید و عمویش از او میپرسد: چگونه نجات یافتی؟ میگوید: در حال غرق شدن ، به یاد روضهها افتادم، پس از آن عرض كردم: یا اباالفضل!
دیدم حضرت اباالفضل العباس علیه السلام تشریف آوردند و در گوشم فرمودند: بگو یا صاحب الزمان! من هم متوسل به حضرت امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف ) شدم و عرض كردم یا صاحب الزمان! آقا امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) تشریف آوردند و مرا نجات داده كنار ساحل آوردند.
دشمن از او میخواست تا تسلیم گردد
مردی كه اهل خیمه را، سیراب میخواست خود را از تاب تشنگی، بیتاب میخواست
آمد سراغ شط، ولیكن تشنه برگشت مردی كه حتی خصم را، سیراب میخواست
با مشك خالی، امتحان دجله میكرد دریا تماشا كن كه از شط، آب میخواست!
دشمن از او میخواست تا تسلیم گردد بیعت ز دریای شرف، مرداب میخواست!
عمری چو او، در خدمت خفاش بودن این را ، شب از خورشید عالمتاب میخواست!
در قحط آب، از دست خود هم دست میشست مردی كه باغ عشق را، شاداب میخواست
دیشب كه شوری در دلم افكنده بودند طبعم به سوگ عشق، شعری ناب میخواست(1
▲ در قبر گفت: السلام علیك یا اباالفضل العباس علیه السلام
جناب حجه الاسلام و المسلمین آقای حاج شیخ عبدالله مبلغی آبادانی نقل كردند:
در سال 1355 شمسی، یكی از وعاظ شهر یزد، به نام شیخ ذاكری، به بندرعباس میآید و از آنجا جهت تبلیغ به دهكدة سیاهو، در اطراف این شهر، عازم میگردد و در روز 9 محرم الحرام در اثر سكته قلبی درمیگذرد. جنازة آن مرحوم را به بندرعباس منتقل میكنند و در جوار یكی از امامزادهها به خاك میسپارند.
اینكه بقیه ماجرا را از زبان حضرت حجه الاسلام و المسلمین آقای مبلغی بشنوید:
ایشان میگوید:
من موقع تلقین خواندن، قسمت دست راست مرحوم ذاكری را تكان میدادم كه ناگاه چشم خود را باز كرد و با صدای بلند، به گونهای كه همه شنیدند گفت: السلام علیك یا اباالفضل العباس علیه السلام! و سپس بست.
همزمان با این حادثه شگفت، بوی عطر خوشی به مشام من و حضار رسید كه بر اثر آن افراد حاضر شروع به صلوات بر پیامبر و خاندان معصوم وی سلام الله علیهم اجمعین نمودند. این بود مشاهدات این جانب كه خود در حال تلقین میت ، ناظر آن بودم.
آنقدر نرفتیم، كه مرداب شدیم همرنگ سكوت، محو مهتاب شدیم
هر بار نشستیم و، مروت كردیم از شرم لبان تشنهات، آب شدیم!(1)
▲ صد دینار حواله حضرت اباالفضل العباس علیه السلام
ثقه الاسلام جناب آقای حاج شیخ علی رضا گل محمدی ابهری زنجانی، شب 27 جمادی الثانیه سال 1416 هـ ق در حرم مطهر كریمه اهل بیت حضرت فاطمه معصومه علیها السلام نقل كرد:
یكی از اهالی كربلا، عربی را میبیند كه در حرم حضرت قمر بنی هاشم ابوالفضل العباس علیه السلام كنار ضریح مطهر ایستاده و با حضرت سخن میگوید.
آقا جان، صد دینار از شما پول میخواهم؛ میدهی كه بده و اگر نمیدهی میروم به حرم حضرت سیدالشهداء امام حسین علیه السلام شكایت شما را به آن حضرت میكنم.
سپس سرش را به طرف ضریح مطهر برده و میگوید: فهمیدم، فهمیدم! و از حرم بیرون میرود. عرب مزبور به بازار رفته و به یكی از مغازه داران میگوید: آقا فرموده است صد دینار به من بده. او میگوید: نشانی شما از آقا چیست؟ میگوید: به این نشان، كه پسر شما مریض شده و شما صد دینار نذر حضرت ابوالفضل العباس علیه السلام كردی؛ بده! و او هم صد دینار را میدهد.
ناقل میگوید: به مرد عرب گفتم: چطور شد با حضرت صحبت كردی و نتیجه گرفتی. گفت: به حضرت گفتم اگر پول ندهی، میروم شكایت شما را به برادرت امام حسین علیه السلام میكنم. اینجا بود كه دیدم حضرت، داخل ضریح ظاهر شد و در حالیكه روی صندلی نشسته بود، حوالهای به من داد.من هم رفتم و از بازار گرفتم.
▲ كفی از آب برداشت
شب سیام رمضان المبارك سال 1418 هـ ق در مسجد جواد الائمه علیه السالم در سادات محله(بابل) جناب آقای دكتر حاج سیدعلی طبری پور اظهار داشتند:
شخصی رفت كنار نهری وضو بگیرد؛ كفی از آب برداشت و نزدیك لبهایش آورد كه بخورد، به یاد سقای دشت كربلا، حضرت قمر بنی هاشم ابوالفضل العباس علیه السلام افتاد و آب نخورد. آب را روی آب ریخت و همزمان، اشك زیادی هم در عزای آن حضرت از چشم جاری ساخت. همان شب، زن مریضش در خواب میبیند كه حضرت ابوالفضل العباس علیه السلام آمد و وی را شفا داد. به این طریق كه، پایش را به پشت كمر خانم گذاشت. خانم پرسید: مگر شما دست نداری؟ فرمود: من دست ندارم . گفت: تو كی هستی؟ فرمود: شوهرت به چه كسی متوسل شده است؟ حالا شناختی كه شوهرت به چه كسی متوسل شده است؟!
▲ رشته سبز را از بازویت بازنكن...
جناب حجه الاسلام ، خطیب فرزانه، آقای حاج سیدحسین معتمدی كاشانی گفتند:
نعمت الله واشهری قمصری از فرزندش محسن نقل كرد كه:
اواخر خدمت سربازی، مرا به ایستگاه قطار تهران آورده بودند. حضور من در ایستگاه راه آهن مصادف با زمانی بود كه اسرای عراقی و زخمیها را با قطار میآوردند. در آنجا یك اسیر عراقی را از قطار خارج كردند كه رشتة سبزی بر بازویش بسته بود. با او مصاحبه كردند و ضمن مصاحبه از او پرسیدند: شما رشته سبزی به بازویت بستهای ، آیا سید؟ گفت: نه، و توضیح داد:
چند روز قبل از آنكه ما را به جبهه ببرند تا به دستور صدام علیه ایرانیها جنگ بكنیم، مادرم مرا به حرم مطهر حضرت ابوالفضل العباس علیه السلام برد و یك رشته سبز رنگ را از یكی از خدام حرم گرفته، یك سر آن را به بازوی من بست و سر دیگرش را به ضریح مطهر حضرت ابوالفضل العباس قمر بنی هاشم علیه السلام گره زد و شروع كرد به گریستن. در حین گریه حضرت را قسم داد و گفت: این بچهام را میخواهند به جبهه ببرند، من از زخمی شدن و اسیر شدن او حرفی ندارم، اما نمیخواهم كشته شود یا ابوالفضل، شما یك نظری بفرمایید، هر چه به سر بچه من بیاید مسئلهای نیست، ولی كشته نشود و دوباره به سوی من برگردد. سپس به من گفت رشته را از بازویت بازنكن كه من از حضرت عباس علیه السلام خواستهام تا محفوظ مانده و به من برگردی.
وقتی كه به جبهه آمدیم، با چند نفر در یك مكان به ایرانیها حمله كردیم. ایرانیها ما را محاصره كردند. وضع بسیار سختی داشتیم و از چهار طرف تیر به طرف ما میآمد. چند نفر از رفقای من در اثر تیرخوردن كشته شدند، ولی من كه دستها را روی سرگذاشته و برای تسلیم آماده شده بودم، به لطف خداوند متعال و نظر حضرت اباالفضل العباس علیه السلام و دعای مادرم از كشته شدن نجات پیدا كردم.
▲ بابا مرا بر زمین بگذار
جناب حجهالاسلام و المسلمین آقای سیداحمد قاضوی در تاریخ 26 صفر الخیر 1417 ق نقل كردند كه مرحوم آیه الله حاج شیخ محمد ابراهیم نجفی بروجردی میفرمودند:
زمانی كه در عراق بودیم، یك روز در صحن مطهر حضرت اباالفضل العباس علیه السلام با عدهای از رفقا نشسته بودیم، كه ناگهان دیدیم عربی وارد صحن مطهر شد. وی پسر بچهای 6 - 7 ساله را بر روی دست حمل میكرد كه به نظر میرسید جان خود را از دست داده و مرده است. پدر بچه اشاره به ضریح مطهر حضرت كرده و گفت: ای عباس بن علی علیهما السلام، اگر شفای پسرم را از خداوند نگیری شكایت شما را به پدرت علی علیه السلام میكنم.
با دیدن این صحنه، به ذهن ما رسید كه به او بگوییم اگر درخواستی هم داری باید با حضرت مؤدبانه صحبت كنی و این گونه عتاب و خطاب با این بزرگوار درست نیست. هنوز فكر كردن ما به پایان نرسیده بود كه دیدیم بچه چشمانش را باز كرده، به پدر گفت: بابا مرا بر زمین بگذار!
همة ما از مشاهدة این صحنه بسیار منقلب شدیم و به چشم خود دیدیم كه بچه شفا یافته است.
▲ یكی از كبوترهای حرم اباالفضل علیه السلام
ششم ذی الحجه الحرام سال 1417 ق مطابق با 25 فروردین 1376 ش در مدرسه آیه الله العظمی آقای حاج سید محمدرضا موسوی گلپایگانی(ره) با جناب حجه الاسلام و المسلمین آقای حاج سیدرسول مجیدی، مروج و حامی مكتب اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام ملاقاتی دست داد. فرمودند:
جناب آقای حاج آقا رضا كرمانی صاحب فروشگاه گز عالی در اصفهان برای من نقل كرد كه، من بچهای 10 - 12 ساله بودم. دیدم كودكی یكی از كبوترهای صحن مطهر حضرت اباالفضل العباس علیه السلام را گرفت. دم كبوتر كنده شده و كبوتر فرار كرد. كودك هم دم كبوتر را كه در دستش مانده بود، رها كرد؛ دم كبوتر پشت سرش به هوا رفت تا به دم اصلی چسبید. این هم یكی از كرامات آقا قمر بنی هاشم علیه السلام.
▲ بابا مگر اربابت باب الحوائج نیست؟!
سلالة السادات جناب آقای سیدعلی صفوی كاشانی، مداحل اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام از جناب آقای هارونی نقل كرد كه گفتند:
یكی از عزیزان سقای هیئتی كه در ایام محرم (عاشورا) دور میزد و آب به دست بچهها میداد، نقل میكند خدا یك پسر به من داد كه یازده سال فلج بود. یكی از شبها كه مقارن با شب تاسوعا بود وقتی میخواستم از خانه بیرون بیایم، مشك آب روی دوشم بود؛ یكدفعه دیدم پسرم صدا زد: بابا كجا میرودی؟ گفتم: عزیزم، امشب شب تاسوعاست و من در هیئت سمت سقایی دارم؛ باید بروم آب به دست هیئتیها بدهم. گفت: بابا، در این مدت عمری كه از خدا گرفتم، یك بار مرا با خودت به هیئت نبردهای. بابا، مگر اربابت باب الحوائج نیست؟ مرا با خودت امشب بین هیئتیها ببر و شفای مرا از خدا بخواه و شفای مرا از اربابت بگیرد.
میگوید: خیلی پریشان شدم. مشك آب را روی یك دوشم، و عزیز فلجم را هم روی دوش دیگرم گذاشتم و از خانه بیرون آمدم. زمانی كه هیئت میخواست حركت كند، جلوی هیئت ایستادم و گفتم هیئتها بایستید! امشب پسرم جملهای را به من گفته كه دلم را سوزانده است اگر امشب اربابم بچهام را شفا داد كه داد، والا فردا میآیم وسط هیئتها این مشك آب را پاره میكنم و سمت سقایی حضرت ابالفضل العباس علیه السلام را كنار میگذارم این را گفتم و هیئت حركت كرد.
نیمههای شب بود هیئت عزاداریشان تمام شد، دیدم خبری نشد. پریشان و منقلب بودم، گفتم: خدایا، این چه حرفی بود كه من زدم؟ شاید خودشان دوست دارند بچهام را به این حال ببینم، شاید مصلحت خدا بر این است. با خود گفتم: دیگر حرفی است كه زدهام، اگر عملی نشد فردا مشك را پاره میكنم. آمدم منزل وارد حجره شدیم و نشستیم. هم من گریه میكردم و هم پسرم گریه میكرد.
میگوید: گریه بسیار كردم، یكدفعه پسرم صدا زد : بابا، بس از دیگر، بلند شو بابا! بابا، اگر دلت را سوزاندم من را ببخش بابا! بابا، هر چه رضای خدا باشد من هم راضیم!
من از حجره بلند شده، بیرون آمدم و رفتم اتاق بقلی نشستم. ولی مگر آرام داشتم؟! مستمرا گریه میكردم تا اینكه خواب چشمان من را فرا گرفت در آن هنگام ناگهان شنیدم كه پسرم مرا صدا میزند و میگوید: بابا، بیا اربابت كمكم كرد. بابا، بیا اربابت مرا شفا داد. بابا.
آمدم در را باز كردم، دیدم پسرم با پای خودش آمده است. گفتم : عزیزم، چه شد؟! صدا زد: بابا، وقتی تو از اتاق بیرون رفتی، داشتم گریه میكردم كه یك دفعه اتاق روشن شد دیدم یك نفر كنار من ایستاده به من میگوید بلند شود! گفتم : نمیتوانم برخیزم. گفت: یك بار بگو یا اباالفضل و بلند شو! بابا، یك بار گفتم یا اباالفضل و بلند شدم، بابا. بابا، ببین اربابت ناامیدم نكرد و شفایم داد! ناقل داستان میگوید: پسرم را بلند كرده، به دوش گرفتم و از خانه بیرون آمدم، در حالیكه با صدای بلند میگفتم : ای هیئتها بیایید ببینید عباس علیه السلام بیوفا نیست، بچهام را شفا داد!
