تبليغاتX
ایثارگران

تاريخ: شنبه بیست و نهم دی 1386 ساعت :10:35
حکایت آب

به نام خدا

با عرض سلام

راننده ای می گفت در مسافرت بودم بین راه ماشین احتیاج به آب پیدا كرد، ترمز كردم و كنار جاده ایستادم و سطل آبی را به دست گرفتم و هر ماشینی عبور می كرد آنرا بالا می گرفتم شاید كمك كنند اما ساعتی گذشت و ماشینی نیاستاد. دیگر خسته شده بودم و نمی دانستم در این هوای گرم چه كنم. ناگهان فكری به ذهنم خطور كرد. كودكی شیرخوار در ماشین در بغل مادرش بود گرفتم و روی دست قرار دادم و در دستی دیگر سطل آب را. بلافاصله اولین ماشین نگه داشت و آب در اختیار ما گذاشت. لعنت خدا برآن قومی كه چون حسین علیه السلام را دیدند كه علی اصغر علیه السلام بر دست دارد بجای ذرّه ای آب او را در دست پدر هدف تیر سه شعبه قرار دادند

السلام علی الحسین و علی علی بن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین ( علیه السلام )

نوشته شده توسط حاجی | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: شنبه بیست و نهم دی 1386 ساعت :10:32
ای مشک تو لا اقل وفاداری کن
من دست ندارم تو مرا یاری کن
 
من وعده آب تو به اصغر دادم
یک جرعه برای او نگهداری کن
 
ای مشک نگه کن تو به بالای سرت
زهرا نشسته آبرو داری کن

 

ixfpj7


چشمم از آب پر و مشک من از آب تهی است
جگرم غرق به خون تنم از تاب تهی است
گفتم از آشک کنم آتش دل را خاموش
پر ز خون آب بود چشم من از آب تهی است
بروی اسب قیامم به روی خاک سجود
این نماز ره عشق است ز آداب تهی است
هر چه بخت من سر گشته به خواب است حسین
دیده اصغر لب تشنه ات از خواب تهی است
مشک هم اشک به بی دستی من می ریزد
بی سبب نیست اگر مشک من از آب تهی است

نوشته شده توسط حاجی | موضوع: | لينک ثابت |
© This Template Designed By