تاريخ: شنبه بیست و نهم دی 1386
ساعت :10:32
ای مشک تو لا اقل وفاداری کن
من دست ندارم تو مرا یاری کن
من وعده آب تو به اصغر دادم
یک جرعه برای او نگهداری کن
ای مشک نگه کن تو به بالای سرت زهرا نشسته آبرو داری کن
ای مشک نگه کن تو به بالای سرت زهرا نشسته آبرو داری کن
چشمم از آب پر و مشک من از آب تهی است
جگرم غرق به خون تنم از تاب تهی است
گفتم از آشک کنم آتش دل را خاموش
پر ز خون آب بود چشم من از آب تهی است
بروی اسب قیامم به روی خاک سجود
این نماز ره عشق است ز آداب تهی است
هر چه بخت من سر گشته به خواب است حسین
دیده اصغر لب تشنه ات از خواب تهی است
مشک هم اشک به بی دستی من می ریزد
بی سبب نیست اگر مشک من از آب تهی است