جناب حجه الاسلام آقای شیخ محمدتقی نحوی واعظ قمی در تاریخ 16 محرم الحرام 1417 ق از مرحوم پدرشان، آقای حاج شیخ ابوالقاسم نحوی، ماجرای زیر را نقل كردند:
مرحوم نحوی، در آن زمان كه به امر حضرت آیه الله العظمی بروجردی (ره) همراه پسرشان در نجف اشرف اقامت داشتند، در ایام زیارتی مخصوصة حضرت سیدالشهدا اباعبدالله الحسین علیه السلام كه مصادف با شب نیمة شعبان است به كربلا میرفتند و در آنجا نخست به حرم حضرت امام حسین علیه السلام سپس به حرم سردار كربلا حضرت قمر بنی هاشم علیه السلام مشرف میشدند. یك روز كه برای عتبه بوسی به حرم حضرت ابوالفضل علیه السلام رفته بودند، مشاهده میكنند نوجوان 13 - 14 سالهای را سیم برق گرفته، خشك كرده است.
پدر بچه داشت با حضرت قمر بنی هاشم علیه السلام حرف میزد و میگفت: آقا جان، تو میدانی من میخواستم بیایم به پابوس شما، اما مادر بچه راضی نبود كه او را با خود بیاورم. حالا اگر بدون او به خانه برگردم، جواب مادرش را چه بگویم؟! مرحوم نحوی میفرمود: یكدفعه دیدم كه بچة مرده، به كرامت حضرت قمر بنی هاشم علیه السلام به حركت آمد! آری، نوجوان زنده شد و همراه پدرش به منزل بازگشت.
▲ بلی غیر از ما دكترهای دیگری نیز وجود دارد
حجه الاسلام آقای حاج شیخ محمد معین الغربائی، فرزند آیه الله شیخ عمادالدین و نوة مرحوم آیه الله معین الغربائی خراسانی، فرمودند:
تقریبا چهل سال قبل كه هنوز ازدواج نكرده بودم، یك شب جمعه، از نجف اشرف پیاده به كربلای معلی رفتم و دعای كمیل را در حرم مطهر حضرت قمر بنی هاشم ابوالفضل العباس علیه السلام خواندم. وسط دعا خوابم برد و دقایقی بعد سر وصدا و شیون فوق العاده مرا از خواب بیدار كرد. دیدم دختر عربی را به ضریح مطهر حضرت ابوالفضل العباس علیه السلام بستهاند و او، كه مرض جنون دارد. به مردم جسارت میكند پدر و مادر و بستگانش اطراف او را گرفته بودند و برای شفای این دختر دیوانه به حضرت قمر بنی هاشم ابوالفضل العباس علیه السلام متوسل شده بودند.
یك نفر كه در همان جا خود را دكتر روان پزشك معرفی میكرد و ایرانی هم بود. به من گفت: بگو این دختر را بیاورند فندق الحرمین كه من در آنجا میباشم، تا این مریض را معاینه كنم. من گفتة دكتر ایرانی را به پدر دختر تذكر دادم. پدر دختر به زبان عربی گفت: لعنت به پدر كسی كه عقیده به حضرت ابوالفضل علیه السلام ندارد! بنده خجالت كشیدم و رفتم و نشستم مشغول خواندن بقیه دعای كمیل شدم، كه دوباره در حال خواندن دعا خوابم برد. مجددا از سر و صدا بیدار شدم و این بار دیدم كه اطراف آن دختر را گرفتهاند و دختر مورد عنایت حضرت ابوالفضل علیه السلام قرار گرفته و حضرت دختر دیوانه را شفا داده است. مردم هم ریختهاند و لباسهایش را پاره پاره میكنند و او از عبای پدرش برای پوشیدن خویش استفاده میكند.
در آن حال، دكتر ایرانی را دیدم كه دو دست بر سر میزند و گریه میكند و میگوید: بلی، غیر از ما دكترهای دیگری نیز وجود دارد!
▲ حضرت اباالفضل علیه السلام فرمود: بگو یا صاحب الزمان!
جناب حجه الاسلام آقای مكارمی فرمودند:
نقل شده است در یكی از شهرهای شیراز شخصی همراه عمویش برای ماهیگیری به كنار ساحل میرود و در آنجا یكدفعه غرق میشود. عموی وی، نگران از مرگ برادرزاده ، ناگهان میبیند كه وی روی آب آمد! باری، شخص غرق شده كنار ساحل میآید و عمویش از او میپرسد: چگونه نجات یافتی؟ میگوید: در حال غرق شدن ، به یاد روضهها افتادم، پس از آن عرض كردم: یا اباالفضل!
دیدم حضرت اباالفضل العباس علیه السلام تشریف آوردند و در گوشم فرمودند: بگو یا صاحب الزمان! من هم متوسل به حضرت امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف ) شدم و عرض كردم یا صاحب الزمان! آقا امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) تشریف آوردند و مرا نجات داده كنار ساحل آوردند.
دشمن از او میخواست تا تسلیم گردد
مردی كه اهل خیمه را، سیراب میخواست خود را از تاب تشنگی، بیتاب میخواست
آمد سراغ شط، ولیكن تشنه برگشت مردی كه حتی خصم را، سیراب میخواست
با مشك خالی، امتحان دجله میكرد دریا تماشا كن كه از شط، آب میخواست!
دشمن از او میخواست تا تسلیم گردد بیعت ز دریای شرف، مرداب میخواست!
عمری چو او، در خدمت خفاش بودن این را ، شب از خورشید عالمتاب میخواست!
در قحط آب، از دست خود هم دست میشست مردی كه باغ عشق را، شاداب میخواست
دیشب كه شوری در دلم افكنده بودند طبعم به سوگ عشق، شعری ناب میخواست(1
▲ در قبر گفت: السلام علیك یا اباالفضل العباس علیه السلام
جناب حجه الاسلام و المسلمین آقای حاج شیخ عبدالله مبلغی آبادانی نقل كردند:
در سال 1355 شمسی، یكی از وعاظ شهر یزد، به نام شیخ ذاكری، به بندرعباس میآید و از آنجا جهت تبلیغ به دهكدة سیاهو، در اطراف این شهر، عازم میگردد و در روز 9 محرم الحرام در اثر سكته قلبی درمیگذرد. جنازة آن مرحوم را به بندرعباس منتقل میكنند و در جوار یكی از امامزادهها به خاك میسپارند.
اینكه بقیه ماجرا را از زبان حضرت حجه الاسلام و المسلمین آقای مبلغی بشنوید:
ایشان میگوید:
من موقع تلقین خواندن، قسمت دست راست مرحوم ذاكری را تكان میدادم كه ناگاه چشم خود را باز كرد و با صدای بلند، به گونهای كه همه شنیدند گفت: السلام علیك یا اباالفضل العباس علیه السلام! و سپس بست.
همزمان با این حادثه شگفت، بوی عطر خوشی به مشام من و حضار رسید كه بر اثر آن افراد حاضر شروع به صلوات بر پیامبر و خاندان معصوم وی سلام الله علیهم اجمعین نمودند. این بود مشاهدات این جانب كه خود در حال تلقین میت ، ناظر آن بودم.
آنقدر نرفتیم، كه مرداب شدیم همرنگ سكوت، محو مهتاب شدیم
هر بار نشستیم و، مروت كردیم از شرم لبان تشنهات، آب شدیم!(1)
▲ صد دینار حواله حضرت اباالفضل العباس علیه السلام
ثقه الاسلام جناب آقای حاج شیخ علی رضا گل محمدی ابهری زنجانی، شب 27 جمادی الثانیه سال 1416 هـ ق در حرم مطهر كریمه اهل بیت حضرت فاطمه معصومه علیها السلام نقل كرد:
یكی از اهالی كربلا، عربی را میبیند كه در حرم حضرت قمر بنی هاشم ابوالفضل العباس علیه السلام كنار ضریح مطهر ایستاده و با حضرت سخن میگوید.
آقا جان، صد دینار از شما پول میخواهم؛ میدهی كه بده و اگر نمیدهی میروم به حرم حضرت سیدالشهداء امام حسین علیه السلام شكایت شما را به آن حضرت میكنم.
سپس سرش را به طرف ضریح مطهر برده و میگوید: فهمیدم، فهمیدم! و از حرم بیرون میرود. عرب مزبور به بازار رفته و به یكی از مغازه داران میگوید: آقا فرموده است صد دینار به من بده. او میگوید: نشانی شما از آقا چیست؟ میگوید: به این نشان، كه پسر شما مریض شده و شما صد دینار نذر حضرت ابوالفضل العباس علیه السلام كردی؛ بده! و او هم صد دینار را میدهد.
ناقل میگوید: به مرد عرب گفتم: چطور شد با حضرت صحبت كردی و نتیجه گرفتی. گفت: به حضرت گفتم اگر پول ندهی، میروم شكایت شما را به برادرت امام حسین علیه السلام میكنم. اینجا بود كه دیدم حضرت، داخل ضریح ظاهر شد و در حالیكه روی صندلی نشسته بود، حوالهای به من داد.من هم رفتم و از بازار گرفتم.
▲ كفی از آب برداشت
شب سیام رمضان المبارك سال 1418 هـ ق در مسجد جواد الائمه علیه السالم در سادات محله(بابل) جناب آقای دكتر حاج سیدعلی طبری پور اظهار داشتند:
شخصی رفت كنار نهری وضو بگیرد؛ كفی از آب برداشت و نزدیك لبهایش آورد كه بخورد، به یاد سقای دشت كربلا، حضرت قمر بنی هاشم ابوالفضل العباس علیه السلام افتاد و آب نخورد. آب را روی آب ریخت و همزمان، اشك زیادی هم در عزای آن حضرت از چشم جاری ساخت. همان شب، زن مریضش در خواب میبیند كه حضرت ابوالفضل العباس علیه السلام آمد و وی را شفا داد. به این طریق كه، پایش را به پشت كمر خانم گذاشت. خانم پرسید: مگر شما دست نداری؟ فرمود: من دست ندارم . گفت: تو كی هستی؟ فرمود: شوهرت به چه كسی متوسل شده است؟ حالا شناختی كه شوهرت به چه كسی متوسل شده است؟!
▲ رشته سبز را از بازویت بازنكن...
جناب حجه الاسلام ، خطیب فرزانه، آقای حاج سیدحسین معتمدی كاشانی گفتند:
نعمت الله واشهری قمصری از فرزندش محسن نقل كرد كه:
اواخر خدمت سربازی، مرا به ایستگاه قطار تهران آورده بودند. حضور من در ایستگاه راه آهن مصادف با زمانی بود كه اسرای عراقی و زخمیها را با قطار میآوردند. در آنجا یك اسیر عراقی را از قطار خارج كردند كه رشتة سبزی بر بازویش بسته بود. با او مصاحبه كردند و ضمن مصاحبه از او پرسیدند: شما رشته سبزی به بازویت بستهای ، آیا سید؟ گفت: نه، و توضیح داد:
چند روز قبل از آنكه ما را به جبهه ببرند تا به دستور صدام علیه ایرانیها جنگ بكنیم، مادرم مرا به حرم مطهر حضرت ابوالفضل العباس علیه السلام برد و یك رشته سبز رنگ را از یكی از خدام حرم گرفته، یك سر آن را به بازوی من بست و سر دیگرش را به ضریح مطهر حضرت ابوالفضل العباس قمر بنی هاشم علیه السلام گره زد و شروع كرد به گریستن. در حین گریه حضرت را قسم داد و گفت: این بچهام را میخواهند به جبهه ببرند، من از زخمی شدن و اسیر شدن او حرفی ندارم، اما نمیخواهم كشته شود یا ابوالفضل، شما یك نظری بفرمایید، هر چه به سر بچه من بیاید مسئلهای نیست، ولی كشته نشود و دوباره به سوی من برگردد. سپس به من گفت رشته را از بازویت بازنكن كه من از حضرت عباس علیه السلام خواستهام تا محفوظ مانده و به من برگردی.
وقتی كه به جبهه آمدیم، با چند نفر در یك مكان به ایرانیها حمله كردیم. ایرانیها ما را محاصره كردند. وضع بسیار سختی داشتیم و از چهار طرف تیر به طرف ما میآمد. چند نفر از رفقای من در اثر تیرخوردن كشته شدند، ولی من كه دستها را روی سرگذاشته و برای تسلیم آماده شده بودم، به لطف خداوند متعال و نظر حضرت اباالفضل العباس علیه السلام و دعای مادرم از كشته شدن نجات پیدا كردم.
▲ بابا مرا بر زمین بگذار
جناب حجهالاسلام و المسلمین آقای سیداحمد قاضوی در تاریخ 26 صفر الخیر 1417 ق نقل كردند كه مرحوم آیه الله حاج شیخ محمد ابراهیم نجفی بروجردی میفرمودند:
زمانی كه در عراق بودیم، یك روز در صحن مطهر حضرت اباالفضل العباس علیه السلام با عدهای از رفقا نشسته بودیم، كه ناگهان دیدیم عربی وارد صحن مطهر شد. وی پسر بچهای 6 - 7 ساله را بر روی دست حمل میكرد كه به نظر میرسید جان خود را از دست داده و مرده است. پدر بچه اشاره به ضریح مطهر حضرت كرده و گفت: ای عباس بن علی علیهما السلام، اگر شفای پسرم را از خداوند نگیری شكایت شما را به پدرت علی علیه السلام میكنم.
با دیدن این صحنه، به ذهن ما رسید كه به او بگوییم اگر درخواستی هم داری باید با حضرت مؤدبانه صحبت كنی و این گونه عتاب و خطاب با این بزرگوار درست نیست. هنوز فكر كردن ما به پایان نرسیده بود كه دیدیم بچه چشمانش را باز كرده، به پدر گفت: بابا مرا بر زمین بگذار!
همة ما از مشاهدة این صحنه بسیار منقلب شدیم و به چشم خود دیدیم كه بچه شفا یافته است.
▲ یكی از كبوترهای حرم اباالفضل علیه السلام
ششم ذی الحجه الحرام سال 1417 ق مطابق با 25 فروردین 1376 ش در مدرسه آیه الله العظمی آقای حاج سید محمدرضا موسوی گلپایگانی(ره) با جناب حجه الاسلام و المسلمین آقای حاج سیدرسول مجیدی، مروج و حامی مكتب اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام ملاقاتی دست داد. فرمودند:
جناب آقای حاج آقا رضا كرمانی صاحب فروشگاه گز عالی در اصفهان برای من نقل كرد كه، من بچهای 10 - 12 ساله بودم. دیدم كودكی یكی از كبوترهای صحن مطهر حضرت اباالفضل العباس علیه السلام را گرفت. دم كبوتر كنده شده و كبوتر فرار كرد. كودك هم دم كبوتر را كه در دستش مانده بود، رها كرد؛ دم كبوتر پشت سرش به هوا رفت تا به دم اصلی چسبید. این هم یكی از كرامات آقا قمر بنی هاشم علیه السلام.
▲ بابا مگر اربابت باب الحوائج نیست؟!
سلالة السادات جناب آقای سیدعلی صفوی كاشانی، مداحل اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام از جناب آقای هارونی نقل كرد كه گفتند:
یكی از عزیزان سقای هیئتی كه در ایام محرم (عاشورا) دور میزد و آب به دست بچهها میداد، نقل میكند خدا یك پسر به من داد كه یازده سال فلج بود. یكی از شبها كه مقارن با شب تاسوعا بود وقتی میخواستم از خانه بیرون بیایم، مشك آب روی دوشم بود؛ یكدفعه دیدم پسرم صدا زد: بابا كجا میرودی؟ گفتم: عزیزم، امشب شب تاسوعاست و من در هیئت سمت سقایی دارم؛ باید بروم آب به دست هیئتیها بدهم. گفت: بابا، در این مدت عمری كه از خدا گرفتم، یك بار مرا با خودت به هیئت نبردهای. بابا، مگر اربابت باب الحوائج نیست؟ مرا با خودت امشب بین هیئتیها ببر و شفای مرا از خدا بخواه و شفای مرا از اربابت بگیرد.
میگوید: خیلی پریشان شدم. مشك آب را روی یك دوشم، و عزیز فلجم را هم روی دوش دیگرم گذاشتم و از خانه بیرون آمدم. زمانی كه هیئت میخواست حركت كند، جلوی هیئت ایستادم و گفتم هیئتها بایستید! امشب پسرم جملهای را به من گفته كه دلم را سوزانده است اگر امشب اربابم بچهام را شفا داد كه داد، والا فردا میآیم وسط هیئتها این مشك آب را پاره میكنم و سمت سقایی حضرت ابالفضل العباس علیه السلام را كنار میگذارم این را گفتم و هیئت حركت كرد.
نیمههای شب بود هیئت عزاداریشان تمام شد، دیدم خبری نشد. پریشان و منقلب بودم، گفتم: خدایا، این چه حرفی بود كه من زدم؟ شاید خودشان دوست دارند بچهام را به این حال ببینم، شاید مصلحت خدا بر این است. با خود گفتم: دیگر حرفی است كه زدهام، اگر عملی نشد فردا مشك را پاره میكنم. آمدم منزل وارد حجره شدیم و نشستیم. هم من گریه میكردم و هم پسرم گریه میكرد.
میگوید: گریه بسیار كردم، یكدفعه پسرم صدا زد : بابا، بس از دیگر، بلند شو بابا! بابا، اگر دلت را سوزاندم من را ببخش بابا! بابا، هر چه رضای خدا باشد من هم راضیم!
من از حجره بلند شده، بیرون آمدم و رفتم اتاق بقلی نشستم. ولی مگر آرام داشتم؟! مستمرا گریه میكردم تا اینكه خواب چشمان من را فرا گرفت در آن هنگام ناگهان شنیدم كه پسرم مرا صدا میزند و میگوید: بابا، بیا اربابت كمكم كرد. بابا، بیا اربابت مرا شفا داد. بابا.
آمدم در را باز كردم، دیدم پسرم با پای خودش آمده است. گفتم : عزیزم، چه شد؟! صدا زد: بابا، وقتی تو از اتاق بیرون رفتی، داشتم گریه میكردم كه یك دفعه اتاق روشن شد دیدم یك نفر كنار من ایستاده به من میگوید بلند شود! گفتم : نمیتوانم برخیزم. گفت: یك بار بگو یا اباالفضل و بلند شو! بابا، یك بار گفتم یا اباالفضل و بلند شدم، بابا. بابا، ببین اربابت ناامیدم نكرد و شفایم داد! ناقل داستان میگوید: پسرم را بلند كرده، به دوش گرفتم و از خانه بیرون آمدم، در حالیكه با صدای بلند میگفتم : ای هیئتها بیایید ببینید عباس علیه السلام بیوفا نیست، بچهام را شفا داد!
خاطره اي منتشر نشده
تاريخ: شنبه بیست و هفتم مرداد 1386
ساعت :1:0
خاطره اي منتشر نشده از بيداري مرحوم آيت الله فاضل لنکراني دربرابر ادعاهاي عرفانيان
رسا، سرويس سياسي ـ با افشاي ادعاهاي دروغ عرفانيان، حجت الاسلام و المسلمين محمد جواد فاضل لنکراني، فرزند مرحوم حضرت آيت الله فاضل لنکراني (ره) با انتشار خاطره اي از برخورد اين مرجع تقليد در برابر ادعاهاي اين فرد، پرده اي ديگر از ادعاهاي کذب عرفانيان را برملا کرد.
به گزارش خبرگزاري رسا، متن خاطره منتشر نشده حضرت آيت الله فاضل لنکراني (ره) درباره ادعاهاي عرفانيان به بيان فرزند اين مرجع تقليد به شرح زير است:
در روز دو شنبه 22/5/86 از طريق اخبار مساله ادعاي ارتباط فردي به نام عرفانيان با وجود مبارک امام زمان عجل الله تعالي فرجه الشريف و دروغها و تهمتها و انحرافهايي را که به وجود آورده براي مردم مطرح نمودند . من به ياد چند سال پيش افتادم که اين شخص پنج نفر را از تهران به قم فرستاده بود که متاسفانه يکي از آنها يک روحاني پيرمردي بود و بقيه از افراد کاسب و بازاري ، در عصر يکي از روزها به دفتر ما آمدند و گفتند مي خواهيم با آقا ملاقات کنيم و مطلب بسيار مهم و خصوصي با ايشان داريم .
گفتم ايشان عصرها به دفتر تشريف نمي آورند - معمولا قبل از ظهر هر روز به مدت دو ساعت تشريف مي آورند و با تمام کسالتهايي که داشتند به اين امر حتي در گرماي تابستان مقيد بودند – بالاخره از اين گروه سوال کردم که مطلب چيست ؟ ابتدا از ذکر آن امتناع نمودند و گفتند : فقط بايد با پدر شما ملاقات کنيم و مطلب بسيار خصوصي است . من به آنان به صورت محکم گفتم چنانچه مطلبي داريد بيان کنيد والا تشريف ببريد . آنها بعد از مشورت کوتاهي گفتند : ما از طرف شخصي به نام عرفانيان که در تهران است آمده ايم و ايشان کسي است که در تمام سه وقت نماز خود را به جماعت پشت سر امام زمان عليه السلام مي خواند و امام به ايشان فرموده به آقاي فاضل لنکراني پيغامي را برسانيد و گفتند امام يک پيام ديگري را براي يکي از مراجع ديگرهم توسط اين فرد داده که ما قبل از آمدن به اينجا خدمت ايشان رفته ايم و ايشان با توجه کامل به اين مطالب گوش دادند.
به آنها گفتم مي توانيد بگوييد چه پيامي براي آن مرجع محترم داده شده وآنها يک نوشته بسيار بدخط به زبان فارسي را نشان من دادند که در آن آمده بود : آقاي ... چرا با مادر من زهرا مخالفت مي کني بايد هرچه زودتر از فتوايي که نمي توان در نماز شهادت به عصمت حضرت زهرا داد؛ دست برداري . من قبل از آنکه پيام مربوط به والد راحل رضوان الله تعالي عليه را بشنوم به آنها گفتم : چرا امام زمان به خط فارسي مرقوم داشته اند و چرا اينقدر بد خط ؟
و ظاهرا چند غلط ادبي هم در همان چند سطر کوتاه وجود داشت . از اين مطلب عبور کردم به آن روحاني پيرمرد گفتم شما که در حوزه علميه تحصيل نموده اي چرا چنين مطالب دروغي را باور کرده اي ؟
او گفت اين شخص با ساير مدعيان رويت تفاوت دارد و اساسا دنبال شهرت و مقام و... نيست . به او گفتم مگر نخوانده اي که امام زمان عليه السلام به نايب خاص چهارم خود فرمودند بعد از تو ديگر کسي مرا نمي بيند و هر کس که ادعاي رويت مرا بنمايد او را تکذيب کنيد و او افترا زننده و کذاب است ؟ آيا من فرمايش امام زمان را بپذيرم يا کلام اين شخص را ؟ پيرمرد نتوانست جوابي بدهد و به من گفت شما از خيلي حقايق خبر نداري و مطمئن هستم اگر اين پيام را به پدرتان برسانيد حقايق بزرگي براي شما روشن مي شود و شما هنوز از ارتباط خاص پدر خودت با امام زمان هم خبر نداري !!!
در ميان آن اشخاص يک نفر به من رو کرد و گفت حاج آقا جواد شما مرا به ياد مي آوريد ؟
گفتم : خير .
گفت: من در سال 61 - 62 در مدرسه رضويه پيش شما کتاب معالم را خوانده ام و من طلبه بودم و شما در آن زمان اعتقادات خوبي داشتيد چرا الان اين طور حرف مي زنيد ؟
با تعجب به او گفتم اگر از حوزه بيرون نرفته بودي و درست درس خوانده بودي امروز گرفتار اين دام نمي شدي .
بالاخره بعد از اين بگو مگوها آنها گفتند شما امانتدار خوبي باشيد و پيام را به پدرتان برسانيد و ببينيد ايشان چه مي فرمايند ؟
گفتند پيام اين است که امام زمان عليه السلام به آقاي عرفانيان فرموده اند به آقاي فاضل سلام مرا برسان و بگو آن شب طوفاني را به ياد داشته باشيد !!!
من هم گفتم فردا خدمت ايشان خواهم گفت و شما فردا ظهر جواب را از من بگيريد.
روز بعد وقتي خدمت والد راحل رضوان الله تعالي عليه رسيدم و قضيه را نقل کردم ايشان بسيار متاثر شدند و فرمودند : چرا عده اي اينچنين مساله امام زمان عليه السلام را به بازي گرفته اند ؟ چرا مي خواهند از اعتقادات مردم سوء استفاده مي کنند ؟ و اساسا ايشان نسبت به ادعاهاي بيهوده و دروغ که در زمان ما فراوان هم شده بسيار رنج مي بردند و معتقد بودند که چنين اموري اساس مکتب را از بين خواهد برد.
ايشان در جواب فرمودند : اولا اينها را نصيحت کنيد و بگوييد عرفانيان که من هنوز او را نديده ام قطعا آدم کذاب و تهمت زني است و از دام او خود را خارج کنند و گرفتار فريب او نشوند و فرمودند به آنها بگوييد من در عمرم شبهاي طوفاني فراوان داشته ام و هيچ خاطره يا خصوصيت خاصي از آنها به ياد ندارم .
من وقتي جواب را به آنها رساندم متاسفانه آنها در جواب گفتند : ما فکر مي کرديم ايشان ارتباط ولايتي دقيقي دارد اما معلوم مي شود که ايشان در اين جهت ضعيف است .
بايد واقعا تاسف خورد که چگونه ذهن اين افراد را شست و شو داده اند که حتي نسبت به مرجع تقليد که طبق اعتقادات ما نايب امام زمان است اين چنين گستاخي مي کنند.
اين قضيه گذشت تا اين که وزير اطلاعات - که در آن زمان جناب حجة الاسلام يونسي بودند - به خدمت والد رسيدند .
والد ما رحمة الله عليه به ايشان فرمودند : چرا با چنين افرادي در جامعه که با اعتقادات مردم بازي مي کنند و از حسن اعتقاد مردم سوء استفاده مي کنند برخورد قاطع نمي شود ؟ چرا امنيت اعتقادي را مورد توجه قرار نمي دهيد ؟ امنيت فقط در مسائل عادي و ظاهري نيست . سپس اين جريان را نقل فرمودند و آقاي يونسي گفتند ما دنبال خواهيم کرد .
چند وقت بعد مجددا ملاقاتي نمودند و به آقا گفتند بعد از آن جلسه ما به چه مسائلي که نرسيديم و چه واقعيت هايي که کشف نشد و تمام قضاياي اين شخص و اين که چه افرادي را منحرف نموده و چه دروغهايي را به آنها گفته و چه نسبت هايي را به امام زمان داده ، همه را بيان نمودند . حتي در ميان آنان برخي از روحانيون مسن بودند که در برخي عکس ها ديدم به همراه جمعي لباس احرام پوشيده اند و در بيابانهاي بين تهران و کرج يک کعبه اي درست نموده و عرفانيان به آنها گفته بود که امام زمان فرمودند شما که اصحاب مخصوص من هستيد نبايد به عربستان براي حج برويد بلکه بايد همين جا بياييد و طواف کنيد.
ما واقعا خداوند را شکر کرديم که در اين بيوت مراجع چنين قضايايي کشف و خنثي مي شود و از نزديک ملاحظه کرديم که اين مرجع بزرگ و بيدار چگونه با خرافات و انحرافات مقابله فرمودند که نظاير ديگري از آن را هم به ياد دارم که در وقت مناسب ديگري خواهم نوشت.
محمد جواد فاضل لنکراني
25/5/86
غذای روح
تاريخ: شنبه بیست و هفتم مرداد 1386
ساعت :0:58
فردی از پروردگار درخواست نمود تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد خدا پذیرفت .
او را وارد اتاقی نمود که جمعی از مردم در اطراف یک دیگ بزرگ غذا نشسته بودند .
همه گرسنه ، ناامید و در عذاب بودند . هرکدام قاشقی داشت که به دیگ می رسید
ولی دسته قاشقها بلندتر از بازوی آنها بود ، بطوریکه نمی توانستند قاشق را به دهانشان برسانند !
عذاب آنها وحشتناک بود . آنگاه خداوند گفت : اکنون بهشت را به تو نشان می دهم .
او به اتاق دیگری که درست مانند اولی بود وارد شد . دیگ غذا ، جمعی از مردم ، همان قاشقهای دسته بلند .
ولی در آنجا همه شاد و سیر بودند .
آن مرد گفت : نمی فهمم ؟ چرا مردم در اینجا شادند در حالیکه در اتاق دیگر بدبخت هستند ، باآنکه همه چیزشان یکسان است ؟
خداوند تبسمی کرد و گفت : خیلی ساده است ، در اینجا آنها یاد گرفته اند که یکدیگر را تغذیه کنند .
هر کس با قاشقش غذا در دهان دیگری می گذارد ، چون ایمان دارد کسی هست در دهانش غذایی بگذارد .
« غذای روح - آن لاندرز »
او را وارد اتاقی نمود که جمعی از مردم در اطراف یک دیگ بزرگ غذا نشسته بودند .
همه گرسنه ، ناامید و در عذاب بودند . هرکدام قاشقی داشت که به دیگ می رسید
ولی دسته قاشقها بلندتر از بازوی آنها بود ، بطوریکه نمی توانستند قاشق را به دهانشان برسانند !
عذاب آنها وحشتناک بود . آنگاه خداوند گفت : اکنون بهشت را به تو نشان می دهم .
او به اتاق دیگری که درست مانند اولی بود وارد شد . دیگ غذا ، جمعی از مردم ، همان قاشقهای دسته بلند .
ولی در آنجا همه شاد و سیر بودند .
آن مرد گفت : نمی فهمم ؟ چرا مردم در اینجا شادند در حالیکه در اتاق دیگر بدبخت هستند ، باآنکه همه چیزشان یکسان است ؟
خداوند تبسمی کرد و گفت : خیلی ساده است ، در اینجا آنها یاد گرفته اند که یکدیگر را تغذیه کنند .
هر کس با قاشقش غذا در دهان دیگری می گذارد ، چون ایمان دارد کسی هست در دهانش غذایی بگذارد .
« غذای روح - آن لاندرز »
آرزو
تاريخ: شنبه بیست و هفتم مرداد 1386
ساعت :0:57
آرزومه كه:
- چشم هيچ انساني از غم با اشك آشنا نشه، اگر اشكي باشه اشك شوق باشه.
- دنيا ديگه جنگي را تجربه نكنه.
-
فقر به افسانه تبديل بشه.
آدم يه افسانه نباشه.
- قابيلي وجود نداشته باشه.
- نامردمي از چهره جامعه ما رخت بر بنده.
- ظلم، نامي نامانوس بشه.
- خون آدما براي هم بجوشه نه براي جنگ.
- حاكمان حكيم باشند نه سياستمدار.
- نيرنگ . تزوير فقط در داستانها باشه.
- روابط انسانها بر پايه عشق پي ريزي بشه.
- اجتماع عاري از اعتياد باشه.
- لبخند جزء لاينفك زندگي باشه.
- اگر دردي باشه فقط درد عشق باشه.
- نفريني بر لب نباشه.
- پليسي در كار نباشه.
- نت عشق در موسيقي زندگي روي پنج خط حامل نگاشته بشه.
ززندان يه موزه بشه.
زنداني پرنده بشه.
پرنده بي قفس باشه.
- چشم هيچ انساني از غم با اشك آشنا نشه، اگر اشكي باشه اشك شوق باشه.
- دنيا ديگه جنگي را تجربه نكنه.
-
فقر به افسانه تبديل بشه.
آدم يه افسانه نباشه.
- قابيلي وجود نداشته باشه.
- نامردمي از چهره جامعه ما رخت بر بنده.
- ظلم، نامي نامانوس بشه.
- خون آدما براي هم بجوشه نه براي جنگ.
- حاكمان حكيم باشند نه سياستمدار.
- نيرنگ . تزوير فقط در داستانها باشه.
- روابط انسانها بر پايه عشق پي ريزي بشه.
- اجتماع عاري از اعتياد باشه.
- لبخند جزء لاينفك زندگي باشه.
- اگر دردي باشه فقط درد عشق باشه.
- نفريني بر لب نباشه.
- پليسي در كار نباشه.
- نت عشق در موسيقي زندگي روي پنج خط حامل نگاشته بشه.
ززندان يه موزه بشه.
زنداني پرنده بشه.
پرنده بي قفس باشه.
حرف دل
تاريخ: دوشنبه پانزدهم مرداد 1386
ساعت :5:30
اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام
ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام
بـا شـما قلـــــبم منـــــوّر می شـود
حــال من یك حـــال دیــگر می شـــــود
حـــــرف دل ، اینـجا پناهم داده است
دلـــــــبری قــــــولِ نگـــــاهم داده است
بزمتان ، جــــــانِ مــــــــرا بـر بـاد كـرد
حــــــرف دل ، مـــــا را چنین معـتاد كـرد
حـرف دل، پُر گشته از یــــاران عشق
گـــونه هـا تـَــــر گشته از باران عشـــق
عــاشــقان مبهوت خالش می شوند
مست و شـیدای "وصالش" می شـوند
حـــرف دل با گوش دل بشنیده است
او كـه حـــــق را در درونش دیده است!
روح من را می كشـــــــــاند تا "خیال"
حرف "آدین"، حـــــــــرف آن نیكو خصال
یــــــــــــادم آیــد از صــــــفای بـزممان
عـاشـــــــــقی بـا آن هـمه ، همرزممان
یـاد ایــــــّــــــامی قشــنگ افـــتاده ام
بـاز هـم ، من یـاد جـنــــــگ افــتاده ام
روزگـــــــــــاری جمعِ جمعی داشـتیم
بذرعشــق و عاشـــقی می كـاشـتیم
این صـــمیـــمیـــت بجز آنــجا نبــــــود
جـز كـنــــــــارِ ســـــــوله هـا بر پا نبــود
حــــرف دل ، دنیای حرفی آشـناست
حرف "پیمــان" و"حسین كیمیـــــا"ست
روح و جـــــــانِ بی ریـــــــــایی دارد او
حــــــرف هــــــــای كیمیـــــــایی دارد او
حـــــرف دل شـد، محفلِ دلهای صاف
محفــلِ "بی معرفت" ، " سیمرغ قـاف"
این "هبـــــــــــــــوطِ" آســمانیها ببین
سینه ایـن كهكشـــــــــــــــــانیها ببین
"بیقـــــــــراران"، بی قـراری می كنند
حــــرف دل را لالــــه كــاری می كــنند
از خــــــــــــدا خواهم بماند برقـــــــرار
او كه گــــاهی می كـند بـر ما گــــــذار
از "غریبسـتان "، صـــدایی می رسد
این صــــــدا حتماً به جایی می رســد
"ناشــــــناسان" ، آشـــــــنایـانِ دلـند
صـاحــــــــبانِ مخـــــــلصِ ایـن منزلــند
می شـــناسـد ناشـــناسی را دلـــم
پـُر شـدست از نـــــام او، ایـن محـفلم
می كند چشم انتظاری ، "سوته دل"
در دیـارِ بی قــــــــــراری ، ســـــوته دل
همرهی درعشق ومستی" گم شدست"
او خــــریـدارِ غـــــــــــمِ مـردم شـــــدست
درد دلــــــهـایـش دلِ دیــــــوانه بُـــــرد
دسـت ما بگـرفت و تـا میـــخانه بُــــرد
آتشی افكــــــــنده بر، این جـــــان ما
حـــــــرف دل از جـــانـبِ یـــــــاران مـــا
در دلـــم غوغا و شور و همهمَه ست
تشـــنه دیدار "عـبدالفـاطـــمَه" ســت
با حضــــــــورش بزمِ داغی می شود
حرف دل ، تمثیلِ باغی می شـــــــود
رو بســــــــــــوی ما نگـــــرداند هــنوز
لایقــش مـا را نمی دانـد هــــــــــنوز!!
ای فـــــــــدای نـــــــــالـه هـــــا و آه او
هـر كــــــــجا باشــد ، خـدا همـــراه او
هم دل و هم دیده بر تــــــــــاراج رفت
روح و جان ، با نكته "حـــــــــلاّج" رفت
"دكـــــتر" آخر می رهاند جانِ خویش
عاقبت بگذشـــــــت از عـنوانِ خـویش!
نكته هایش نكته هایی دلكش است
گرچه گـاهی هم ز جنسِ آتش است!
همـرهی دارم كـــه از من دور نیست
نام اوبـا وزنِ شــعرم، جـــــــور نیست!
قصّــــــــــــه همسـنگران را باز خـواند
شعرمن ازوصــفِ نامش"بـاز مـــانـــد"!
قلـــــــــــــــعه ای دارد پُر از راز و رمـوز
سینه ای دارد پـــــــــُر از انـدوه و سـوز
پـا نــــــــهاد اینك بـه بـــازارِ جــــــنون
یـك "نمی دانـم" ز شهرِ آسمــــــــون"
حـــــرف دل ، دارد درونِ سینــــه اش
یك "هُـــدی" و قـــلب چـون آییـنه اش
او كـــــــــــه از غربت روایت می كــند
از جــــــدائی هـا شـكــــــــایت میکند
ای تمــــــــــامِ اهـل دل ، یاری كــنید
ایـن هــــــــدی را هـم نگـــهداری كنید
او از آمریـــــكا به ما دل بســته است
طفلكی شاید كه خیلی خسته است
من نـمی دانم كه این"پانیذ"،كیست
نقـطه چین هـااینهمه،ازبهرِ چیست!؟
لیـــك، انگاری كه خیلی با صفاسـت
چـون كـه بـا یـــارانِ خــوبم آشـناست
روح من دنــــــــبال "عـــــــــبدالله"رفت
تا عــــــــراق و كــــــــــــــربلا بـا آه رفت
ماجــــــــــرایی در دلم پیدا شــدست
كـــــــــربلا نـزدیكِ این دریـا شــدست!
او كـــــه در نزدیـكی آمـــــــال ماسـت
با خبر، تنـــــها خـدا از حــــال مـاست
ای خدا حــــــالم چرا اینــــگونه است
حـــال مـن امشـــب چـرا وارونه است
این دلـم امشــب كــــــبابم می كــند
مثـــــلِ شـــمعی آبِ آبــــم می كـــند
هیچ تفسیری براین احساس نیست!!
جز حسیــــن و اكـــبر و عبـاس نیست
ای خــــدا دارم كــــــجایی می شـوم
شـــــاید اینـجا كـــــربلایی می شوم!
ای خـــــــــــــدا ، یاران نگــــهدار از بلا
تـا نگـــــــــــردد دل به هــجران ، مبتلا
پرچـــــــــمِ ایـن حـــــرف دل پاینده باد
یــــــاد آویـنـــــــــی دمـــــادم زنده بـاد
امشــب ای یاران، مــــرا مهمان كنید
چاره ای بـرسینــــه ســـــــــوزان كـنید
مســـتِ مســــتِ بـاده نـابم كـــــــنید
از دعـــــــــــــــا سیرابِ سیرابم كـــنید
گوشه ای افـتاده مست و باده نوش
در"همین دور و بر" امشب "خـروش"
ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام
بـا شـما قلـــــبم منـــــوّر می شـود
حــال من یك حـــال دیــگر می شـــــود
حـــــرف دل ، اینـجا پناهم داده است
دلـــــــبری قــــــولِ نگـــــاهم داده است
بزمتان ، جــــــانِ مــــــــرا بـر بـاد كـرد
حــــــرف دل ، مـــــا را چنین معـتاد كـرد
حـرف دل، پُر گشته از یــــاران عشق
گـــونه هـا تـَــــر گشته از باران عشـــق
عــاشــقان مبهوت خالش می شوند
مست و شـیدای "وصالش" می شـوند
حـــرف دل با گوش دل بشنیده است
او كـه حـــــق را در درونش دیده است!
روح من را می كشـــــــــاند تا "خیال"
حرف "آدین"، حـــــــــرف آن نیكو خصال
یــــــــــــادم آیــد از صــــــفای بـزممان
عـاشـــــــــقی بـا آن هـمه ، همرزممان
یـاد ایــــــّــــــامی قشــنگ افـــتاده ام
بـاز هـم ، من یـاد جـنــــــگ افــتاده ام
روزگـــــــــــاری جمعِ جمعی داشـتیم
بذرعشــق و عاشـــقی می كـاشـتیم
این صـــمیـــمیـــت بجز آنــجا نبــــــود
جـز كـنــــــــارِ ســـــــوله هـا بر پا نبــود
حــــرف دل ، دنیای حرفی آشـناست
حرف "پیمــان" و"حسین كیمیـــــا"ست
روح و جـــــــانِ بی ریـــــــــایی دارد او
حــــــرف هــــــــای كیمیـــــــایی دارد او
حـــــرف دل شـد، محفلِ دلهای صاف
محفــلِ "بی معرفت" ، " سیمرغ قـاف"
این "هبـــــــــــــــوطِ" آســمانیها ببین
سینه ایـن كهكشـــــــــــــــــانیها ببین
"بیقـــــــــراران"، بی قـراری می كنند
حــــرف دل را لالــــه كــاری می كــنند
از خــــــــــــدا خواهم بماند برقـــــــرار
او كه گــــاهی می كـند بـر ما گــــــذار
از "غریبسـتان "، صـــدایی می رسد
این صــــــدا حتماً به جایی می رســد
"ناشــــــناسان" ، آشـــــــنایـانِ دلـند
صـاحــــــــبانِ مخـــــــلصِ ایـن منزلــند
می شـــناسـد ناشـــناسی را دلـــم
پـُر شـدست از نـــــام او، ایـن محـفلم
می كند چشم انتظاری ، "سوته دل"
در دیـارِ بی قــــــــــراری ، ســـــوته دل
همرهی درعشق ومستی" گم شدست"
او خــــریـدارِ غـــــــــــمِ مـردم شـــــدست
درد دلــــــهـایـش دلِ دیــــــوانه بُـــــرد
دسـت ما بگـرفت و تـا میـــخانه بُــــرد
آتشی افكــــــــنده بر، این جـــــان ما
حـــــــرف دل از جـــانـبِ یـــــــاران مـــا
در دلـــم غوغا و شور و همهمَه ست
تشـــنه دیدار "عـبدالفـاطـــمَه" ســت
با حضــــــــورش بزمِ داغی می شود
حرف دل ، تمثیلِ باغی می شـــــــود
رو بســــــــــــوی ما نگـــــرداند هــنوز
لایقــش مـا را نمی دانـد هــــــــــنوز!!
ای فـــــــــدای نـــــــــالـه هـــــا و آه او
هـر كــــــــجا باشــد ، خـدا همـــراه او
هم دل و هم دیده بر تــــــــــاراج رفت
روح و جان ، با نكته "حـــــــــلاّج" رفت
"دكـــــتر" آخر می رهاند جانِ خویش
عاقبت بگذشـــــــت از عـنوانِ خـویش!
نكته هایش نكته هایی دلكش است
گرچه گـاهی هم ز جنسِ آتش است!
همـرهی دارم كـــه از من دور نیست
نام اوبـا وزنِ شــعرم، جـــــــور نیست!
قصّــــــــــــه همسـنگران را باز خـواند
شعرمن ازوصــفِ نامش"بـاز مـــانـــد"!
قلـــــــــــــــعه ای دارد پُر از راز و رمـوز
سینه ای دارد پـــــــــُر از انـدوه و سـوز
پـا نــــــــهاد اینك بـه بـــازارِ جــــــنون
یـك "نمی دانـم" ز شهرِ آسمــــــــون"
حـــــرف دل ، دارد درونِ سینــــه اش
یك "هُـــدی" و قـــلب چـون آییـنه اش
او كـــــــــــه از غربت روایت می كــند
از جــــــدائی هـا شـكــــــــایت میکند
ای تمــــــــــامِ اهـل دل ، یاری كــنید
ایـن هــــــــدی را هـم نگـــهداری كنید
او از آمریـــــكا به ما دل بســته است
طفلكی شاید كه خیلی خسته است
من نـمی دانم كه این"پانیذ"،كیست
نقـطه چین هـااینهمه،ازبهرِ چیست!؟
لیـــك، انگاری كه خیلی با صفاسـت
چـون كـه بـا یـــارانِ خــوبم آشـناست
روح من دنــــــــبال "عـــــــــبدالله"رفت
تا عــــــــراق و كــــــــــــــربلا بـا آه رفت
ماجــــــــــرایی در دلم پیدا شــدست
كـــــــــربلا نـزدیكِ این دریـا شــدست!
او كـــــه در نزدیـكی آمـــــــال ماسـت
با خبر، تنـــــها خـدا از حــــال مـاست
ای خدا حــــــالم چرا اینــــگونه است
حـــال مـن امشـــب چـرا وارونه است
این دلـم امشــب كــــــبابم می كــند
مثـــــلِ شـــمعی آبِ آبــــم می كـــند
هیچ تفسیری براین احساس نیست!!
جز حسیــــن و اكـــبر و عبـاس نیست
ای خــــدا دارم كــــــجایی می شـوم
شـــــاید اینـجا كـــــربلایی می شوم!
ای خـــــــــــــدا ، یاران نگــــهدار از بلا
تـا نگـــــــــــردد دل به هــجران ، مبتلا
پرچـــــــــمِ ایـن حـــــرف دل پاینده باد
یــــــاد آویـنـــــــــی دمـــــادم زنده بـاد
امشــب ای یاران، مــــرا مهمان كنید
چاره ای بـرسینــــه ســـــــــوزان كـنید
مســـتِ مســــتِ بـاده نـابم كـــــــنید
از دعـــــــــــــــا سیرابِ سیرابم كـــنید
گوشه ای افـتاده مست و باده نوش
در"همین دور و بر" امشب "خـروش"
لبخند بزن بسيجي
تاريخ: چهارشنبه دهم مرداد 1386
ساعت :6:56
دعای تركشی
رزمندگان را دیده بود که چیزی زیر لب زمزمه میکنند اما نمیدانست آیه است، حدیث است، یا چیز دیگر، تا اینکه روزی از یکی از برادران پرسید:«شما وقتی با دشمن روبهرو میشوید برای آنکه کشته نشوید و توپ و تانک آنها در شما اثر نکند چه میگویید؟ آن برادر که تا به حال با آدمی به این سادگی روبرو نشده بود خیلی جدی جواب داد االبته بیشتر به اخلاص برمیگردد والا خود عبادت به تنهایی دردی را دوا نمیکند» اولاً باید وضو داشته باشی، ثانیاً رو به قبله و آهسته به نحوی که کسی نفهمد بگویی:«اللهم ارزقنا ترکشاً ریزاً بدستنا یا پاینا و لا جای حساسنا برحمتک یا ارحمالراحمین» طوری این کلمات را به عربی ادا کرد که او باورش شد و با خود گفت:«این اگر آیه نباشد حتماً حدیث است» اما در آخر که کلمات عربی را به فارسی ترجمه کرد شک کرد و گفت:«اخوی غریب گیر آوردهای؟
دعوتهای صلواتی
در ایستگاه صلواتی کمیته امداد (فاو) پیرمرد بسیجی بود، پدر دو شهید و اهل حال، اسمش (عمونوروز) بود یک لحظه بگو و بخندش با بچهها قطع نمی شد مثلاً اگر باقلا آبپز داشت داد میزد رزمندگان به پیش امروز جوجهکباب است نزدیک که میآمدی میدیدی باقلاست یا میگفت کباب گوشت بره است بعد معلوم میشد که نخود پخته است! همراه هر دعوتی یک صلوات میگرفت. صلوات برای شربت نشاط (نوشابه) و الی آخر
روز میخوردم ریا میشد
توی بچهها خوابش خیلی سبك بود، اگر كسی تكان میخورد میفهمید. تقریباً دو، سه ساعت از نیمه شب گذشته بود، خُر و پُف كسانی كه خسته بودند بلند شده بود كه صدای كرت كرت چیزی توجهم را جلب كرد، اول خیال كردم موش دوباره رفته سراغ ظرفها اما خوب كه دقت كردم دیدم نه مثل اینكه صدای چیز خوردن جانور دو پاست! بله درست تشخیص دادم، یكی از بچههای دسته بود، خوب میشناختمش، آهسته مشغول جنگ هستهای بود، آلبالو بود یا گیلاس نمیدانم، آهسته فقط طوری كه خودش بفهمد گفتم: «اخوی، اخوی! مگر خدا روز رو از دستت گرفته كه نصف شبی با نفست مبارزه میكنی؟» و او كه خوب فهمید منظورم چیه، نه گذاشت و نه برداشت گفت: «ترسیدم روز بخورم ریا بشه.» بله راست میگفت. اخلاص در عمل خیلی شرطه هر چه پنهانتر بهتر
راه یزد بسته شد
در جبهه كه بودیم گاهی خسته میشدیم و به پایان مأموریت امید داشتیم، اینكه مدتی نفس تازه كنیم و مجدداً عازم جبههها شویم. اما بعضی اوقات پایان دوره خدمت مصادف میشد با شروع عملیات. آن موقع آمادهباش میدادند و همه مرخصیها لغو میشد. و در چنین شرایطی بعضی از همشهریهای ما میگفتند: «دیدید چه شد؟ آمدیم كربلا را بگیریم، قدس را آزاد كنیم، راه یزد خودمان هم بسته شد!»
روزی ز سر سنگ
هروقت فرصت پیدا میشد مشاعره میکردیم مشاعره که چه عرض کنم هرچه به دهانمان میرسید میگفتیم اینقدر که چیزی گفته باشیم از کتاب درسی مدرسه، از خودمان، از شعارهای انقلاب لنگه به لنگه، با وزن و بیوزن حرف مفت اگر کسی چیزی میگفت و در ادامه در میماند، بلافاصله دیگران تکمیلاش میکردند البته هر طور که میخواستند! یکی میگفت:«روزی ز سر سنگ عقابی به هوا خواست»، دیگری اضافه میکرد :از مرد عراقی دوسیگار هما خواست، یکی میگفت : «جوانی کجایی که یادت کنم»، نفر بعد ادامه میداد:« تلمبه بگیرم و بادت کنم
سنگر بگیر، سنگك
همیشه خدا، تو راه تداركات بود، یا میرفت چیزی بگیره یا چیزی گرفته بود، داشت میآورد. بچههای دسته هم كه او را این همه راغب اموری از این قبیل میدیدند، ریش و قیچی را داده بودند دست خودش. او از صبح تا شب گوش به زنگ بود كه ببیند تداركات، چی و چقدر میدهد، تا مثل باد و برق خود را برساند آنجا. بعد هم كه سهمیه را میگرفت، تا برساند به چادر، دندان گیرهاش جای سالم در بدن نداشتند، قیمه و قرمه میكرد تو راه. یك روز عصر بود كه داشتیم از بنه تداركات میآمدیم كه بعثیها شروع كردند به ریختن آتش یومیهشان رو سر ما. من سریع خودم را انداختم روی زمین و بعد به هر جان كندنی بود رفتم تو چاله خمپارهای كه آن طرف بود. حالا هی داد میزدم: «حاجی سنگر بگیر، حاجی سنگر بگیر.» و حاجی راست ایستاده و دست چپش را پشت گوشش كه قدری هم سنگین بود گرفته بود كه: «چی؟ سنگك.» و من دوباره داد زدم: «سنگك چیه حاجی، سنگر، سنگر بگیر. الان این بیپدر و مادر ...» سوت خمپاره حرفم را قطع كرد، سرم را دزدیدم و بعد دیدم هنوزم میگوید: «سنگك.» مرده بودم از خنده. حاجی همیشه همینطور بود. از همه كلمات و جملات فقط خوردنیهایش را میفهمید
سرور همه شما...
وقتی بچهها میخواستند صحبتشان را شروع كنند، همیشه میگفتند: «من خدمتگزار كوچكی بیش نیستم.» فرمانده جدید كه آدم شوخطبعی بود، با دیدن این وضعیت، هنگامیكه برای اولین بار میخواست با بچهها صحبت كند، دكمه بالای پیراهنش را بست و گفت: «سرور همه شما ...» بعضیها از خودپسندی و غرور او ناراحت شدند و ابروهایشان درهم گره خورد ... اما او بعد از مكثی كوتاه ادامه داد: «و ما، آقا امام زمان (عج) كه امیدوارم از همه ما راضی باشد ... » این بار همه خندیدند و آمین گفتند.
رزمندگان را دیده بود که چیزی زیر لب زمزمه میکنند اما نمیدانست آیه است، حدیث است، یا چیز دیگر، تا اینکه روزی از یکی از برادران پرسید:«شما وقتی با دشمن روبهرو میشوید برای آنکه کشته نشوید و توپ و تانک آنها در شما اثر نکند چه میگویید؟ آن برادر که تا به حال با آدمی به این سادگی روبرو نشده بود خیلی جدی جواب داد االبته بیشتر به اخلاص برمیگردد والا خود عبادت به تنهایی دردی را دوا نمیکند» اولاً باید وضو داشته باشی، ثانیاً رو به قبله و آهسته به نحوی که کسی نفهمد بگویی:«اللهم ارزقنا ترکشاً ریزاً بدستنا یا پاینا و لا جای حساسنا برحمتک یا ارحمالراحمین» طوری این کلمات را به عربی ادا کرد که او باورش شد و با خود گفت:«این اگر آیه نباشد حتماً حدیث است» اما در آخر که کلمات عربی را به فارسی ترجمه کرد شک کرد و گفت:«اخوی غریب گیر آوردهای؟
دعوتهای صلواتی
در ایستگاه صلواتی کمیته امداد (فاو) پیرمرد بسیجی بود، پدر دو شهید و اهل حال، اسمش (عمونوروز) بود یک لحظه بگو و بخندش با بچهها قطع نمی شد مثلاً اگر باقلا آبپز داشت داد میزد رزمندگان به پیش امروز جوجهکباب است نزدیک که میآمدی میدیدی باقلاست یا میگفت کباب گوشت بره است بعد معلوم میشد که نخود پخته است! همراه هر دعوتی یک صلوات میگرفت. صلوات برای شربت نشاط (نوشابه) و الی آخر
روز میخوردم ریا میشد
توی بچهها خوابش خیلی سبك بود، اگر كسی تكان میخورد میفهمید. تقریباً دو، سه ساعت از نیمه شب گذشته بود، خُر و پُف كسانی كه خسته بودند بلند شده بود كه صدای كرت كرت چیزی توجهم را جلب كرد، اول خیال كردم موش دوباره رفته سراغ ظرفها اما خوب كه دقت كردم دیدم نه مثل اینكه صدای چیز خوردن جانور دو پاست! بله درست تشخیص دادم، یكی از بچههای دسته بود، خوب میشناختمش، آهسته مشغول جنگ هستهای بود، آلبالو بود یا گیلاس نمیدانم، آهسته فقط طوری كه خودش بفهمد گفتم: «اخوی، اخوی! مگر خدا روز رو از دستت گرفته كه نصف شبی با نفست مبارزه میكنی؟» و او كه خوب فهمید منظورم چیه، نه گذاشت و نه برداشت گفت: «ترسیدم روز بخورم ریا بشه.» بله راست میگفت. اخلاص در عمل خیلی شرطه هر چه پنهانتر بهتر
راه یزد بسته شد
در جبهه كه بودیم گاهی خسته میشدیم و به پایان مأموریت امید داشتیم، اینكه مدتی نفس تازه كنیم و مجدداً عازم جبههها شویم. اما بعضی اوقات پایان دوره خدمت مصادف میشد با شروع عملیات. آن موقع آمادهباش میدادند و همه مرخصیها لغو میشد. و در چنین شرایطی بعضی از همشهریهای ما میگفتند: «دیدید چه شد؟ آمدیم كربلا را بگیریم، قدس را آزاد كنیم، راه یزد خودمان هم بسته شد!»
روزی ز سر سنگ
هروقت فرصت پیدا میشد مشاعره میکردیم مشاعره که چه عرض کنم هرچه به دهانمان میرسید میگفتیم اینقدر که چیزی گفته باشیم از کتاب درسی مدرسه، از خودمان، از شعارهای انقلاب لنگه به لنگه، با وزن و بیوزن حرف مفت اگر کسی چیزی میگفت و در ادامه در میماند، بلافاصله دیگران تکمیلاش میکردند البته هر طور که میخواستند! یکی میگفت:«روزی ز سر سنگ عقابی به هوا خواست»، دیگری اضافه میکرد :از مرد عراقی دوسیگار هما خواست، یکی میگفت : «جوانی کجایی که یادت کنم»، نفر بعد ادامه میداد:« تلمبه بگیرم و بادت کنم
سنگر بگیر، سنگك
همیشه خدا، تو راه تداركات بود، یا میرفت چیزی بگیره یا چیزی گرفته بود، داشت میآورد. بچههای دسته هم كه او را این همه راغب اموری از این قبیل میدیدند، ریش و قیچی را داده بودند دست خودش. او از صبح تا شب گوش به زنگ بود كه ببیند تداركات، چی و چقدر میدهد، تا مثل باد و برق خود را برساند آنجا. بعد هم كه سهمیه را میگرفت، تا برساند به چادر، دندان گیرهاش جای سالم در بدن نداشتند، قیمه و قرمه میكرد تو راه. یك روز عصر بود كه داشتیم از بنه تداركات میآمدیم كه بعثیها شروع كردند به ریختن آتش یومیهشان رو سر ما. من سریع خودم را انداختم روی زمین و بعد به هر جان كندنی بود رفتم تو چاله خمپارهای كه آن طرف بود. حالا هی داد میزدم: «حاجی سنگر بگیر، حاجی سنگر بگیر.» و حاجی راست ایستاده و دست چپش را پشت گوشش كه قدری هم سنگین بود گرفته بود كه: «چی؟ سنگك.» و من دوباره داد زدم: «سنگك چیه حاجی، سنگر، سنگر بگیر. الان این بیپدر و مادر ...» سوت خمپاره حرفم را قطع كرد، سرم را دزدیدم و بعد دیدم هنوزم میگوید: «سنگك.» مرده بودم از خنده. حاجی همیشه همینطور بود. از همه كلمات و جملات فقط خوردنیهایش را میفهمید
سرور همه شما...
وقتی بچهها میخواستند صحبتشان را شروع كنند، همیشه میگفتند: «من خدمتگزار كوچكی بیش نیستم.» فرمانده جدید كه آدم شوخطبعی بود، با دیدن این وضعیت، هنگامیكه برای اولین بار میخواست با بچهها صحبت كند، دكمه بالای پیراهنش را بست و گفت: «سرور همه شما ...» بعضیها از خودپسندی و غرور او ناراحت شدند و ابروهایشان درهم گره خورد ... اما او بعد از مكثی كوتاه ادامه داد: «و ما، آقا امام زمان (عج) كه امیدوارم از همه ما راضی باشد ... » این بار همه خندیدند و آمین گفتند.
فرهنگنامه
تاريخ: چهارشنبه دهم مرداد 1386
ساعت :6:55
دفترچه خاطرات
سفره. سفره را دفترچه خاطرات میگفتند از آن رو كه وقتی باز كردی جای پا و آثار غذاهای سه وعده روزهای هفته را میشد در آن مشاهده كرد، یعنی از هر گلستانی گلی
دست لای در رفتن
به گناه و معصیت افتادن. وقتی كسی مشغول انجام كار مكروهی بود و بیم گناه در آن میرفت یكی از بچهها از میان جمع با صدای بلند و متبسم میگفت: «برادر! برادر! دستت لای در نره
دانشگاه امام حسین (ع)
جبهه، درس عشق، مدركش شهادت و معلمش آقا و مولا حسین (ع) بود. ردیهای آن جاماندههای كاروان رو به سوی كربلا بودند و دانشجویانش جان بركفان بسیج، كه به تعبیر امام خمینی (ره) دفتر تشكیل آن را همه مجاهدان از اولین تا آخرین امضاء نمودهاند. دانشگاهی كه هر روز آن ابتلا و امتحان نهایی بود و شرط راه یافتن آن ایمان بود و نمره عالی آن وابسته بهاخلاص بود
در جبهه بزرگ شدن
از اول تا آخر جنگ در جبهه حضور داشتن، از «بانه» و «سردشت» و «پاوه» تا عملیات «مرصاد» را پای کار ایستادن و استقامت کردن، نوعاً به بچههایی میگفتند که با سن و سال کم به جبهه آمده و همانجا بالغ شده و به تکلیف شرعی و قانونی رسیده بودند، و به اصطلاح «بزرگ شده جبهه» بودند
دومین اشتباه آخرین اشتباه
اولین اشتباه آمدن به گردان تخریب بود، و دومین اشتباه بیاحتیاطی موقع خنثی کردن مین.این اصطلاح نوعی مبارزه با نفس نیز بود، شاید شخص از اینکه به صحرای خطر گام نهاده به خود مباهات کند، گوینده میخواست بگوید که به اصطلاح تو بر خوردی و به اشتباه آمدهای وگرنه اهل این مقام نیست
دل آور
قطار، ماشین، وسایل نقلیهای که رزمندگان را به جبهه میبردند «دل بر» و از جبهه میآوردند «دل آور» نامیده میشد
ریو ریو
این اصطلاح به معنی ریا و تظاهر و خودنمایی کردن است، که بچهها به خودشان و هر کسی که احتمال خودنمایی در حرف و حرکاتش میدادند، میگفتند، عبارت «محض ریا» و «جهت اطلاع» نیز به همین معنی هستند، ریو ریو در اصل نغمه و آهنگی است که از یک نوع سازدهنی ساده به نام «زنبورک» هنگام نواختن خارج میشود که بچههای کوچک سابقاً میزدند، در این اصطلاح نیز یعنی حرفت آهنگ ریا دارد
رادیو بسیج
اخبار و اطلاعاتی که دهان به دهان توسط رزمندگان میگشت و انتشار مییافت و منبع معین و معلومی نداشت، در جواب کسی که میپرسید این حرفها یا این خبرا را چه کسی اعلام کرده میگفتند:«رادیو بسیج» یا «رادیو بیموج
زوروی دسته
نیرویی كه دور از چشم دیگران و بچههای دسته، ظروف غذا را میشست، ظروف آب را آب میكرد و سنگر و چادر را نظافت میكرد به نحوی كه هیچ وقت كسی نمیدانست این كارها به وسیله چه كسی انجام شده است
سرشانه كردن
جلوی كسی ایستادن به عنوان آینه و خود را مرتب كردن و تمسك به حدیث المومن مرات المومن. یعنی مومن آینه برادر مومن خود است.
سوخترسانی دستی
این اصطلاح به كسی كه خشابهای خالی نیروها را مرتب پر میكرد و نمیگذاشت سلاحشان به اصطلاح از نفس بیفتد و خاموش شود، گفته میشد
الاغ هوایی
كنایه از هواپیمای C-130 كه معمولاً برای حمل بار از آنها استفاده میشد
الك كردن
بد غذا خوردن- اسراف به وسیله حیف و میل كردن و ریختن مقداری از خوراك به داخل سفره هنگام كشیدن غذا و خوردن آن.
اِم چماق
سلاح ام (1 .M) سلاحی كه به جای گرم بودن و خاصیت و كاربرد جنگی داشتن به چوب و چماقی میماند كه باید آن را به عنوان سلاح سرد بلند كنی و بر فرق خصم بكوبی، خصوصاً وقتی فشنگ در آن گیر میكند كه اگر در چنین وضعی، وزن و سنگینی آن را هم به این ردیف مشكلاتش اضافه كنیم، شاید چیزی از یك چماق كم نداشته باشد
آدم آهنی
كسی كه جای سالم در بدن نداشت، مثل زمین زراعت، گویی تركش دشمن تنش را شخم زده. یكپارچه پوشیده از آهن. كسی كه با وجود صدها تركش در بدن همچنان در جبهه حضور داشت و اعتنایی به آن نمیكرد به شوخی بعضاً به چنین شخصی میگفتند: «آهن ربا به بدنش میچسبد
انا اعطینایی
نماز بدون طول و تفصیل، استفاده از اذكار و اوراد به نحو مختصر و مفید، كش و قوس ندادن حمد و سوره. قرائت سورههایی مانند «انا اعطیناك الكوثر» بعد از سوره حمد به جای سورههای بلند نظیر سوره «بقره» و«ال عمران». این عبارت را جایی به كار میبردند كه امام جماعت اهل نماز خواندن با حوصله و سر فرصت بود، در چنین مواقعی قبل از قامت بستن وی برای اینكه بگویند بعد از نماز كار داریم زیاد معطل نكن، میگفتند: «انا اعطینایی بخوان.»
امور خالی
امور مالی. بهاین علت كه غالبا خالی از وجه نقد بود اطلاق میشد. كم نبود بچههایی كه چند ماه و گاه چند سال ماهانهشان عقب افتاده بود، غیر از كسانی كه اصلاً مراجعه نمیكردند و خود را طلبكار نمیدانستند
آچار فرانسه گردان
نیرویی كه به درد همه كار میخورد و بدون اینكه مسئول مستقیم كاری باشد وقت و بیوقت و در همه شرایط وجودش مشكلگشا و سمبل كارآیی و توانایی و هنر بود
اتوبوس بهشت
خمپاره و گلوله توپ و تانك و امثال آن. بدین خاطر كه بچهها بعضاً به وسیله اصابت آنها به فیض شهادت میرسیدند و به بهشت خشنودی حق تعالی راه مییافتند، گویی این توپ و خمپاره اتوبوس مخصوص بهشت بود كه همراهان خود را به مقصود و مقصد میرساند
اژدهای هفت سر
آنتن بیسیم را از آن جهت كه هفت قطعه بود هفت سر و بدان دلیل كه وسیله مهمی در جنگ بود اژدها میگفتن
آب زیر كاه
غواصان و نیروهای عملیاتی كه در زیر كار میكردند و باید از تیز هوشی و فراست بالایی برخوردار میبودند تا از نگاه دشمن پوشیده بمانند و زمینه را برای وارد عمل شدن نیروهای دیگر فراهم كنند. این عبارت تصرفی است در اصطلاح «آب زیر كاه».
آخر نیمه اول گل زدن
در نیمه اول خدمت پاسداری (وظیفه) كه مدت آن دو سال است، شربت شهادت را نوشیدن و به هدف رسیدن یا به اصطلاح گل زدن و برنده شدن
آرپاره
خمپارهای كه ته آن را به عنوان خرج آرپیجی استفاده میكردند. دو حرف اول آن از «آرپیجی» و بقیه حروف از «خمپاره» گرفته شده بود. یعنی سلاحی كه از تركیب خمپاره و آرپیجی به وجود آمده بود. «آرپاره» را گاهی «خمپیچی» هم میگفتن
اصلاح دامادی
اصلاح سر و صورت قبل از عملیات، اصلاحی كه برای بعضی رزمندگان اصلاح آخر بود، همانانیكه درحین عملیات به شهادت میرسیدند و با سر و رویی آراسته، در جوار حق مأوا میگرفتن
آبیخاكی
اصل اصطلاح آبی خاكی در جبهه به نیروهای مخصوص و غواصی اطلاق میشد كه از كارآیی نسبتاً خوبی برخوردار بودند که در ارتش به تكاور و رنجر معروفاند. این نیروها هم در خاك و خشكی عمل میكنند و هم در آب. این اصطلاح به خودروها و نفربرهای ادواتی كه هم در آب كارایی داشتند هم در خشكی نیز اطلاق می شد
اتوبوس سوار شدن
در جبهه اگر رزمندگان میخواستند به همدیگر التماس دعا بگویند میگفتند:«اتوبوس سوار شدی ما را هم سوار كن!» یعنی در راه رسیدن به محبوب و خشنودی او ما پیادهایم و تو سواره و سزوار نیست كه سواره رعایت حال پیاده را نکند، قدر مشترك تشبیه اتوبوس سوارشدن به نماز شب خواندن در ظرفیت چهل سرنشین داشتن اتوبوس و استحباب دعا برای چهل مؤمن در قنوت نماز شب بود.
اجر شما با امور مالی
وقتی كسی برای انجام كار بهانه میآورد یا مشخص میشد كه كار برای رضای خدا انجام نگرفته به شخص مورد نظر میگفتند :«اجرت با امور مالی» یعنی كار قربهالیالله نمیكنی پس حوالهات به فرد دنیوی و جزای كار را به بنده خدا واگذاری كردند.
بسم الله ریا
بفرما نمك میل كن با غذا. بیا با نمك شروع كن به خوردن طعام. كنایه از احتمال ریا شدن یا ریا كردن است. با این عمل مستحب در آداب غذا خوردن و در حقیقت نوعی تاكید غیر مستقیم بر انجام امور مستحب و ممدوح بود و روشی در امر به معروف.
برادر عبدالله
رزمنده مورد خطابی كه نامش را نمیدانستند به جای اینكه بگویند: هی! ببین! چیزه! الو! و ... هنگامیكه اسم فردی را نمیدانستند یا فراموش كرده بودند او را بنده خدا یا عبدالله صدا میزدن
بهترین سلمانی
به اعضای گروهک ملحود کومله میگفتند، کسانی که به جدا کردن سر از تن پاسداران در جنگ شهرت داشتند و چون از شدت قساوت و بیرحمی سر را از تن بدن مخالفان خود جدا میکردند به آنها بهترین سلمانی میگفت
پیاز
مداح گردان، البته به مزاح، اشارهای بود به بعضی از مداحان كه كارشان در آوردن اشك نیروها بود و برای این منظور هر راهی كه بلد بودند میرفتند و هر نغمهای كه میتوانستند كوك میكردند صرفنظر از صحت و سقم قضیه و وقت و بیوقت خواندن آن
پاتك خوردن
اگر فردی در خواستگاری جواب رد می شنید انگار كه با میدان مین رو به رو شده است؛ به همین دلیل بچه ها به او میگفتند: « چه شده؟ پاتك خوردی؟»
تك كلام حجلهای
حرف و حدیثی كه بوی خدا و معنویت و آخرت و شهادت میداد. سخنی كه دیگران را به فكر فرو میبرد و موجب تذكر و تفكر میشد وقتی كسی از این حرفها میزد به شوخی به او میگفتیم كه باید بدهیم روی حجلهات یا سنگ قبرت بنویسند. (یعنی از آن كلمات قصار است.)
تنبلیغات
تنبلیغات کنایه از سبک و عادی بودن کار تبلیغات در جبهه، در مقابل سایر مسئولیتها.
حاجی گلابی
پیر مردهایی كه وظیفه گلاب پاشیدن در سراسر جبههها را بر عهده داشتن
سفره. سفره را دفترچه خاطرات میگفتند از آن رو كه وقتی باز كردی جای پا و آثار غذاهای سه وعده روزهای هفته را میشد در آن مشاهده كرد، یعنی از هر گلستانی گلی
دست لای در رفتن
به گناه و معصیت افتادن. وقتی كسی مشغول انجام كار مكروهی بود و بیم گناه در آن میرفت یكی از بچهها از میان جمع با صدای بلند و متبسم میگفت: «برادر! برادر! دستت لای در نره
دانشگاه امام حسین (ع)
جبهه، درس عشق، مدركش شهادت و معلمش آقا و مولا حسین (ع) بود. ردیهای آن جاماندههای كاروان رو به سوی كربلا بودند و دانشجویانش جان بركفان بسیج، كه به تعبیر امام خمینی (ره) دفتر تشكیل آن را همه مجاهدان از اولین تا آخرین امضاء نمودهاند. دانشگاهی كه هر روز آن ابتلا و امتحان نهایی بود و شرط راه یافتن آن ایمان بود و نمره عالی آن وابسته بهاخلاص بود
در جبهه بزرگ شدن
از اول تا آخر جنگ در جبهه حضور داشتن، از «بانه» و «سردشت» و «پاوه» تا عملیات «مرصاد» را پای کار ایستادن و استقامت کردن، نوعاً به بچههایی میگفتند که با سن و سال کم به جبهه آمده و همانجا بالغ شده و به تکلیف شرعی و قانونی رسیده بودند، و به اصطلاح «بزرگ شده جبهه» بودند
دومین اشتباه آخرین اشتباه
اولین اشتباه آمدن به گردان تخریب بود، و دومین اشتباه بیاحتیاطی موقع خنثی کردن مین.این اصطلاح نوعی مبارزه با نفس نیز بود، شاید شخص از اینکه به صحرای خطر گام نهاده به خود مباهات کند، گوینده میخواست بگوید که به اصطلاح تو بر خوردی و به اشتباه آمدهای وگرنه اهل این مقام نیست
دل آور
قطار، ماشین، وسایل نقلیهای که رزمندگان را به جبهه میبردند «دل بر» و از جبهه میآوردند «دل آور» نامیده میشد
ریو ریو
این اصطلاح به معنی ریا و تظاهر و خودنمایی کردن است، که بچهها به خودشان و هر کسی که احتمال خودنمایی در حرف و حرکاتش میدادند، میگفتند، عبارت «محض ریا» و «جهت اطلاع» نیز به همین معنی هستند، ریو ریو در اصل نغمه و آهنگی است که از یک نوع سازدهنی ساده به نام «زنبورک» هنگام نواختن خارج میشود که بچههای کوچک سابقاً میزدند، در این اصطلاح نیز یعنی حرفت آهنگ ریا دارد
رادیو بسیج
اخبار و اطلاعاتی که دهان به دهان توسط رزمندگان میگشت و انتشار مییافت و منبع معین و معلومی نداشت، در جواب کسی که میپرسید این حرفها یا این خبرا را چه کسی اعلام کرده میگفتند:«رادیو بسیج» یا «رادیو بیموج
زوروی دسته
نیرویی كه دور از چشم دیگران و بچههای دسته، ظروف غذا را میشست، ظروف آب را آب میكرد و سنگر و چادر را نظافت میكرد به نحوی كه هیچ وقت كسی نمیدانست این كارها به وسیله چه كسی انجام شده است
سرشانه كردن
جلوی كسی ایستادن به عنوان آینه و خود را مرتب كردن و تمسك به حدیث المومن مرات المومن. یعنی مومن آینه برادر مومن خود است.
سوخترسانی دستی
این اصطلاح به كسی كه خشابهای خالی نیروها را مرتب پر میكرد و نمیگذاشت سلاحشان به اصطلاح از نفس بیفتد و خاموش شود، گفته میشد
الاغ هوایی
كنایه از هواپیمای C-130 كه معمولاً برای حمل بار از آنها استفاده میشد
الك كردن
بد غذا خوردن- اسراف به وسیله حیف و میل كردن و ریختن مقداری از خوراك به داخل سفره هنگام كشیدن غذا و خوردن آن.
اِم چماق
سلاح ام (1 .M) سلاحی كه به جای گرم بودن و خاصیت و كاربرد جنگی داشتن به چوب و چماقی میماند كه باید آن را به عنوان سلاح سرد بلند كنی و بر فرق خصم بكوبی، خصوصاً وقتی فشنگ در آن گیر میكند كه اگر در چنین وضعی، وزن و سنگینی آن را هم به این ردیف مشكلاتش اضافه كنیم، شاید چیزی از یك چماق كم نداشته باشد
آدم آهنی
كسی كه جای سالم در بدن نداشت، مثل زمین زراعت، گویی تركش دشمن تنش را شخم زده. یكپارچه پوشیده از آهن. كسی كه با وجود صدها تركش در بدن همچنان در جبهه حضور داشت و اعتنایی به آن نمیكرد به شوخی بعضاً به چنین شخصی میگفتند: «آهن ربا به بدنش میچسبد
انا اعطینایی
نماز بدون طول و تفصیل، استفاده از اذكار و اوراد به نحو مختصر و مفید، كش و قوس ندادن حمد و سوره. قرائت سورههایی مانند «انا اعطیناك الكوثر» بعد از سوره حمد به جای سورههای بلند نظیر سوره «بقره» و«ال عمران». این عبارت را جایی به كار میبردند كه امام جماعت اهل نماز خواندن با حوصله و سر فرصت بود، در چنین مواقعی قبل از قامت بستن وی برای اینكه بگویند بعد از نماز كار داریم زیاد معطل نكن، میگفتند: «انا اعطینایی بخوان.»
امور خالی
امور مالی. بهاین علت كه غالبا خالی از وجه نقد بود اطلاق میشد. كم نبود بچههایی كه چند ماه و گاه چند سال ماهانهشان عقب افتاده بود، غیر از كسانی كه اصلاً مراجعه نمیكردند و خود را طلبكار نمیدانستند
آچار فرانسه گردان
نیرویی كه به درد همه كار میخورد و بدون اینكه مسئول مستقیم كاری باشد وقت و بیوقت و در همه شرایط وجودش مشكلگشا و سمبل كارآیی و توانایی و هنر بود
اتوبوس بهشت
خمپاره و گلوله توپ و تانك و امثال آن. بدین خاطر كه بچهها بعضاً به وسیله اصابت آنها به فیض شهادت میرسیدند و به بهشت خشنودی حق تعالی راه مییافتند، گویی این توپ و خمپاره اتوبوس مخصوص بهشت بود كه همراهان خود را به مقصود و مقصد میرساند
اژدهای هفت سر
آنتن بیسیم را از آن جهت كه هفت قطعه بود هفت سر و بدان دلیل كه وسیله مهمی در جنگ بود اژدها میگفتن
آب زیر كاه
غواصان و نیروهای عملیاتی كه در زیر كار میكردند و باید از تیز هوشی و فراست بالایی برخوردار میبودند تا از نگاه دشمن پوشیده بمانند و زمینه را برای وارد عمل شدن نیروهای دیگر فراهم كنند. این عبارت تصرفی است در اصطلاح «آب زیر كاه».
آخر نیمه اول گل زدن
در نیمه اول خدمت پاسداری (وظیفه) كه مدت آن دو سال است، شربت شهادت را نوشیدن و به هدف رسیدن یا به اصطلاح گل زدن و برنده شدن
آرپاره
خمپارهای كه ته آن را به عنوان خرج آرپیجی استفاده میكردند. دو حرف اول آن از «آرپیجی» و بقیه حروف از «خمپاره» گرفته شده بود. یعنی سلاحی كه از تركیب خمپاره و آرپیجی به وجود آمده بود. «آرپاره» را گاهی «خمپیچی» هم میگفتن
اصلاح دامادی
اصلاح سر و صورت قبل از عملیات، اصلاحی كه برای بعضی رزمندگان اصلاح آخر بود، همانانیكه درحین عملیات به شهادت میرسیدند و با سر و رویی آراسته، در جوار حق مأوا میگرفتن
آبیخاكی
اصل اصطلاح آبی خاكی در جبهه به نیروهای مخصوص و غواصی اطلاق میشد كه از كارآیی نسبتاً خوبی برخوردار بودند که در ارتش به تكاور و رنجر معروفاند. این نیروها هم در خاك و خشكی عمل میكنند و هم در آب. این اصطلاح به خودروها و نفربرهای ادواتی كه هم در آب كارایی داشتند هم در خشكی نیز اطلاق می شد
اتوبوس سوار شدن
در جبهه اگر رزمندگان میخواستند به همدیگر التماس دعا بگویند میگفتند:«اتوبوس سوار شدی ما را هم سوار كن!» یعنی در راه رسیدن به محبوب و خشنودی او ما پیادهایم و تو سواره و سزوار نیست كه سواره رعایت حال پیاده را نکند، قدر مشترك تشبیه اتوبوس سوارشدن به نماز شب خواندن در ظرفیت چهل سرنشین داشتن اتوبوس و استحباب دعا برای چهل مؤمن در قنوت نماز شب بود.
اجر شما با امور مالی
وقتی كسی برای انجام كار بهانه میآورد یا مشخص میشد كه كار برای رضای خدا انجام نگرفته به شخص مورد نظر میگفتند :«اجرت با امور مالی» یعنی كار قربهالیالله نمیكنی پس حوالهات به فرد دنیوی و جزای كار را به بنده خدا واگذاری كردند.
بسم الله ریا
بفرما نمك میل كن با غذا. بیا با نمك شروع كن به خوردن طعام. كنایه از احتمال ریا شدن یا ریا كردن است. با این عمل مستحب در آداب غذا خوردن و در حقیقت نوعی تاكید غیر مستقیم بر انجام امور مستحب و ممدوح بود و روشی در امر به معروف.
برادر عبدالله
رزمنده مورد خطابی كه نامش را نمیدانستند به جای اینكه بگویند: هی! ببین! چیزه! الو! و ... هنگامیكه اسم فردی را نمیدانستند یا فراموش كرده بودند او را بنده خدا یا عبدالله صدا میزدن
بهترین سلمانی
به اعضای گروهک ملحود کومله میگفتند، کسانی که به جدا کردن سر از تن پاسداران در جنگ شهرت داشتند و چون از شدت قساوت و بیرحمی سر را از تن بدن مخالفان خود جدا میکردند به آنها بهترین سلمانی میگفت
پیاز
مداح گردان، البته به مزاح، اشارهای بود به بعضی از مداحان كه كارشان در آوردن اشك نیروها بود و برای این منظور هر راهی كه بلد بودند میرفتند و هر نغمهای كه میتوانستند كوك میكردند صرفنظر از صحت و سقم قضیه و وقت و بیوقت خواندن آن
پاتك خوردن
اگر فردی در خواستگاری جواب رد می شنید انگار كه با میدان مین رو به رو شده است؛ به همین دلیل بچه ها به او میگفتند: « چه شده؟ پاتك خوردی؟»
تك كلام حجلهای
حرف و حدیثی كه بوی خدا و معنویت و آخرت و شهادت میداد. سخنی كه دیگران را به فكر فرو میبرد و موجب تذكر و تفكر میشد وقتی كسی از این حرفها میزد به شوخی به او میگفتیم كه باید بدهیم روی حجلهات یا سنگ قبرت بنویسند. (یعنی از آن كلمات قصار است.)
تنبلیغات
تنبلیغات کنایه از سبک و عادی بودن کار تبلیغات در جبهه، در مقابل سایر مسئولیتها.
حاجی گلابی
پیر مردهایی كه وظیفه گلاب پاشیدن در سراسر جبههها را بر عهده داشتن
سروده معلم شهید دکتر علی شریعتی برای امام خمینی
تاريخ: چهارشنبه سوم مرداد 1386
ساعت :5:39
فریاد روزگار ماست
روح خدا
در روزگار قحطی هر فریاد
در روزگار قحطی هر جنبش
فریاد روزگار ماست
آری در روزگار مرگ اصالتها
بی تو دگر چه بگویم
چه را بسرایم
ای مطلع تمام سرودها
بی تو فرو نشسته دگر فریاد
تنها شده است هر چه که انسانیت
در پایتخت غارت و خون
جز وحشت و هراس نمی بینم
این درد را با که بگویم
که هر ورق از هر کتاب
ترس را فریاد می کند
حتی پلاس کهنه خیابان هم
تجربه کرده است ترس را
اینک سیاه بینمش
تا بر تو باز شود
که راست می گویم
در هر کرانه این شهر بی طپش
سگهای زنجیری
سگهای دست آموز
در چشمهای بیدار
ترس را نشانده اند آنها
هر روز می درند
هر روز می برند
و پاداش را
از دست گرگ می گیرند
در پایتخت غارت و خون
سگهای زنجیری
آن گرگ پیر را به حراست نشسته اند
بی تو در پایتخت دیو دماوند
سیاوشها و کاووسها در بندند
ای کاش رستم
کاووسها را نمی رهاند
تا اینگونه گشاده دست
در بند بخواهد رستم را
در خون کشد سیاوش را
بی تو من از خمین گذشتم
افسرده بود و سرد
نام تو را زمزمه می کرد روز و شب
فریاد روزگار ماست
روح خدا
بانگ تعهد و رسالت
بانگ خدا و خون
اینک تو ای سلامت پویا
ای کرامت بی مرز
بر این زمین تشنه ببار
آری آری
تا زاید این
سترون فرسوده
گلهای سرخ شهادت را
تا باز در نبض شهر تپد
فریاد آری
تو ای سخاوت بی حد ببار بر جنگل
تا باز این درخت خفته شود بیدار
تا باز آن جوانه کند فریاد!
روح خدا
در روزگار قحطی هر فریاد
در روزگار قحطی هر جنبش
فریاد روزگار ماست
آری در روزگار مرگ اصالتها
بی تو دگر چه بگویم
چه را بسرایم
ای مطلع تمام سرودها
بی تو فرو نشسته دگر فریاد
تنها شده است هر چه که انسانیت
در پایتخت غارت و خون
جز وحشت و هراس نمی بینم
این درد را با که بگویم
که هر ورق از هر کتاب
ترس را فریاد می کند
حتی پلاس کهنه خیابان هم
تجربه کرده است ترس را
اینک سیاه بینمش
تا بر تو باز شود
که راست می گویم
در هر کرانه این شهر بی طپش
سگهای زنجیری
سگهای دست آموز
در چشمهای بیدار
ترس را نشانده اند آنها
هر روز می درند
هر روز می برند
و پاداش را
از دست گرگ می گیرند
در پایتخت غارت و خون
سگهای زنجیری
آن گرگ پیر را به حراست نشسته اند
بی تو در پایتخت دیو دماوند
سیاوشها و کاووسها در بندند
ای کاش رستم
کاووسها را نمی رهاند
تا اینگونه گشاده دست
در بند بخواهد رستم را
در خون کشد سیاوش را
بی تو من از خمین گذشتم
افسرده بود و سرد
نام تو را زمزمه می کرد روز و شب
فریاد روزگار ماست
روح خدا
بانگ تعهد و رسالت
بانگ خدا و خون
اینک تو ای سلامت پویا
ای کرامت بی مرز
بر این زمین تشنه ببار
آری آری
تا زاید این
سترون فرسوده
گلهای سرخ شهادت را
تا باز در نبض شهر تپد
فریاد آری
تو ای سخاوت بی حد ببار بر جنگل
تا باز این درخت خفته شود بیدار
تا باز آن جوانه کند فریاد!
ايا ...
تاريخ: چهارشنبه سوم مرداد 1386
ساعت :4:47
كوكا كولا در اصل سبزرنگ است .
2. The most common name in the world is Muhammad.
عمومیترین نام در جهان محمد است .
3. The name of all the continents ends with the same letter that they start with.
اسم تمام قارهها با همان حرفی كه آغاز شده است پایان میابد .
4. The strongest muscle in the body is the tongue.(Considerabl e of ladies)
قوی ترین ماهیچه در بدن ، زبان است .
5. Women blink nearly twice as much as men! (Same above)
چشمك زدن زنان ، تقریباً دوبرابر مردان است !
6. You can't kill yourself by holding your breath.
شما نمیتوانید با حبس نفستان ، خودكشی كنید .
7. It is impossible to lick your elbow.
محال است كه بتوانید آرنجتان را بلیسید .
8. People say "Bless you" when you sneeze because when you sneeze, your heart stops for a millisecond.
وقتی كه عطسه میكنید مردم به شما "عافیت باشه" میگویند ، چرا كه وقتی عطسه میكنید قلب شما به اندازه یك میلیونیم ثانیه میایستد.
9. It is physically impossible for pigs to look up into the sky.
خوكها به لحاظ فیزیك بدنی ، قادر به دیدن آسمان نیستند.
10. If you sneeze too hard, you can fracture a rib. If you try to suppress a sneeze, you can rupture a blood vessel in your head or neck and die.
وقتی كه به شدت عطسه میكنید ، ممكن است یك دنده شما بشكند و اگر عطسه خود را حبس كنید ، ممكن است یك رگ خونی در سر و یا گردن شما پاره شود و بمیرید.
11. Each king in a deck of playing cards represents great king from history.
هر خال "شاه" در بازی ورق ، نشانه یكی از پادشاهان بزرگ تاریخ است.
· Spades - King David
· خال پیك: شاهدیوید
· Clubs - Alexander the Great,
· خال گشنیز: اسكندر كبیر
· Hearts – Charlemagne
· خال دل : شارلمانی...امپراتور فرانسه بزرگ
· Diamonds - Julius Caesar
· خال خشت : ژولیوس سزار
12. 111,111,111 x 111,111,111 = 12,345,678,987, 654,321
13. If a statue of a person in the park on a horse has both front legs in the air, the person died in battle. If the horse has one front leg in the air, the person died as a result of wounds received in battle. If the horse has all four legs on the ground, the person died of natural causes.
اگر در پاركی ، پیكره شخصی بر روی اسبی قرار داشته باشد كه هر دو پای جلویی آن اسب به هوا بلند شده باشد ، نشانه آن است كه آن شخص در جنگ كشته شده است...اگر یك پای اسب به هوا بلند شده باشد ، نشانه آن است كه آن فرد بر اثر زخم در جنگ مرده است...اگر هر چهار دست و پای اسب بر روی زمین باشد ، نشانه آن است كه آن شخص به مرگ طبیعی مرده است.
14. What do bullet proof vests, fire escapes, windshield wipers and laser printers all have in common?
Ans. - All invented by women
جلیقه ضد گلوله ، ضد آتش ، برفپاككنهای شیشه جلوی اتومبیل و چاپگرهای لیزری توسط زنان اختراع شدند.
15. Honey is the only food that doesn't spoil.
تنها غذایی كه فاسد نمیشود عسل است.
16. A crocodile cannot stick its tongue out.
كروكودیل نمیتواند زبانش را به بیرون دراز كند.
17. A snail can sleep for three years.
حلزون میتواند سه سال بخوابد.
18. All polar bears are left handed.
تمامی خرسهای قطبی چپدست هستند.
19. Butterflies taste with their feet.
پروانهها با پاهایشان میچشند.
20. Elephants are the only animals that can't jump.
فیلها تنها جانورانی هستند كه قادر به جهش نیستند.
21. On average, people fear spiders more than they do death.
بطور متوسط ، مردم بیش از آنکه عنکبوتها را بکشند از آنها بیم دارند.
22. Shakespeare invented the words 'assassination' and 'bump'.
شكسپیر این دو كلمه رو از خود اختراع كرد..."ترور" و "دست انداز".
23. The ant always falls over on its right side when intoxicated.
مورچه وقتی مست میشود همیشه بر روی سمت راست بدن خود می افتد.
24. The electric chair was invented by a dentist.
صندلی الكتریكی توسط یك دندانپزشك اختراع شد.
25. The human heart creates enough pressure when it pumps out to the body to squirt blood 30 feet.
قلب انسان فشاری كافی ایجاد میكند تا به میزان 30 فوت ( تقریبا 9.1 متر) خون را به خارج از بدن پمپاژ كند.
26. Rats multiply so quickly that in 18 months, two rats could have over million descendants.
موشهای صحرایی چنان سریع تكثیر پیدا میكنند ،كه در عرض هجده ماه دو موش صحرایی قادرند یك میلیون فرزند داشته باشند.
27. Wearing headphones for just an hour will increase the bacteria in your ear by 700 times.
استفاده از هدفون در هر ساعت ، باكتریهای موجود در گوش شما را تا هفتصد برابر افزایش میدهد.
28. The cigarette lighter was invented before the match.
فندك قبل از كبریت اختراع شد.
29. Most lipstick contains fish scales.
روژلب حاوی فلس ماهی است.
30. Like fingerprints, everyone's tongue print is different.
نظیر اثرانگشت ، اثر زبان هر شخص نیز متفاوت است.
2. The most common name in the world is Muhammad.
عمومیترین نام در جهان محمد است .
3. The name of all the continents ends with the same letter that they start with.
اسم تمام قارهها با همان حرفی كه آغاز شده است پایان میابد .
4. The strongest muscle in the body is the tongue.(Considerabl e of ladies)
قوی ترین ماهیچه در بدن ، زبان است .
5. Women blink nearly twice as much as men! (Same above)
چشمك زدن زنان ، تقریباً دوبرابر مردان است !
6. You can't kill yourself by holding your breath.
شما نمیتوانید با حبس نفستان ، خودكشی كنید .
7. It is impossible to lick your elbow.
محال است كه بتوانید آرنجتان را بلیسید .
8. People say "Bless you" when you sneeze because when you sneeze, your heart stops for a millisecond.
وقتی كه عطسه میكنید مردم به شما "عافیت باشه" میگویند ، چرا كه وقتی عطسه میكنید قلب شما به اندازه یك میلیونیم ثانیه میایستد.
9. It is physically impossible for pigs to look up into the sky.
خوكها به لحاظ فیزیك بدنی ، قادر به دیدن آسمان نیستند.
10. If you sneeze too hard, you can fracture a rib. If you try to suppress a sneeze, you can rupture a blood vessel in your head or neck and die.
وقتی كه به شدت عطسه میكنید ، ممكن است یك دنده شما بشكند و اگر عطسه خود را حبس كنید ، ممكن است یك رگ خونی در سر و یا گردن شما پاره شود و بمیرید.
11. Each king in a deck of playing cards represents great king from history.
هر خال "شاه" در بازی ورق ، نشانه یكی از پادشاهان بزرگ تاریخ است.
· Spades - King David
· خال پیك: شاهدیوید
· Clubs - Alexander the Great,
· خال گشنیز: اسكندر كبیر
· Hearts – Charlemagne
· خال دل : شارلمانی...امپراتور فرانسه بزرگ
· Diamonds - Julius Caesar
· خال خشت : ژولیوس سزار
12. 111,111,111 x 111,111,111 = 12,345,678,987, 654,321
13. If a statue of a person in the park on a horse has both front legs in the air, the person died in battle. If the horse has one front leg in the air, the person died as a result of wounds received in battle. If the horse has all four legs on the ground, the person died of natural causes.
اگر در پاركی ، پیكره شخصی بر روی اسبی قرار داشته باشد كه هر دو پای جلویی آن اسب به هوا بلند شده باشد ، نشانه آن است كه آن شخص در جنگ كشته شده است...اگر یك پای اسب به هوا بلند شده باشد ، نشانه آن است كه آن فرد بر اثر زخم در جنگ مرده است...اگر هر چهار دست و پای اسب بر روی زمین باشد ، نشانه آن است كه آن شخص به مرگ طبیعی مرده است.
14. What do bullet proof vests, fire escapes, windshield wipers and laser printers all have in common?
Ans. - All invented by women
جلیقه ضد گلوله ، ضد آتش ، برفپاككنهای شیشه جلوی اتومبیل و چاپگرهای لیزری توسط زنان اختراع شدند.
15. Honey is the only food that doesn't spoil.
تنها غذایی كه فاسد نمیشود عسل است.
16. A crocodile cannot stick its tongue out.
كروكودیل نمیتواند زبانش را به بیرون دراز كند.
17. A snail can sleep for three years.
حلزون میتواند سه سال بخوابد.
18. All polar bears are left handed.
تمامی خرسهای قطبی چپدست هستند.
19. Butterflies taste with their feet.
پروانهها با پاهایشان میچشند.
20. Elephants are the only animals that can't jump.
فیلها تنها جانورانی هستند كه قادر به جهش نیستند.
21. On average, people fear spiders more than they do death.
بطور متوسط ، مردم بیش از آنکه عنکبوتها را بکشند از آنها بیم دارند.
22. Shakespeare invented the words 'assassination' and 'bump'.
شكسپیر این دو كلمه رو از خود اختراع كرد..."ترور" و "دست انداز".
23. The ant always falls over on its right side when intoxicated.
مورچه وقتی مست میشود همیشه بر روی سمت راست بدن خود می افتد.
24. The electric chair was invented by a dentist.
صندلی الكتریكی توسط یك دندانپزشك اختراع شد.
25. The human heart creates enough pressure when it pumps out to the body to squirt blood 30 feet.
قلب انسان فشاری كافی ایجاد میكند تا به میزان 30 فوت ( تقریبا 9.1 متر) خون را به خارج از بدن پمپاژ كند.
26. Rats multiply so quickly that in 18 months, two rats could have over million descendants.
موشهای صحرایی چنان سریع تكثیر پیدا میكنند ،كه در عرض هجده ماه دو موش صحرایی قادرند یك میلیون فرزند داشته باشند.
27. Wearing headphones for just an hour will increase the bacteria in your ear by 700 times.
استفاده از هدفون در هر ساعت ، باكتریهای موجود در گوش شما را تا هفتصد برابر افزایش میدهد.
28. The cigarette lighter was invented before the match.
فندك قبل از كبریت اختراع شد.
29. Most lipstick contains fish scales.
روژلب حاوی فلس ماهی است.
30. Like fingerprints, everyone's tongue print is different.
نظیر اثرانگشت ، اثر زبان هر شخص نیز متفاوت است.
عجل وفاتي
تاريخ: چهارشنبه سوم مرداد 1386
ساعت :4:34
قبر مرا نیم متر کمتر عمیق کنید تا پنجاه سانت به خدا نزدیکتر باشم.
بعد از مرگم، انگشت*های مرا به رایگان در اختیار اداره انگشت*نگاری قرار دهید.
به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبدشکافی کند، من به آن مشکوکم!
ورثه حق دارند با طلبکاران من کتک *کاری کنند.
عبور هرگونه کابل برق، تلفن، لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب کیدا ممنوع است.
بر قبر من پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی، گورستان را تماشا کنم.
کارت شناسایی مرا لای کفنم بگذارید، شاید آنجا هم نیاز باشد!
مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند.
روی تابوت و کفن من بنویسید: این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش بجست.
دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال کنند. در چمنزار خاکم کنید!
کسانی که زیر تابوت مرا می*گیرند، باید هم قد باشند.
شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبکاران ندهید.
گواهینامه رانندگیم را به یک آدم مستحق بدهید، ثواب دارد.
در مجلس ختم من گاز اشک*آور پخش کنید تا همه به گریه بیفتند.
از اینکه نمی*توانم در مجلس ختم خودم حضوریابم قبلا پوزش می*طلبم.
به مرده شوی بگویید مرا با چوبک بشوید چون به صابون و پودر حساسیت دارم.
چون تمام آرزوهایم را به گور می*برم، سعی کنید قبر مرا بزرگ بسازید که جای جسدم باش
بعد از مرگم، انگشت*های مرا به رایگان در اختیار اداره انگشت*نگاری قرار دهید.
به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبدشکافی کند، من به آن مشکوکم!
ورثه حق دارند با طلبکاران من کتک *کاری کنند.
عبور هرگونه کابل برق، تلفن، لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب کیدا ممنوع است.
بر قبر من پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی، گورستان را تماشا کنم.
کارت شناسایی مرا لای کفنم بگذارید، شاید آنجا هم نیاز باشد!
مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند.
روی تابوت و کفن من بنویسید: این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش بجست.
دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال کنند. در چمنزار خاکم کنید!
کسانی که زیر تابوت مرا می*گیرند، باید هم قد باشند.
شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبکاران ندهید.
گواهینامه رانندگیم را به یک آدم مستحق بدهید، ثواب دارد.
در مجلس ختم من گاز اشک*آور پخش کنید تا همه به گریه بیفتند.
از اینکه نمی*توانم در مجلس ختم خودم حضوریابم قبلا پوزش می*طلبم.
به مرده شوی بگویید مرا با چوبک بشوید چون به صابون و پودر حساسیت دارم.
چون تمام آرزوهایم را به گور می*برم، سعی کنید قبر مرا بزرگ بسازید که جای جسدم باش

